دیروز رفته بودم فوتبال ، باندازه ی کافی خسته شده و راهی خانه شدم ... چند تا کار داشتم ولی نوبت خرید کادوهای " تازه به دنیا رسیده ها " بود ، برای همین به یک دعوت به شام از نوع فضای دل باز جواب منفی داده و راهی بازار شدم جهت خرید ...
صبح رفته بودم کارخانه ، اتفاقات ریزه میزه زیادی در اطراف آدمی رخ می دهد که هر کدام می تواند نقش چراغی کوچک را بازی بکند ؛ یک نفر داشت خیلی آرام مطلب دروغی را به خورد من می داد ؛ اول تا انتهای حرفش گوش دادم و وقتی حس کرد مطلب را گرفته ام به او گفتم :
ادامه مطلب ...

