توی اتوبوس سریع السیر بودم تا از این سو بروم به آن سوی شهر ... نشستم و کنارم یک پیرمرد نشست که آرامش از سر و رویش می بارید !!
پنجشنبه شام رفتیم خانه مادربانو و قرار شد جمعه بهمراه خانواده بانو ، متشکل از مادربانو ، خواهربانو و برادربانو برای ددر آخر تابستانی برویم ... ( همه را نوشتم که بدانید جمع برای نوراخانیم جور جور بود !!؟ )
ادامه مطلب ...
مردی حدود شصت ، شصت و پنج ساله ، با عجله و در حالیکه بیشتر شبیه دویدن بود خودش را به جلوی نانوایی رسانده و بلافاصله آخر نوبت را می پرسد ...
بنده خدا ، منظورم این رونالدو مادر مرده است ؟! ، کلی زحمت کشیده و مثل خر ورزش کرده تا به مدارجی از معروفیت رسیده که افراد کمی اینگونه بوده اند ...
ادامه مطلب ...
دوستم زنگ زده ، از تهران !؟ نه اینکه ساکن تهران باشد ، رفته بوده فدراسیون اسکی برای مراسم طشت گذاری اسکی سال جاری و برنامه ریزی های پیش رو ...