من شما را نمی دانم ، این چند شب ، خواب راحتی داشتم ... دیشب عصر مادرم تماس گرفت ؛ حوالی ساعت 8 بود و من توی خیابان بودم و در راه خانه ! و گفت : " شب نمی آیید ؟ " پاسخ دادم برسم خانه ببینم اوضاع چگونه است و بعد به بانو زنگ زدمو خلاصه اینکه قرار شد برویم شب را پیش مادرم باشیم ... نه اینکه بترسد ! وقتی ما هستیم کمتر تی وی می بیند و کمتر ناراحت می شود !؟
ادامه مطلب ...
دیروز عید غدیرخم بود و ما طبق سالهای گذشته ، قرار بود در خانه برادر بزرگم نشستی داشته باشیم که بعد از اتفاقات و حملات و شهادت ها ، برادرم مراسم را لغو و طی پیامکی به مردم و فامیل خبر داد که فردا در خانه نخواهیم بود ! ( البته من طبق معمول مخالف بودم و ترس را نشانه ضعف ایمان می دانستم ! )
و در شامگاهی که دور از انتظار نبود ، بناگهان آن حمله که دور از انتظار نبود (!) شکل گرفت ولی حجم موفقیت بسیار بالاتر از آن چیزی بود که انتظار می رفت باشد و برای همین بوی خیانت از همان لحظات اول به مشام می رسید ...
ادامه مطلب ...
دیروز هم روزی بود برای ما ، امروز هم روزی بود ! دیروز یک پیمانه پُر از گردش و ددر بود و سرشار از دلخوشی و امروز پر از استرس و دلهره و خبرهای ناگوار و روی لبه ناامنی ... زندگی شاید همین باشد !؟
ادامه مطلب ...