-
و یک کنسرت تا 2020
چهارشنبه 11 دی 1398 18:31
چند وقت پیش بنرهای کنسرت گروه دالغا در گوشه و کنار به چشم می خورد ، تا اینکه سفارش دادیم تا بالدیز خانیم ببیند می تواند بلیط پیدا بکند !! البته از نوع دعوتی همیشه خوب است !؟ دیشب قرار بود برویم کنسرت گروه دالغا ...مثل اینکه از اول باید توضیح بدهم !؟ گروه دالغا ( به معنی موج ) یک گروه موسیقی محلی به سرپرستی دکتر چنگیز...
-
روز ی برای مبارزه با بیسوادی ...
شنبه 7 دی 1398 20:23
امروز هفتم دی ماه روز تاسیس نهضت سوادآموزی بود !! من در جائی به آن برنخوردم و شیر پاک خورده ای ( حتی شیر پگاه !! ) هم این روز را به من تبریک نگفت !! بهرحال من دو سال در این سنگر بوده ام و باارزش ترین سنگری ست که حضور یافته ام !! کاری با اینکه بزرگترین عاملی که باعث شکست این حرکت شد فردی بنام استاد قرائتی بود که در راس...
-
زندگی روی طاقچه ی عادت !!
شنبه 7 دی 1398 20:02
یکی دو سالی می شود که ما پنجشنبه ها مهمان خانه ی مادربانو هستیم و شب هم می مانیم و خلاصه اینکه جمعه مان بنوعی ادامه ی پنجشنبه مان می باشد تا هر کجا که کش بیاید ... هفته ی قبل بدلیل اینکه مادربانو عصر باید به رادیولوژی می رفت برای تهیه نوارعصبی از دستانش (!) قرار شد که قرار پنجشنبه را کنسل کنیم و رفتیم خانه ی مادرم ......
-
پارک گردی در اولین هفته دی ماه !!
پنجشنبه 5 دی 1398 15:16
امروز پنجشنبه ، هوا سرد و آفتابی بود !! دیشب هم اندکی باران بارایده بود که برای تلطیف هوا خوب بود و کمی بیشتر برای سرد کردن هوا ... ولی آنقدر زور نداشت که ماشین ما را کمی تمیزتر بکند !! هنوز دوده های روزهای آلوده روی بدنه ماشین موجود هستند !! حوالی ساعت 13 یکی از شاگردهای بانو به خانه می آمد و چون نوراخانیم شدیدا...
-
دیشلیق ( دندونی ! )
سهشنبه 3 دی 1398 12:01
و دیروز در حال تهیه دیشلیق ( دندونی ! ) برای نوراخانیم بودیم ... البته همه ی کارهای ما یک عالمه پیش اتفاق و پس اتفاق دارد و کلی خاطره بجا می گذارد ؛ حتی خرید وسایل دیشلیق هم برای خودش یک عالمه تعریف داشت !! یک لیست سرپائی تهیه کردیم و شد یک عالمه !! دیروز عصر همه را دادیم و رفت و تازه نصف لیست مان مانده بود !! اختلاس...
-
کار نیکو حد و مرز ندارد ...
دوشنبه 2 دی 1398 00:38
آدم گاهی کاری می کند که کار خوبی هست ولی اینکه این کارش را برای خودش چه اندازه بزرگ و خوب در نظر بگیرد (!) در عواقبی که برایش بدنبال خواهد داشت ُ خیلی مهم است ... و بهتر است آدم فکر نکند کاری که کرده خیلی بزرگ بوده و همیشه آن را مختصر و عادی در نظر بگیرد !! عصر شب یلدا رفته بودم خانه ی برادرم برای دیدن سفارشات چاپی...
-
مختصرالیلدا !!
یکشنبه 1 دی 1398 10:58
دیشب مهمان برادربانو ( آقئین ) بودیم برای شام ... دو روز بود که بانو و خواهر بانو ( بالدیزخاینم ) داشتند فکر می کردند که کجا برویم و چگونه باشد !؟ و من هم پیشنهاد دادم که برویم جگرکی (یعنی ما اینیم !!) بعد از ظهر کاری داشتم و رفتم خانه ی برادرم و عصر سر قرار به هم رسیدیم و متوجه شدم که می رویم " رستوران دکتر نیک...
