در تاسوعا و عاشورایی که گذشت ، به رسم معمول سری به بازار مسقف و سنتی تبریز زدم تاببینم اوضاع چگونه است !!؟ شوربختانه هر سال بدتر از سال قبل می شویم ، مردم اصلا توجهی به رفتار خود و اطراف ندارند و خیلی ریلکس هر کاری که ، در لحظه ، دلشان می خواهد را انجام می دهند و این یعنی عین آزادی !؟
تا همین چند سال پیش ، انگار هزار سال (!؟) ، یک اصطلاحی هر از گاه به گوشمان می خورد ، نه آنقدر بچه بودیم که نفهمیم و نه آنقدر بزرگ که بفهمیم ...
نوراخانیم با اصرار زیاد و چندماهه ( !؟) بالاخره مادرش را مجاب به خریدن دو فقره جوجه کرده بود ، یکی از آنها جوجه رنگی بود و دیگری جوجه معمولی ...
ادامه مطلب ...
امروز صبح وقتی در ایستگاه مترو پله برقی را پایین می آمدم و مثل یک پله برقی ندیده ها (!؟) لذت می بردم ... مرد مسن تر از منی پشت سرم پله ها را دو تا یکی می کرد که زودتر به پایین برسد ...