راننده نیسان بود ، هر روز در وانت تلفنی بغل چاپخانه دوستم می نشست و بقول خودش دو پاکت سیگار دود می کرد و البته شکایت از نبود درآمد ...
امروز یک نوشته دیدم که اگر صد در صد هم فیک بوده باشد (!؟) مطلب اش دور از واقعیت نبود ، نوشته بود که ترامپ گفته پس این مردم که کمک می خواستند ، کجا هستند ؟!
از قدیم رسم بوده که در برخی جمع ها ، پیمان خونی می بستند ... البته هیچگاه به جزئیات پرداخته نمی شد و برای حسن ختام یک رفتار مثلا شرافتمندانه انجام می دادند ؛ مثل بریدن دست و گذاشتن خون ها روی هم !؟
این روزها ، جنگ ها هم بی شخصیت شده اند !؟ یک عده پشت گوشی نشسته اند و هی توئیت می زنند و یک عده هم پشت جنگ افزارها قرار دارند و عده ای هم که سیاهی لشکر و کتک خور و بدلکار تشریف دارند ...
علم کوه داستانش با قله های دیگر فرق دارد ... شاید برای درک عظمت و زیبایی های آن لازم باشد که دهها بار صعود شود ، از جبهه های مختلف ! و در هر نوبت چشم اندازهای تا آن دور دورهایش ، دل سیر دیده شود ! و درنهایت همچنان که تماشا می شود در ذهن پردازش های مکرر بشود تا یک تصویر کلی و زیبا در ذهن شکل بگیرد ...