-
و کمی تامل ...
شنبه 30 آذر 1398 13:33
صبح رفته بودم نان تازه بگیرم که مناظر همیشه حاضر در چشم انداز کوچه و خیابان ، این بار کمی بیشتر مرا به خود جذب کردند !! دیدم همراهم را همراهم ندارم (!) حوالی ظهر نوراخانیم برداشتم و رفتیم کمی قدم بزنیم و چند تائی عکس بگیریم ... واقعا اینجا محل تبلیغ شماست !!؟ آنهم اینگونه بدریخت و ناهنجار !! راستی آیا شهرداران می...
-
و یلدایی که رسید ...
شنبه 30 آذر 1398 10:54
دیشب خانه ی مادر بودیم و طبق معمول یک دورهمی نورائی داشتیم و بهانه اش را یلدا کرده بودیم ... چند سالیست که یلدا را نه یک شب که هفتگی می گیرند !! این روزها چیزی که زیاد است بزرگ خاندان !! مردم یک شب باید باتفاق جمعی مناسب حال در خانه ی فلان بزرگِ سِنی باشند (!) و یک شب باتفاقا جمعی مناسب حال در خانه ی فلان بزرگ سازمانی...
-
خبرهای خوش آخر پائیزی
جمعه 29 آذر 1398 15:17
دیروز چند تا بازی توی لیگ بود که یکیش مسابقه ماشین سازی با استقلال درآزادی تهران بود و دیگری تراکتوری ها با نفت مسجد سلیمان در تبریز ... حتی دیگربازی ها هم حساسیت های خودشان داشتند ، پیروزی در دقیقه 95 از باخت فرار کرد ... سپاهان با اقتدار تمام 5 تا گل زد تا فرق تیم اول جدول با آخر جدول مشخص باشد ... تراکتور هم...
-
آخر پائیز ...
پنجشنبه 28 آذر 1398 15:10
داریم به آخر پائیز هم نزدیک می شویم ... در زندگی ماشینی و بر اساس روزمره گی ها (!) ، ارزش روزها و هفته و ماهها مثل همین رمز پویا می شود و لازم نیست آدم روی برخی روزها یا ماهها زیاد تاکید داشته باشد ... هر روز برای خودش و دیگر هیچ !! این مورد برای فصل ها نیز صدق می کند... برای یک شهرنشین چه فرقی میان بهار و تابستان و...
-
نقل و انتقالات ...
سهشنبه 26 آذر 1398 11:25
یکی دو مطلبی که در بلاگ دیگرم گذاشته بودم را منتقل کردم اینجا ... تا موقع بایگانی کردن دور از دسترس نبوده باشند !! اگر تاریخ هایشان کمی کلاه پا می زند اشکال از جابجایی است !!
-
آسیاب به نوبت ...
سهشنبه 26 آذر 1398 11:23
از قرار معلوم این بار قرعه بنام بلاگ اسکای فرود آمده و دو روز است که بدون پیغام و پسغام (!) غیرقابل دسترسی شده است !! و میلیون نفر از خواننده های مطالب مفید مرا نگران گذاشته است ... روزگار غریبی شده است !؟ انسان ها دست به دامن دنیاهای مجازی بی صاحاب شده اند !!
-
شب بیداری ها ...
سهشنبه 26 آذر 1398 11:21
چند روز بود که در واتسآپ و در گروه والیبالی پیام گذاشته بودند برای هماهنگی برای وقت سالن شنبه (!) سالنی که می رفتیم در حال تغییر پیمانکار می باشد (!) و پیمانکار جدید مثل دولت های خودمان (!) نیامده حتی کسانی که بلیط دارند را هم پیاده میکنند تا فک و فامیل خودشان را سوار بکنند !! خبر دادند که تایم را دیگر نمی توانند به...
-
خبر آمد اروری در راه است ...
سهشنبه 26 آذر 1398 11:20
بعد از چند روز ، از دیروز موقع باز کردن صفحه بلاگ اسکای ارور می دهد که بدلیل اشکال فنی تا چند روز سایت در دسترس نخواهد بود ... و جالب عنوان ارور است " دسترسی ممنوع ! " ما فکر می کنیم که بی نظمی فقط در ایران هست و سایر کشورها مثل ساعت کار می کنند !!! بلاگ اسکای که سرورهایش در آلمان هستند ، دیگر چرا !؟!؟ رفته...
