-
روز رنگ زرد ...
چهارشنبه 19 فروردین 1394 11:16
امروز را روز شرف الشمس می گویند ، روزی که بیشتر از طلسم و نحوه ی نگارش و رونق کسب و کار جواهری ها و ... می توان به رنگ زرد رسید !! می گویند عقیق زرد ، کاغذ زرد ، پارچه ی زرد ، جوهر زرد و ... وقتی همه ی نوشته ها را کنار هم می گذاریم می بینیم آنچه در همه مشترک است رنگ زرد است !! آیا واقعا خاصیت این داستان که در این چند...
-
:::
سهشنبه 18 فروردین 1394 22:09
-
خود اسکنی ...
دوشنبه 17 فروردین 1394 16:16
در سال جدید استارت با استراحت مکفی و خوردن کمی بیش از مکفی بود و بهمین دلیل با خوب شدن هوا و سبکتر شدن لباس ها ناگهان متوجه عمق فاجعه شدم ... متوسط 92 کیلو به متوسط 95 افزایش یافته بود و یکی از دغدغه های خاموش دوباره سربرآورده بود ... یکی از کارهایی که در چندین سال گذشته نتوانسته بودم به آن بپردازم ، قضیه کنترل کالری...
-
پاساژ دوار ...
یکشنبه 16 فروردین 1394 00:54
دیشب باتفاق دوستان رفتیم فست فود بخوریم ، البته قبل از آن من رفته بودم کارگاه دوستم برای کمی چوب بازی !! بیرون رفتنی من با همان کفشهایی که موقع ورود به کارگاه می پوشم و اتفاقا خوشم هم میآید بیرون آمده بودم ... بعد از خوردن شام که حول و حوش برگر اینا بود ، کمی قدم زدیم و وارد پاساژ دوار شدیم ... کریدور این پاساژ جوری...
-
جل الخالق !!
شنبه 15 فروردین 1394 00:16
آخر شبی ، با اینکه هنوز چند تا پست داشتم برای گذاشتن ، داشتم بی خیال وبلاگ می شدم که چشمم به ترازو افتاد ، امروز در آخرین روز تعطیلات داشت برایم چشم و ابرو می آمد ... رفتم که بروم بالایش ، یادم افتاد که دستم چیزی نیست ، نزدیک چیز یک ژیلت بود که از قفسه برداشتم و با خیال راحت رفتم روی ترازو ... جل الخالق (!) ... من...
-
ورونیکا !!
شنبه 15 فروردین 1394 00:09
چند روز پیش باران آمده بود و شهر را شسته بود و من یک عکسی گرفته بودم از رودخانه ی وسط شهر و زیرش نوشته بودم ؛ تنها رودخانه ی قابل کشتیرانی در شمالغرب !! ( البته منظورم کشتی های کاغذی و مقوایی بود !! ) امروز داشتم از همانجا رد می شدم و دیدم رودخانه در شکل اصلی خودش است و یک عکس گذری دیگر گرفتم تا اگر احیانا سهوا ......
-
دولتی که خواهد آمد ...
جمعه 14 فروردین 1394 23:35
پس از من دولتی آید که دیگی را که من دادم گرو تااینکه شلوارم شود آزاد تا آن را گرو سازم برای رخت فرزندم که با آنها کوپن هایم شود آزاد ، الی آخر ز دستان گروگان گیرها - گیرد برای من . پس از من دولتی آید که کفشی را که من ده بار تختش را عوض کردم ز پایم می کند خارج و کفشی تازه می بخشد به پای من . پس از من دولتی آید که هر جا...
-
سیزدهِ پازلی ...
جمعه 14 فروردین 1394 10:57
دیروز روز سیزده بدر بود ، و جمعی از اصحاب نحوست شهر را ترک کرده بودند تا مزه ی شهر بزرگ و خلوت ملموس تر بشود ، واقعیت هم همین است که تبریز اگر در استرالیا بود با همین وسعت شاید 200هزار نفر جمعیت داشت !!! ( البته آن وقت به قاره اقیانوسیه می گفتند ... آذربایجان !!! ) دیروز یک گشتی توی شهر زدم به بهانه نان !! البته ضروری...
