یکی دو هفته پیش بود که نوشتم عموجان ، آخرین بازمانده از نسل قبلی دار فانی را وداع گفت و رفت ... دیروز رفته بودم برای تشییع و تدفین یکی از بچه های فلجش که دو هفته بعداز پدرش فوت شد !!
مشغول شدن به حواشی زندگی ، نه تنها ، مردم را درک زیبائی های زندگی محروم می کند ، بلکه خیلی ها ، برخی زحمت های کشیده شده در سطح شهر را ندیده رد می کنند ...
این روزها که داستان افغانستان تنها چالش فکری برخی از نشخوارکنندگان دنیای مجازی شده است !! و برخی که خانواده را رها کرده و خارج نشین شده اند تبلیغ شنیدن صدای هموطن و هم زبان و ... سر داده اند !؟ و خاصه که از هر طرف نام محل " پنج شیر !! " شنیده می شود !! موضوعی در کله ام می چرخد و امشب می خواهم از این خلوت شب استفاده کرده و بنویسم تا بیادگار بماند برای آیندگان
ما روزمره تعداد زیادی مثل و حکایت و ... نقل می کنیم و آدمها چند دسته هستند !! برخی دوست دارند امثال و حکایات چند پهلو را در حافظه داشته و در کلام بکار ببرند تا منظور نهفته شان متفاوت و سیاسی تر دیده شود !! برخی هم هستند که از مثل های غالبا رک و متاسفانه اغلب بی ادبانه استفاده بکنند تا لُبّ مطلب دست طرف بیاید !!
امروز رفته بودم بازار و سری زدم به کارگاه یکی از دوستان ، البته این کارگاه سرراهم هست و زود زود به آنجا سر می زنم و جالب این است که از این سرزدن ها یک چائی نصیب من می شود و مقدار زیادی از کارشان را راه می اندازم ... من علاقه زیادی به کار بدنی دارم !! پول هم تویش نباشم ، مجانی هم فعالیت می کنم !!