تمام دیروز یک فکر مرا بخود مشغول کرده بود و آن نوشتن ادامه داستان بود ، چند هفته ای از آخرین نوشتنم فاصله افتاده بود و برای همین نوشتن هی سخت تر و سخت تر می شد ، کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که باید دنبال دلیلی بگردم که باعث می شود ننویسم ...
با صدای زنگ بیدار شده و دیدم یکی پشت به آیفون ایستاده و معلوم است یک سینی بزرگ در دست دارد ... خانه ی قدیمی یک حسنی داشت و اینکه به صدای در می رفتیم تا پای در ، هر چی بود آنجا می دیدیم ، حالا آدم از آیفون می بیند و سختش می آید اینهمه راه برود ( آنهم با آسانسور !! )