-
لذت تماشا ...
پنجشنبه 13 فروردین 1394 00:10
-
عصرانه
چهارشنبه 12 فروردین 1394 23:40
سر صبحی تنبلی ام آمد بروم کارخانه سراغ گربه ها ، برای همین نشستم پای کامپیوتر و چشمم به نوشته ها افتاد ، همه را تبدیل به فایل پی دی اف کردم و بردم پرینت بگیرم که از شانس من و بخاطر تعطیلی رسمی و هم اینکه دیوار به دیوار سیزده را ملت تعطیل می کنند به در بسته خوردم ... دوباره آمدم خانه و نشستم پای کامپیوتر و این بار روی...
-
روز پرکار چوبی ...
سهشنبه 11 فروردین 1394 21:35
امروز بالاخره کار انتقال مطالب وبلاگ در سال 93 تمام شد و فردا می برم برای پرینت گرفتن ، معلوم است که در سال 93 کم حرف زده بودم ، البته برای اینکه داستان های دنباله دار را در کتاب وبلاگ 93 نیاوده بودم برای همین دویست صفحه ای توی جیبم مانده بود ... دیشب تا دیروقت پای نت بودم و خوابم نمی برد ، و یک سری عکس ها و نقاشی ها...
-
نکته ...
سهشنبه 11 فروردین 1394 00:17
-
نت برداری ...
دوشنبه 10 فروردین 1394 12:12
بهار در ونکوور کانادا !! *** دیروز دقیقا 8 ساعت پشت کامپیوتر و دستگاههایی بودم که با چشمم میانه ی خوبی نداشتند ... از حوالی ساعت 4 تا پاسی از نیمه شب گذشته در کارگاه دوستم بودم و مشغول انواعی از طراحی ها ، اتمام کارهای از سال قبل مانده ... *** یک چیزی این روزها خیلی بچشم می آید ، مخصوصا در آستارا که بودیم هم زیاد بود...
-
مارگیجه !!
دوشنبه 10 فروردین 1394 01:22
-
هفته ی دوم ...
شنبه 8 فروردین 1394 20:49
به قول مادرم بدترین هفته ی سال ، هفته ی دوم تعطیلات نوروز است ، برای من حتی زمانی که در ددر و مسافرت بودم هم این هفته سخت و دلگیر سپری می شد ... امروز سری به فوتورافچی زدم که رفته بود گالری - آتلیه اش را سر و سامانی بدهد و بقول خودش تغییر دکوراسیون !! همه جا را بهم ریخته بود و در حال تغییر محل تابلوها و حساب و کتاب...
-
نکته
شنبه 8 فروردین 1394 00:34
هرحیوان که از دور دیدی و ندانستی سگ و گرگ است یا آهو ، ببین رو به سمت مرغزار و سبزینه است یا لاشه و استخوان؟! آدمی را نیز چون نشناسی ، ببین به کدام سوی می رود؟! " مجالس سبعه " - مولانا جلال الدین
-
سرچشمه ی زندگی ...
جمعه 7 فروردین 1394 12:07
-
مطالعات اول سال ...
جمعه 7 فروردین 1394 11:56
سال گذشته (!!) قبل از اینکه به ددر بروم باتفاق نوه های دختر رفتیم بیرون و به خرید ختم شد ، یک کمی در این مورد توضیح داده بودم ... خلاصه اینکه در بین خرید هایم دو سه فقره کتاب هم بود ... یکی از این کتاب ها بعنوان هدیه ی خرید به من داده شده بود ؛ " راهنما " کتابی نوشته ی اندی اندروز با ترجمه ی فیروزه مهرزاد !!...
-
پست مکمل ...
پنجشنبه 6 فروردین 1394 16:44
دیشب یکی دو تا اس ام اس را روی هم ریختم و یک پست وایبری ساختم ، غافل از اینکه امروز شاید بلایی سرم بیاید که مجبور بشوم در مورد وایبر بنویسم ... اول از همه باید بگویم سال بع بعی که در پیش رو داریم برای من از نظر خوابیدن و خواب دیدن خیلی خوب بوده و اگر اینطور پیش برود احتمالا خواب هایم برای خودشان یک کتاب 365جلدی بشوند...
-
وایبر
پنجشنبه 6 فروردین 1394 00:46
سعدی علیه الرحمه گفته بود : وایبر که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شوره زار خس وایبر در خارج از ایران : دوستای گلم ؛ این عکس من و عشقمه که در سواحل هاوایی گرفته ایم ... جای همتون خالیه !! === وایبر در داخل ایران : این پیام را تا فردا برای 200 نفر می فرستی وگرنه ایشالا ابوالفضل بزنه توی کمرت به 314 قسمت...
-
جاده های شمال ...
چهارشنبه 5 فروردین 1394 22:41
ادامه ی مسیرمان از اردبیل بطرف آستارا بود و بعد از تونل ابرهای بالای سرمان آمدند زیر پایمان قرار گرفتند ... منظره ی زیبایی بود ولی همیشه گردنه حیران را باید در آسمان آبی تماشا کرد و دریایی از مه !! بعد از گردنه حیران رسیدیم آستارا و در طول ددر یک آسمان زیبا دیدیم و آنهم آسمان آستارا بعد از باران بود و یک رنگین کمان...
-
...
چهارشنبه 5 فروردین 1394 17:18
-
ددری از سال کهنه به نو ...
سهشنبه 4 فروردین 1394 20:36
رد و تحویل سال بین 93 و 94 خیلی درگیرانه و با اخم و تخم بود ... روز 29 اسفند که مثل سالهای دور از خانه ی قبلی ، ددر ما قبل از عید شروع شده بود ، هوا خراب بود و خبرهای خوبی هم در راه نبود ... حوالی ساعت 12/30 که نزدیکی های سراب برای بنزین توقف داشتیم من یک عکس از آسمان گرفتم مسیر را ادامه دادیم تا رسیدیم به اردبیل ،...
-
سال نو ...
سهشنبه 4 فروردین 1394 17:47
-
جدا مانده ها ...
پنجشنبه 28 اسفند 1393 23:12
اینها از کاروان جامانده ها ، جدا مانده بودند !! ... شاید هم خاصیت شان این بود که برای خودشان پست جدایی داشته باشند ، البته از نظر ایمنی هم تنهایی اینها بهتر است ...
-
جامانده ها ...
پنجشنبه 28 اسفند 1393 22:29
در این چند روز گذشته بدلایلی که زیاد هم مشکوک نبودند مطالب زیادی می شد نوشت که نوشته نشدند ، امروز داشتم عکس های روی موبایل را توی کامپیوترم می ریختم که بعضی ها ایستادند جلوی چشمم که اگر نوشته نشدیم حداقل دیده شویم !! دسر سیب ... کریدور شرقی مسجد کبود ... دلمه بادمجان ... مجتمع تجاری لاله پارک ... آخرین برف زمستان...
-
سین اول ...
پنجشنبه 28 اسفند 1393 22:09
-
دلسوزی ...
سهشنبه 26 اسفند 1393 12:45
-
خاموشی ...
دوشنبه 25 اسفند 1393 12:27
یک جامعه شناس گفته بود که در قرن 17 اگر یک نفر راهش را گم می کرد و توی یک جزیره سرگردان می ماند می توانست با حداقل ها زندگی را دوباره ادامه داده و چراغ امیدش را برای مدتی روشن نگه دارد ، که نماینده ی این مردم در داستان رابینسون کروزئه نمایش داده شده بود و ... در ادامه گفته بود در قرن بیستم اگر چنین اتفاقی برای یکی رخ...
-
گزینه های آخر سال ...
یکشنبه 24 اسفند 1393 12:18
بحث امروز ما سر این بود که تعطیلات را کجا برویم ... آرزوهای نامتناسب با واقعیات روزمره چیزی ست که مردم شدیدا با آن درگیر هستند و البته که هر کسی در این میان می تواند مقصر باشد جز خود مردم ... یکی از همکاران داشت تعریف می کرد که اگر پول داشتم می رفتم فلان جا و ... گفتم : " اگر پول داشتی و از من می پرسیدی تعطیلات...