دیروز جایی بودم و سرم هم خیلی شلوغ بود!! وقتی هوش مصنوعی با گیج طبیعی دست به یکی می شود ، کارکردن کمی سختتر میشود ! حالا مد این است که طرف می رود توی گوشی اش و یک سری سفارشات به هوش مصنوعی می دهد و آن هم چیزی بیرون می دهد و بعد باید باندازه یک طرح برای ویرایش و ادیت وقت گذاشت !؟
می گفت :« من خودم یک بار نشستم و همه ی قرآن را خواندم ، چیز خاصی نداشت ... بوسیدم و کنار گذاشتم ! »
ساعت ۴ صبح بود که بار و بندیلمان را بسته و سوار ماشین آفرود دوستم شدیم و از ساختمان پیست اسکی اوجور ، بطرف انتهای مسیر خاکی براه افتادیم ؛ آخرین چادر عشایری که به محل « قره مسجد » معروف است ! کمی توضیح اضافی اینکه عشایر کوچروی این منطقه از عشایر شاهسون هستند ... و کمی توضیح بیشتر اینکه شاهسون ها یکی از عشایر چهارگانه کشور هستند و همین ها صفویه را بنیان گذاشتند !!
دیروز توفیقی حاصل شد و دوباره من و قابلمه به هم رسیدیم و قرار عاشقی به ایستگاه آبگوشت رسید ... و امروز ادامه برنامه آشپزی را داشتم ...
چند وقت پیش پیشنهاد رفتن به سبلان برایم آمد و من جوری پیچیاندم که دیگر به اصرار ادامه ندهند ... نه اینکه از دیدار سبلان سیر شده باشم که محال است (!) بلکه به این دلیل که جمع بهانه ها برای رفتن ، زورشان به یکی دو بهانه برای نرفتن نمی چربید ! در دو سال گذشته هم اگر سبلان رفتم به دلیل برنامه ریزی مهندسی شده بانو بود ...