سالهای دورتر که نوجوانی کمی تا قسمتی بیش فعال بودم و از وقتی که صبحها چشمانم را باز می کردم تا زمانیکه در همان اوایل شب بحالت بیهوش چشمانم را می بستم ، در ورجه وورجه بودم و مثلا ورزش !! باندازه یک فیل غذا می خوردم !؟ و غذاخوردن من زبانزد جمع فامیل و همسایه ها بود ...
روباهی ، صبح از لانه بیرون آمد و سایه بلند خود را روی زمین دید و گفت :« امروز شتری خواهم خورد ! » تا ظهر سرگردان می گشت و ناگهان چشمش به سایه کوتاه خودش افتاد و گفت :« شاید موشی شکارم بشود !»
دیشب برای شام مهمان خانه مادربانو بودیم و من با یکی از دوستان تماس گرفتم برای اینکه ببینم می روند ددر زمستانی یا نه که جواب منفی بود و باید می رفتند مراسم خاکسپاری پدر یکی از دوستانشان ... موقع شام هم مطرح کردم و تائید مناسبی نگرفتم !؟
آنقدر بارش نداشتیم که برف آخر دی ماه هم برایمان تعجب آور شده است ، سالهای پر بارش در این زمانها ، نصف فعالیت های شهر در خواب زمستانی فرو می رفت !؟
رفته بودم نان تازه بخرم ... البته نان بربری محله دو تا کوچه پائین تر آمد و حالا از پنجره اتاق ما دیده می شود ؛ دویست قدمی هم که می رفتم تبدیل شده به پنجاه قدم !؟ هنوز وارد نانوایی نشده بودم که شتررررققق !! دو تا ماشین کوبیدند به هم !؟
ادامه مطلب ...