با سهراب سپهری


باغ ما در طرف سایه دانایی بود. 

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه، 

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود. 

باغ ما شاید ، قوسی از دایره سبز سعادت بود.

میوه کال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب. 

آب بی فلسفه می خوردم. 

توت بی دانش می چیدم. 

تا اناری ترکی برمیداشت، دست فواره خواهش می شد. 

تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت. 

گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید. 

شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت. 

فکر ، بازی می کرد. 

زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار. 

زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود، یک بغل آزادی بود. 

زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود.


کدام را بگویم ...

 

ماجرای من و سهام بانک بسیجیان که بعدها مهراقتصاد شد و بعد در یک شب مهتابی و در یک خلوت صمیمی ، تصمیم گرفته شد تا بهمراه دیگر بانکهای نامشروع (!؟) برود زیرمجموعه بانک سپه بشود و از این آمد و شد(!) و هزار و یک تبصره و ... هزاران میلیارد ( به نقل از بازرس و محرم اسرار بانک !) به جیب بانک سپه و متولیانش رسید ، خود داستانی در حد « هزار و یک شب » است !!

  

ادامه مطلب ...

مهمان داری یا میزبانی !؟

 

دقت کرده اید که چرا ما اغلب به جای کلمه ی مهمان داری که وزین و سنگین و با عاطفه می باشد (!) از کلمه میزبان استفاده می کنیم که یک حالت حقوقی و تجاری دارد (!؟) مگر ما در خانه مان قمار راه انداخته ایم که حکم میزبان و میزداری داشته باشیم ؟

  

ادامه مطلب ...

و هنوز سرگرمیم !!

 

سر گرمیم و سرگرمی ما نه از نوع گرمی هوا می باشد ، بلکه فعلا سرگرم نگهداری و پرستاری از مادر می باشیم ... و همین امر باعث شده است تا روال عادی و گاه خسته کننده زندگی تغییر بکند و توی یک فاز جدیدی زندگی بکنیم !!

  

ادامه مطلب ...

تجربه اول ...

 

دیروز عصر در خانه مادر بودم و یکی از همسایه های قدیمی زنگ زد که میآید دیدن مادرم  ، منهم آماده شدم تا بروم بیرون دوری بزنم تا راحت باشند ...

 

ادامه مطلب ...