پشت کاجستان ، برف.
برف، یک دسته کلاغ.
جاده یعنی غربت.
باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب.
شاخ پیچک و رسیدن، و حیاط.
من ، و دلتنگ، و این شیشه خیس.
می نویسم، و فضا.
می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشک.
یک نفر دلتنگ است.
یک نفر می بافد.
یک نفر می شمرد.
یک نفر می خواند.
زندگی یعنی : یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی ؟
دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید،
کودک پس فردا،
کفتر آن هفته.
یک نفر دیشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.
قطره ها در جریان،
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس.
(سهراب سپهری)
امروز در مهد نوراخانیم ، اطلاع رسانی روز هندوستان کرده بودند و خبر داده بودند که اگر بچه ها چیزی در رابطه با هند دارند ، همراه داشته باشند ... من دمدمای خروج از خانه بودم که خبردار شدم و قبل از بقیه ، از خانه بیرون رفتم !!
ادامه مطلب ...
توی اتوبوس نشسته بودم که چشمم به قیافه ای در ایستگاه قفل شد ، هم خیلی آشنا می آمد و هم غریبه ... در اینجور مواقع به حافظه ام فشار نمی آورم و شناختن را به طرف واگذار می کنم !؟ زور که بزنم یک لایه در حافظه پایین تر می رود ...
دیروز صبح باتفاق یکی از همکار دوستان قدیمی ، قرار دیدار گذاشتیم و رفتیم به بازار دستفروشان روز جمعه که یک تماشاخانه از نوع جامعه شناسی رفتاری محسوب می شود ... شهرداری نه راه حلی برای این جریان دارد و نه مقابله هایی که می کند راهگشا و مطلوب است !؟
ادامه مطلب ...
امروز آخر ماه رجب است ! کسی از فردای خودش خبر ندارد ... حداقل یک تسبیح لا اله الا الله بگوئید و پس انداز کنید ، روزی که بیت کویین به درد نخواهد خورد (!) از این یادآوری ممنون می شوید !؟