روز آخر ماه مبارک که جمعه باشد ، بعد از ظهر از خانه زدیم بیرون ... من حوصله ام سر رفته بود (!) یک کار اساسی کرده بودم و آن جمع و جور کردن یکی دو کارتن لوازم و وسایل تعمیراتی از قبیل پیچ گوشتی ها و درل ها و پیچ ها و ... و ساماندهی آنها و گذاشتن در کیف ها و جعبه مربوطه!!
شاعر گفته است : " همنشین تو از تو به باید تا تو را علم و دین بیافزاید " یک نکته در این شعر نهفته است و آن اینکه کلمه " به " را چگونه تعریف و توصیف کنیم ...
امروز صبح یک سر رفتم بازار و قرار بود یک طرح که پرینت گرفته بودم را به سفارش دهنده نشان بدهم که شاگردش گفت که ارباب رفته تهران و بعد از تعطیلات می آید ، زیرلبم گفتم : " آدم ناکیشی (!؟) وقتی می دانستی صبح نیستی چرا شب پیام دادی که صبح پرینت طرح را بیار بازار !!؟ "
دیروز از چاپخانه دوستم خارج شدم ودر راه بازگشت به خانه بودم که یکی از دوست_همکارهای کارخانه تلفن زد ... یک خوش و بش بیحالی کرد و در ادامه گفت که مجبور است خبر بدی بدهد ...
ادامه مطلب ...