رفته بودم چاپخانه دوستم ، داشتیم باهم صبحانه می خوردیم که همسایه اش رسید ، دیروقت بود و او همیشه حوالی هشت صبح کرکره روغن فروشی اش را بالا می زد و تازه برای دوست من هم جای پارکینگ نگه می داشت !
ادامه مطلب ...
دیروز حوالی ظهر بود و من داشتم به خانه برمی گشتم و سر راهم رفتم تا به یکی از مشتری هایم فاکتور سفارشاتش بدهم تا حسابش را بداند و اگر خواست تسویه بکند ... ضمنا بهش گفتم که فردا را چه دیدی و شاید هم ندیدیم !! فاکتور را گرفت و گفت : " انشالله با دلار شاهنشاهی تسویه می کنم ! "
ادامه مطلب ...