-
...
جمعه 22 اسفند 1393 21:28
-
حقایق دنیای مجازی ...
جمعه 22 اسفند 1393 20:30
در مورد کامپیوتری که در کارخانه دارم ، شاید باندازه ی گربه ها نوشته ام !! اِند افسردگی است و کار کردن با آن برای افزایش تحمل و بالا رفتن اعتماد به نفس خیلی خوب است ، حالا چشم و کمر را باید به پایش داد ، جای خود دارد ... پیشنهاد می کنم اگر فراغتی دارید ، ببرید کامپیوترتان را بدهید و یک پنتیوم 2 بخرید ، احتمالا باید...
-
آیه گرافی ...
پنجشنبه 21 اسفند 1393 21:03
-
عکس ددری ...
چهارشنبه 20 اسفند 1393 12:05
چند تا عکس سر راهی گرفتم ، که بیشتر طعم در طول عبور می دهند ، مثلا خواب بودم و یکهویی بیدار شدم و نگاه کردم دیدم پل دختر را داریم رد می شویم و دست بردم موبایل را درآوردم و یک عکس گرفتم در حال حرکت و با سرعت شاید بالای 100 تا !!! شام را در کرمانشاه خوردیم و از دور قدمی اطراف طاق بستان زدیم که محوطه اش بسته بود ... صبح...
-
پستی که ارسال نشد ...
پنجشنبه 14 اسفند 1393 13:04
این پست تمرین ارسال پست از طریق تلفن همراه است و حتما باید کلی اشکال تایپی داشته باشد , صفحه کلید موبایل برای نازی ها و افراد زیر ۱۰سال طراحی شده است و با هر ضربه ی فینگرهای من دو یا سه کاراکتر عمل می کند ... امروز کلی وقت گذاشتم تا بلکه برای نمونه هم که شده یک پست از طریق موبایل بگذارم ، تلاش زیادی که به ثمر ننشست !!
-
کالبد شکافی یک کامنت ...
چهارشنبه 13 اسفند 1393 09:29
سر صبحی دیدم یک کامنت گذاشته اند ، برای پست " روز قصه های طولانی " ... منهم رفتم برایش جواب گذاشتم ، کیفم کوک بود و کوک تر هم شد ... آهای غریبه ؛ دیشب باتفاق دوستان سر بحث ددر نوروزی بودیم و باز رفتیم فست فود خوردیم !! بنظر شما آدم از کاری که کرده حرف بزند خوب است یا جایی که هنوز نرفته است !؟!؟
-
شب عاشق ...
سهشنبه 12 اسفند 1393 20:37
-
روز قصه های طولانی ...
سهشنبه 12 اسفند 1393 16:02
دیروز روز شلوغی داشتم ، ولی باعث نشد روز خوبی نداشته باشم ، اول صبحی یک اتفاقی افتاد و باعث شد تا یکی از همکاران که مسئول یک قسمت دیگر است بیاید و کمی صدایش را برای من بلند بکند و برای همین چپ و راست کوبیدم و رفت دنبال کارش ، برای ناراحت شدن کم تقصیر بود و شاید هم حقش بود ولی بعد پشیمان شدم که چرا از خشم او سوءاستفاده...
-
طرح مبلمان دادو ...
یکشنبه 10 اسفند 1393 21:11
دو روز بود توی افکارم هی طراحی می کردم و می بریدم و می چسباندم و ... بالاخره امروز در یک بازه ی زمانی تنگ و تاریک ( بدلیل اینکه بازدید داشتیم و ارباب آمده بود به رعیت ها سرکشی بکند !! ) طرحم را به انجام رساندم و حالا ماند پیاده سازی طرح که نباید زیاد سخت باشد !! ساعت 9شب طرح را با وایبر فرستاده ام به مغز تازه فراری...
-
...
شنبه 9 اسفند 1393 23:11
-
شایع شده است که :
شنبه 9 اسفند 1393 11:54
شایع شد که نصف حقوق های بهمن ماه را امروز خواهند داد و مابقی را چند روز دیگر !! عکس العمل دیگران که معلوم است ملت منتظر عکس العمل من بودند که گفتم : " خیلی مهم است که بدانم این نصفه که می دهند نصفه ی اول حقوق است یا نصفه ی دوم حقوق !! چون من نصف اول حقوق را خرج می کنم و نصف دوم را نگه می دارم !! " === شایع...
-
هفته ای که گذشت ...