-
نَقل های شبانه آذرماهی ...
شنبه 23 آذر 1398 14:24
آذرماه باشد و در تبریز باشی و مهمان باشی و یا در خانه بوده باشی با جمعی که دورهم باشند !! و حرف ها نروند سراغ واقعه 21 آذر (!!؟) 21 آذر برای آذربایجان یک روز بزرگ بود و خواهد بود ( خوب یا بدش در مزه ی زندگی امروزه مردم قابل مشاهده است !! ) چه موافقانه به آن نگاه شود و چه مخالفانه !! و چقدر زیباست اگر بشود به آن بی قصد...
-
و کمی صبر ...
چهارشنبه 20 آذر 1398 16:04
عصر ما عصر عجله است ... عجله ای که خواسته یا ناخواسته حتی معادلات ساده و خطی را هم بهم می ریزد تا انسان ها در دور باطل خود چرخیده و آسیاب بالانشین ها را بگردانند !! تراکتوری ها چند سالی هست که دور خود می چرند (!) و به هر خس و خاشاک ظاهرا طلائی و گران قیمتی که ببینند دست دراز می کنند (!) ولی همیشه در انتها آنها هستند...
-
داستان زمین و آسمان ها ...
چهارشنبه 20 آذر 1398 15:08
دیشب رفته بودیم خانه ی بردار کوچکترم آش بدهیم ... هم خودش و هم پسرش سرماخورده اند !! و قرار بود بخاطر نوراخانیم خودمان برای دیدنشان نرویم (!) از دم در آش را دادیم و برگشتیم ... جلوی مقبرةالشعرا بودیم و برای همین نخواستم دلش بشکند !! از ساختمان های جدید عکس می گیرم و از این مخروبه تاریخی که چهل سال است دارند می سازند و...
-
نیازمان را آگاهانه کم کنیم ...
دوشنبه 18 آذر 1398 14:46
یکی از خاصیت های دنیای امروزمان و دنیای صنعتی این است که مصرف زدگی را بیشتر بکند تا تضمینی برای فعالیت های کسب و کار باشد !! ما هر روز مطالب ضد و نقیض زیادی می شنویم که ما را در تب و تاب مصرف نگه می دارد !! ما همیشه باید مصرف کننده ی خوبی باشیم ؛ فرقی نمی کند چای سیاه بنوشیم یا چای سبز !؟!؟ باید بنوشیم (!) تا بازار...
-
در مجمع عکاسان !!
یکشنبه 17 آذر 1398 11:14
این روزها ( منظورم شبها ! ) نوراخانیم موقع خواب با چشمان بسته سرو صدا کرده و ما را بیدار می کند و کمی اینطرف و آنطرف غلت زده و دوباره می خوابد و این کارش باعث می شود تا چند ساعتی که می خوابیم ، با پخش آگهی های مکررِ نورا قطع بشود !! و این قطع و وصلی ها دلخوشی و ناخوشی هایی بهمراه دارد ... مثلا ناخوشی اینکه بانو از صبح...
-
در سایه ی دانایی ...
جمعه 15 آذر 1398 18:34
-
سرنوشتِ نامبارک ...
جمعه 15 آذر 1398 17:10
دیروز بود انگار ، که در خبرهای دنیای مجازی خواندم که رئیس جمعیت هلال احمر که در حال خروج از کشور بود ( برای جلسه ای در سوئیس !) با مُهرِ ممنوع الخروجی برخورد کرده و در بازگشت به خانه (!) همان سر کوچه شان (!!!) بازداشت شده اند ... اولین جمله ای که با دیدن این خبر در ذهنم نقش بست (!) عنوانی بود که یکی از دوستان قدیمی در...
-
روز مبارک ...
جمعه 15 آذر 1398 16:54
یکی دو مطلب در ذهنم داشتم که ترجیحا مبارک را اول بنویسم و بعد نامبارک را یادداشت بکنم که هر دو بمانند به یادگار ... امروز روز حسابدار است و من آن را به خودم (!) و سایر دوستانی که در این رشته فعالیت داشته (!) دارند (!!) تبرییک می گویم ... سالهای نه چندان دور ، بمدت دو سال ، از این دریچه به زندگی نگاه کرده ام و واقعا...
