طرفهای صبح بود که چشمهایم را باز کردم و دیدم یک اژدهای بزرگ بالای سرم ایستاده است ... دستم را دراز کرم تا افسار رخش را بگیرم که دیدم بجای افسار رخش ، پایه میز را گرفته ام !! و کمی بعد متوجه شدم که این اژدها ( یونی کورن ) ، بادکنک هلیومی نوراخانیم هست که توی پذیرایی برای خودش می چرخد !؟
بارعام در زمان های قدیم از امروز معمول تر بود ، جناب حاکم به رعایا بار عام می داد تا در زمان های مشخصی امکان حضور داشته باشند و احیانا اگر حرفی دارند بزنند ، این روزها در سفرهای برخی مقامات بارعام داده می شود ؛ آنهم زیر آفتاب ، و این اصطلاع از مد افتاده است !؟
اسنپ گرفتم که زود و بی دردسر به مقصدم برسم ... ماشین توی راه بود که پایین آمدم و با نکهبان برج مشغول خوش و بش بودم ،
ادامه مطلب ...
مردمانی که ما باشیم با مردمانی که دیگران باشند خیلی فرق داریم ؛ در نوع نگاه به زندگی و حتی در نوع حرف زدن از زندگی ، نگاه ما می گوید که ما خیلی نزدیک تر از چیزی هستیم که فکر می کنیم !؟ و حرف زدن ما می گوید که ما خیلی دورتر از چیزی هستیم که می گوییم !؟
ادامه مطلب ...
یادش بخیر ... ایام جوانی می رفتیم کوه و گردش و تا مدتها از دلخوشی های برنامه و زیبایی ها تعریف می کردیم و جالب اینکه همه چیز را نمی شد در یک منبر تمام کرد و هر بار زاویه ای را وسط می کشیدیم ...