سبلان اولی (2)

 

چند وقت پیش پیشنهاد رفتن به سبلان برایم آمد و من جوری پیچیاندم که دیگر به اصرار ادامه ندهند ... نه اینکه از دیدار سبلان سیر شده باشم که محال است (!) بلکه به این دلیل که جمع بهانه ها برای رفتن ، زورشان به یکی دو بهانه برای نرفتن نمی چربید ! در دو سال گذشته هم اگر سبلان رفتم به دلیل برنامه ریزی مهندسی شده بانو بود ...


ادامه مطلب ...

سبلان اولی (1)

 

توفیق شد و دوباره ، برای چندمین بار ، رفتیم قله سبلان ... قرار هم نداشتم بروم ( البته با خودم ! ) ولی جریان جوری رقم خورد که نه تنها ناگزیر بلکه مشتاق برای رفتن بودم !


ادامه مطلب ...

برداشت غلط ...


سرِ آن ندارد امشب که برآید آفتابی

چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح؟ که جان من برآمد

بِزِه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند

همه بلبلان بمردند و نماند جز غُرابی

نَفَحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم؟

که به روی دوست ماند که برافکند نقابی

سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد

که در آب‌مرده بهتر که در آرزوی آبی

دل من نه مرد آن‌ست که با غمش برآید

مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی؟

نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری

تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی

دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی

عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی

برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن

که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

( سعدی)


ادامه مطلب ...

انگار ...

 

امروز رفتم سوار اتوبوس بشوم که دیدم ، متصدی کنترل بلیط نیست و در گیشه شارژ بسته است و بعد هم که اتوبوس آمد و دیدم روی شیشه چسبانده است « رایگان » !؟ بقول یکی از همسایه های سالهای خیلی خیلی دور که می گفت : " من از واژه رایگان می ترسم و همیشه فکر می کنم می خواهد سرم کلاه برود ! " 


ادامه مطلب ...

اربعین ...

 

حوالی ساعت 10بود که از خانه بیرون آمدم ، تعطیلی اربعین بود و شاید تنها هدفم در بیرون از خانه ، سر زدن به مادرم بود ...


ادامه مطلب ...