بار عام !!

 

بارعام در زمان های قدیم از امروز معمول تر بود ، جناب حاکم به رعایا بار عام می داد تا در زمان های مشخصی امکان حضور داشته باشند و احیانا اگر حرفی دارند بزنند ، این روزها در سفرهای برخی مقامات بارعام داده می شود ؛ آنهم زیر آفتاب ، و این اصطلاع از مد افتاده است !؟

  ادامه مطلب ...

حرف مفت !!

اسنپ گرفتم که زود و بی دردسر به مقصدم برسم ... ماشین توی راه بود که پایین آمدم و با نکهبان برج مشغول خوش و بش بودم  ، 

 

ادامه مطلب ...

ما و دیگران

 

مردمانی که ما باشیم با مردمانی که دیگران باشند خیلی فرق داریم ؛ در نوع نگاه به زندگی و حتی در نوع حرف زدن از زندگی ، نگاه ما می گوید که ما خیلی نزدیک تر از چیزی هستیم که فکر می کنیم !؟ و حرف زدن ما می گوید که ما خیلی دورتر از چیزی هستیم که می گوییم !؟

  

ادامه مطلب ...

قدیم ترها ...


یادش بخیر ... ایام جوانی می رفتیم کوه و گردش و تا مدتها از دلخوشی های برنامه و زیبایی ها تعریف می کردیم و جالب اینکه همه چیز را نمی شد در یک منبر تمام کرد و هر بار زاویه ای را وسط می کشیدیم  ...

   ادامه مطلب ...

با سهراب سپهری


باغ ما در طرف سایه دانایی بود. 

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه، 

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود. 

باغ ما شاید ، قوسی از دایره سبز سعادت بود.

میوه کال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب. 

آب بی فلسفه می خوردم. 

توت بی دانش می چیدم. 

تا اناری ترکی برمیداشت، دست فواره خواهش می شد. 

تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت. 

گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید. 

شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت. 

فکر ، بازی می کرد. 

زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار. 

زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود، یک بغل آزادی بود. 

زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود.