رفته بودم چاپخانه پیش دوستم ، کارمان کمی زیادی کش آمد و ساعت به دو ظهر رسید ... تازگی ، چند مغازه بالاتر یک غذافروشی باز کرده و صاحبش یک خانم بود ... رفتم ببینم غذا چی دارد و برگشتم به دوستم گفتم برویم چیزی بخوریم و برگردیم ...
امروز که بیستم شهریور باشد ، جریان قابل ذکری و مناسبت قابل اعتنایی ، بجز جریان ساده زندگی وجود نداشت و برای همین یک روز عادی می باشد.
ادامه مطلب ...
خبر آمد که زلزله این بار یک وجب در نقشه به غرب حرکت کرده و دامن مراکشی ها را گرفته است ؛ موروکو ؛ مغرب ؛ کازابلانکا ؛ رباط و در نهایت جبل الطارق قسمتی از شناخت من از اسامی و تاریخ و جغرافیای آنجاست ...
ادامه مطلب ...
گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد
اکسیر عشق در مسم افتاد ، زر شدم
از قدیم الایام که علم کیمیا در سقف آرزوهای بشری بود و همه دوست داشتند تا با یافتن اکسیری ، فلزات کم ارزش تر و مخصوصا مس را ، تبدیل به طلا بکنند ، یک چالش فکری هم وحود داشته که این اکسیر کل مس را تبدیل به طلا می کند یا روکشی طلایی به مس می دهد ...
ادامه مطلب ...