خواب به آنجا رسید که اسم من از توی جعبه بیرون آمده بود برای داشتن یک روز عشقولانه با یکی از همکلاسی ها ... آنهم در کجا !؟ بلژیک !! ولی من ته دلم از دلهره های ایرانی داشتم (!!) از آن دسته که یکی ببیند چه می شود !؟ یکی بگیرد چه می شود !؟ این استرس ها تا اعماق خوابهایمان هم رسوخ کرده است و از دست یونگ هم کاری ساخته نیست !!
دیروز توی نمایشگاه کتاب من از جلوی غرفه ها رد می شدم و کف دستم را از روی کتابهای چیده شده حرکت می دادم و به دوستم می گفتم : " من دارم غرفه ها را اسکن می کنم و مطمئن هستم اگر چیز جالبی بود ، خودش مرا جذب خواهد کرد !! والا نگاه کردن به اینهمه غرفه و کتاب چند روز وقت می گیرد ...
یکی دو روزی هست که نمایشگاه کتاب افتتاح شده است و امروز در برنامه ی بعد از ظهرم گنجانده بودم که بروم ... سر ظهر دنبال یکی دو همپا بودم ولی پیدا نکردم ! هر جائی را باید با اهلش رفت که شاعر فرموده است : چای ارچه مضر است ولی تا که خورد وانگاه چه اندازه و یا با چه خورد !! ( این شاعر اون شاعر نبوده است !؟ )
ادامه مطلب ...
از خاطرات قدیمی بیادمانده من که گهگاه در برخی محافل خودمانی ذکرش می رود (!) داستان نفت خوردن من بود و البته این مورد نه یک بار که چندین بار تکرار شده بود !! حالا چرا این موضوع را باید در یک پست بیاورم ، دلیل جانبی دارد !
ادامه مطلب ...
