دیشب مهمان برادربانو ( آقئین ) بودیم برای شام ... دو روز بود که بانو و خواهر بانو ( بالدیزخاینم ) داشتند فکر می کردند که کجا برویم و چگونه باشد !؟ و من هم پیشنهاد دادم که برویم جگرکی (یعنی ما اینیم !!) بعد از ظهر کاری داشتم و رفتم خانه ی برادرم و عصر سر قرار به هم رسیدیم و متوجه شدم که می رویم " رستوران دکتر نیک "
ادامه مطلب ...
صبح رفته بودم نان تازه بگیرم که مناظر همیشه حاضر در چشم انداز کوچه و خیابان ، این بار کمی بیشتر مرا به خود جذب کردند !! دیدم همراهم را همراهم ندارم (!) حوالی ظهر نوراخانیم برداشتم و رفتیم کمی قدم بزنیم و چند تائی عکس بگیریم ...
دیشب خانه ی مادر بودیم و طبق معمول یک دورهمی نورائی داشتیم و بهانه اش را یلدا کرده بودیم ... چند سالیست که یلدا را نه یک شب که هفتگی می گیرند !! این روزها چیزی که زیاد است بزرگ خاندان !!
ادامه مطلب ...
دیروز چند تا بازی توی لیگ بود که یکیش مسابقه ماشین سازی با استقلال درآزادی تهران بود و دیگری تراکتوری ها با نفت مسجد سلیمان در تبریز ...
داریم به آخر پائیز هم نزدیک می شویم ... در زندگی ماشینی و بر اساس روزمره گی ها (!) ، ارزش روزها و هفته و ماهها مثل همین رمز پویا می شود و لازم نیست آدم روی برخی روزها یا ماهها زیاد تاکید داشته باشد ... هر روز برای خودش و دیگر هیچ !! این مورد برای فصل ها نیز صدق می کند...