امروز تعطیل بودیم ...
از همان دمدمای صبح که حوالی یازده باشد رفتم بیرون و حالا که رسیدم خانه ساعت 11 شب شده بود ... در دفتر روزنامه سراغ دوستم رفتم و کمی کنار کسانی بودم که کار فرهنگی می کنند و خبررسانی و ...
بعد یک کمی پیاده روی کردم که با بارش های هراز گاهی ، خیلی هم حال داد ... و در ادامه رفتم سراغ کارگاه دوستم برای چوبکاری کردن (!!) ، البته سر راهم کمی نمد خریده بودم و برای تست کردن بردم ببینم با لیزر می شود نمدها را برش داد ، نتیجه زیاد هم بد نبود !!
چند روز است که آسمان مان ابریست ... باران خوب و مودبی می بارد ، نه از غرش و تندر خبری هست و نه از تغییر ریتم باریدن ... یکریز و یکنواخت می آید ؛ برخی جاهای شهر را از همان نصفه های شب برفپوش گزارش داده اند ولی اینجا که من نشسته ام از حوالی ساعت 9 باران جایش را به برف داد ...
این روزها مردم دیدگاه عجیبی نسبت به حق و حقوق دارند ، شاید هم جا نیافتادن این مورد به این دلیل بوده باشد که حقوق را بیشتر معادل دستمزد استفاده کرده ایم و برای همین حقوق دیگران آنچنان که باید برایمان مفهوم نیست !! یادم هست روزگار خیلی دور من نسبت به کلمه مستخدم چنین برخوری داشتم ...
روزی دیوجانس ـ یکی از انسان های برجسته ی روزگار ـ از اسکندر پرسید: " در حال حاضر بزرگ ترین آرزویت چیست؟ "
اسکندر جواب داد: " بر یونان تسلط یابم. "
دیوجانس پرسید: " پس از آنکه یونان را فتح کردی چه؟ "
اسکندر پاسخ داد: " آسیای صغیر را تسخیر کنم. "
دیوجانس باز پرسید: " و پس از آنکه آسیای صغیر را هم مسخر گشتی؟ "
اسکندر پاسخ داد: " دنیا را فتح کنم. "
دیوجانس پرسید: " و بعد از آن؟ "
اسکندر پاسخ داد: " به استراحت بپردازم و از زندگی لذت ببرم. "
دیوجانس گفت: " چرا هم اکنون بی تحمل رنج و مشقت، به استراحت نمی پردازی و از زندگی ات لذت نمی بری؟ "
ادامه مطلب ...