-
در مسیر عبور ...
پنجشنبه 14 آذر 1398 10:26
دیروز صبح از خانه زدم بیرون تا بروم بازار ، کمی برای خرید کردن ، کمی برای شارژ شدن و شاید هم کمی برای تجدید دیدار ... توی اتوبوس طبق معمول صفحه ی آنلاین مطالعات اجتماعی در حال بالا آمدن بود !! ما در جامعه مان در سایزهای مختلفی مردم ناراحت داریم که بصورت مستمر در حال تولید ناهنجاری و ناراحتی برای دیگران هستند و چه بسا...
-
زدی ضربتی ، ضربتی نوش کن !!
سهشنبه 12 آذر 1398 11:12
سگی که پاچه دیگران را بگیرد ، تاوان کارش را داده و عزیزش می دارند ... سگی که پاچه ی خودی را بگیرد ، گوشش را می بُرند !! تعریف می کنند در دوران مشروطه خواهی جوانی از روستا به شهر آمده بود و در انقلاب شرکت می کرد ، بعد از مدتی به روستا برمی گردد... مادر و خواهرش او را سوال پیچ می کنند که در شهر چه خبر و او جواب می دهد...
-
این نیز بگذرد ...
دوشنبه 11 آذر 1398 12:14
در تاریخ آورده اند که جمعی از باغداران اصفهان به اعتراض جلوی کاخ شاه عباس جمع شده بودند و های و هوی بود !! شاه از وزیرش پرسید : بیرون چه خبر است ؟ وزیر با ترس گفت : جمعی که زمینهایشان را به زور گرفته ایم تا چهل ستون بسازیم آمده اند و اعتراض دارند !! شاه گفت : " بگذارید هر چه فریاد دارند بزنند ، فردا در تاریخ...
-
کمپین نمایشی !!
دوشنبه 11 آذر 1398 11:37
از یک گروه نمایشگر که رزق و روزی شان به همین مقوله وابسته است و خارج از نقش هایی که بوده اند ( غالبا! ) نقش حقیقی خاصی نداشته اند (!) نباید انتظار داشت که جز در قالب یک کمپین نمایشی (!) حاضر بشوند ... دیشب در یکی از استوری های دوستان دیدم که نقشه ی ایران را قیراندود کرده اند !! اول فکر کردم که باز جائی زلزله شده است و...
-
سفری به ماکو ...
یکشنبه 10 آذر 1398 14:25
جمعه طبق معمول بعد از صبحانه و رسیدن به ساعت 10 (!) بانو پیشنهاد ددر داد ، البته بصورت ضمنی و بالدیزخانیم هم همراهی کرد که اگر به سرو می روید من هم هستم !! البته در نوبت ددر ، ماکو قرار داشت و بانو هم طبق تعریفاتی که در سرو شنیده بود هوس رفتن به ماکو داشت !! حوالی ساعت 11 از خانه خارج و راهی سفر ماکو شدیم ، حداقل 3...
-
پنجشنبه ی شلوغ(2) !!
شنبه 9 آذر 1398 19:43
بعد از ظهر باید به یک مجلس یادبود می رفتیم که دامادهای متوفی برای پدرخانم شان گرفته بودند و البته برای شام هم مدعو تشریف داشتیم ... مجلس یادبود برای مردم ما بهتر از مجلس ترحیم می باشد !! در مجلس ترحیم که عمومادر منطقه ما در روز سوم فوت یکی می گیرند (!) انگا رمداح جماعت پول می گیرند که از هر راهی شدن جماعت بازمانده را...
-
پنجشنبه ی شلوغ(1) !!
شنبه 9 آذر 1398 18:22
طبق معمول ما پنجشنبه های شلوغی داریم ، بانو هم قبل از ظهر کلاس می رود و هم بعد از ظهر ... قبل از ظهر را عموما با بازی و خواب طی می کنیم ولی برای بعد از ظهر ، نورا را می سپاریم دست مادربانو تا به هر دوشان خوش بگذرد !! یکی دو هفته است که بخاطر فوت یکی از بستگان ، عصر روزهای پنجشنبه ، مادر بانو به خانه متوفی می رود و...