شب در خانه دورهم بودیم و یکی از لوازم دورهمی این روزها ، مشق نوشتن نوراخانیم هست !! بانو که باید مستقیم یا غیرمستقیم بالای سرش باشد و همیشه صدایش در فضای اتاق بپیچد تا نوراخانیم چند کلمه مشق بنویسد و منهم باید در همان حوالی باشم تا نوراخانیم بهانه نداشته باشد !!
نوشته بود:
اگر روزگار تو را بخنداند ، جوان هستی !
اگر بگریاند ، کودک هستی !
ولی اگر نتواند تو را بخنداند و یا بگریاند ، مرد هستی !؟
تاریخ برای عبرت گرفتن است ، البته اگر موردی برای افتخار باشد(!) ، شامل تاریخ نمی شود بلکه در پوشه فرهنگ قرار می گیرد !
ازدحام در حد بالا ، اکثرا با سن بالا و متوقع برای احترام و ادب و دادن جا برای بزرگتر ... یک نفر جوان که نصف بدنش بدلیل سکته لمس بود نشسته بود و همه تیکه ها نثار او بود (!؟) گفتم :« از فردا با شناسنامه بیایید بالا تا صندلی به حقدار برسد ! »
سالهای دورتر که نوجوانی کمی تا قسمتی بیش فعال بودم و از وقتی که صبحها چشمانم را باز می کردم تا زمانیکه در همان اوایل شب بحالت بیهوش چشمانم را می بستم ، در ورجه وورجه بودم و مثلا ورزش !! باندازه یک فیل غذا می خوردم !؟ و غذاخوردن من زبانزد جمع فامیل و همسایه ها بود ...