در احوالات مرشد و مارگاریتا ...

 

رشت که بودم کتابی خریدم بنام " مرشد و مارگاریتا " ...  

البته این کتاب را در نمایشگاه کتاب تبریز هم دیده بودم ولی قرار شده بود روز دیگری برای خرید مراجعه بکنیم و روز اول فقط روز تماشا باشد !! خلاصه اینکه قسمت خرید به رشت افتاد !! 

 

ادامه مطلب ...

تلخ نوشت ...

 

امروز برای یک نشست صنعتی دعوت داشتیم ، بار اول حساب کار دستمان آمده بود که ساعت شروع تقریبا نیم ساعت بعد از زمانی است که اعلام کرده اند !! شاید هم بی نظمی موجود حاصل یک نوع توافق دسته جمعی برای بی نظم بودن باشد ، یعنی ما قبل از رفتن فکر می کنیم که جلسه به موقع نخواهد بود و برگزار کننده ها هم فکر می کنند که مدعوین سر قرار نخواهند آمد برای همین دست به یکی کرده و برای خودمان کلی اوقات بطالت مهیا می کنیم !!! 

ادامه مطلب ...

...

 

http://s4.picofile.com/file/7993380000/khame_zolt.jpg

 

مجمع تشخیص حواس !!


امروز سر صبحی یک اتفاقی افتاد و من آمدم یک خاطره ی دور تعریف کردم در مورد اینکه در عنفوان کودکی شبی در خانه ی یکی از اقوام مهمان بودم و نیمه های شب بلند شدم برای خوردن آب ، یک دوری زده و توی آشپزخانه یک بطری آب پیدا کردم و سر کشیدم و تازه صبح فهمیدم که چیزی که خورده بودم نفت بود !!!

  ادامه مطلب ...