جمعه 8 اسفند 1393 18:19
اوضاع تایپ کردنم خوب نیست ، یعنی سرم که روی کی برد می ماند و بلند می کنم و چشمم می افتد توی مونیتور یک گله ی نور می دوند توی چشمانم و اذیت می شوم ، البته حالا وضعیت خوب شده است ها ... یک بار بالای سر بیماری نشسته بودیم و او داشت یکریز حرف می زد و تعریف می کرد ، حالا که فکر می کنم می بینم حق با او بوده که به دیگران...
-
دستی افشان ...
جمعه 8 اسفند 1393 15:27
-
انتقام
جمعه 8 اسفند 1393 10:10
33 فردای روزی که خبر مرگ ناصر را شنیده بودم ، ناصر تابلونویس بهمراه احمد آمده بودند سراغ من ، لابد می خواستند خبر مرگ را بدهند و ببینند چه عکس العملی نشان می دهم - " خبر داری ... دیروز ناصر دیوانه مرد " - " تو از کجا خبردار شدی ؟ " - " آگهی اش را روی دیوار دیدم ... " - " لابد این حرف...
-
راز نگاه ...
پنجشنبه 7 اسفند 1393 12:32
-
در انتهای شب ...
سهشنبه 5 اسفند 1393 16:28
روی وایبر رفتم و دوست جدیدالکانادایی را سرچیدم تا برایش پیام بدهم که از این عکس ها بزنم رو دیوار وبلاگ تا تعداد فرار مغزها بیشتر شود که ناگهان یادم افتاد دوستی مان سر جایش است ولی ساعت هایمان کلی تفووووت دارد !! به ساعت ونکوور می شد حوالی ساعت 5 صبح !! دیدم برای بیدار کردنش چه سوژه ای خوب می تواند باشد برای همین نوشتم...
-
بهانه
سهشنبه 5 اسفند 1393 00:15
من هر وقت می خواهم بروم روی ترازوم ، یک چیزی دستم می گیرم ، مثلا لیوان چایی یا حوله و ... تا اگر وزنی که می خوانم زیاده از انتظار باشد بیاندازم گردن آن ، مثلا امروز رفتم رو ترازو و دیدم شده ام 94 !!! نگاه کردم و دیدم تنها چیز اضافی عینکی است که روی چشمام قرار دارد ... یعنی عینک و اینهمه وزن !!؟؟ === هر روز چند تایی...
-
با چشمان نیمه باز ...
دوشنبه 4 اسفند 1393 18:28
دیشب مهمان داشتیم ... بهترین کاری که می شد این بود که تایپ ها را برئم ئ دو سری پرینت گرفتم ، توی مسیرم یک تکثیر و چاپ بنر بود ، گفتم سری به آنجا بزنم ، البته صرفا جهت کنجکاوی !! والا همان جایی که قبلا پرینت می گرفتم برایم راحت تر و به سلیقه ام آشناتر بود ... وارد شدم و گفتم : " من یک سری پرینت می خواهم بگیرم !...
-
روزگار برفی ...
شنبه 2 اسفند 1393 22:53
دیروز حوالی عصر بود که دل آسمان گرفت ، وقتی برای مهمانی شام می رفتم هوا رسما داشت کولاک می کرد ، حدود سه ساعتی تایپ کرده بودم و چشم چپم افتاده بود روی دنده ی چپ !! وقتی داشتیم به خانه میزبان می رسیدیم قیافه ی شهر زمستانی شده بود ، و هنوز کولاک ، کولاک می کرد ، به مهمانی مان رسیدیم و کلی از طرح هایم که با یونولیت توی...
-
باران برفی ...
جمعه 1 اسفند 1393 18:23
-
نائب الصبحانه !!
جمعه 1 اسفند 1393 18:18
امروز روز خوبی بود ، با برنامه هایی که داشت ... شب تا صبح بشود من و لحافم چندبار جا عوض کرده بودیم ، خواب هرکجا تمام می شد می رفتیم جای دیگری می خوابیدیم و خواب نو می دیدیم ، یکی را هم توی خواب دیدم و بیدار شدم ، عوضی آمده بود !! حالا باید به خواب یکی دیگر می آمد نه من !!!! قرار صبحانه ای ما خانه فوتورافچی بود ؛ البته...
-
پس پرده !!
پنجشنبه 30 بهمن 1393 17:20
-
ساده خوری ...
چهارشنبه 29 بهمن 1393 23:17
ساده زیستی مقدماتی دارد که اهم آن ساده خوری است ( دادو ) امروز کمی زود از خانه زده بودم بیرون ، وقتی نان را گرفتم تازه متوجه شدم ده دقیقه زودتر از هر روز است !! برای همین قدم زنان رفتم تا چهارراه قبل از ایستگاه خودم تا قدمی تازه کرده باشم ، بعد هوس کردم از لبنیاتی سر چهارراه کمی کره محلی بگیرم که برای صبحانه بخورم ......
-
انتقام
سهشنبه 28 بهمن 1393 21:34
32 وقتی به خانه رسیدم ، کسی در خانه نبود ، از قرار معلوم مهمان رفته بودند ، ظرف های غذا روی اجاق بود و مثل اینکه مهمانی از نوع اضطراری بود ، اول کمی نگران شدم ولی بعد تماسی گرفته و متوجه شدم دلیل مهمانی رفتن سر شبی بخاطر این بود که چند نفر از فامیل های دور خانه مادربزرگ مهمان بودند و همه برای دیدن آنها رفته بودند ......
-
مداخلات ...
سهشنبه 28 بهمن 1393 13:10
یکی از دوستان پرسید : " نظر تو در مورد شانس چیست ؟ " گفتم : " شانس را فقط کسی حس می کند که دو کفه ی خوشی و ناخوشی اش مساوی باشد و تکان کفه ها برایش محسوس باشد !! یکی که زیادی حالش خوش است بدبیاری های بزرگ را هم شاید حس نکند و یا برایش انعکاس نداشته باشد و کسی که حالش زیاده خراب است و بخاطر چند هزار...
-
بو دار !!
دوشنبه 27 بهمن 1393 16:28
از یک متولد سال سگ انتظاری غیر از این نمی توان داشت ؟!! رفتم اتاق یکی از مدیران و وقتی وارد شدم دیدم عجب بویی در فضای اتاق پیچیده است ،البته سگ هم سگ های قدیم ؛ آخر بهمن ماه من داشتم بوی شفتالو در هوا رصد می کردم !! یک نفس عمیق کشیده و گفتم : " ازاین اتاق عجب بوی مستهجنی می آید !! " مدیر مربوطه خندید و کیف...
-
ورزش و سلامتی
یکشنبه 26 بهمن 1393 13:08
دیروز با همکاران رفتم فوتبال ... یکی دو ماهی می شد که فوتبال نرفته بودم برای همین تصمیمی برای زیاد دویدن و فیلم بازی درآوردن نداشتم ، یکی دو نفر هم بودند که باید توی مسیرمان به سالن می رفتند از خانه وسایل ورزشی برمی داشتند ، مسیری که رفتیم ناخودآگاه همان مسیری شده بود که همیشه می خواستم برای یکبار هم که شده از آنجا...
-
حیف که تمام شد ...
شنبه 25 بهمن 1393 12:39
سه روز تعطیلی کارخانه که بدون هرگونه پیش فرضی حتی از ناحیه بدبین ترین نفرات ، بصورت یکهویی اعلام شده بود باعث شد تا یک استراحت خوب داشته باشم ، برف روز پنجشنبه هم مزید بر علت شد تا قید از خانه بیرون رفتن را هم بزنم و بجز چند مورد که برای قدم زنی رفته بودم بقیه را در اتاقم ماندم ... سالهای نه چندان دور ، اگر روز تعطیل...
-
چَتــــــگرد هفته !! (1)
جمعه 24 بهمن 1393 12:27
قبلاها من یک دوستی داشتم که هر از گاهی نشست شبانه برگزار می کردیم ، البته دور میز پیتزا !! همیشه در زندگی من پیتزا یک بهانه بیشتر نبوده ولی چون نمی شود بی بهانه زندگی کرد برای همین همیشه پیتزا هم بوده !! قبلاترها دور بساط باقالی فروش بصورت سرپایی هم می شد نشست برگزار کرد ولی حالا نه از آن دوستان خبری هست و نه از باقلا...
-
توی تله ی برفی ...
پنجشنبه 23 بهمن 1393 17:42
برف می بارد برف ... امروز مثل همه ی روزهایی که مرخصی باشم و یا تعطیل کارخانه باشد راه افتادم تا به چند تن از دوستان سری بزنم ، لطافت هوای دیروز باعث شد تا امروز را هم روز با طراوتی ببینم و برای همین خیلی اردیبهشتی از خانه خارج شدم ، وقتی از اتاقم خارج می شدم چتر همیشه بی مصرفم به من چشمک زد که حداقل مرا با خودت ببر !!...