سه دیالوگ‌ماندگار !!

 

در چند روز گذشته دو فوتی داشتیم که با عنوان « مرگ همسایه » و « مرگ همنورد » در موردشان پست گذاشتم ، بماند بیادگار !


ادامه مطلب ...

ریزنوشت ها ...

 

برای خیلی ها مهم نیست که از موقعیتی که دارند ، جلو بروند یاعقب بروند ؛ مهم این است که جابجا بشوند !؟ ( البته برای حفظ ظاهر و فریب اذهان عمومی ، شاید بهانه ها و ادله هایی بیاورند !)


ادامه مطلب ...

و عاشورایی که گذشت ...

 

دیروز عاشورا بود ، مثل همه ی عاشوراهایی که می آیند و می روند و برای خیلی از مردم بیشتر از یک کارناوال عزا نیست ، البته با سرگرمی ها و تفریحاتی که گاه آن را به یک کارناوال شادی تبدیل می کند و چرا کارناوال !؟ چون خیلی ها دوست دارند نقش تماشاچی را داشته باشند !!


ادامه مطلب ...

تاسوعا ...

 

امروز از صبح آمدیم خانه مادرم و بعد از ظهر رفتم بازار تبریز ، برای دیدن هیئت های مذهبی که بصورت سنتی به بازار می آیند ...


ادامه مطلب ...

مرگ همنورد !

 

حاج الماس ، پیرمرد خوبی بود ! بعد از چهل سال تراشکاری ، خودش را بازنشسته کرده بود و می گفت می خواهم کمی هم زندگی بکنم ! 


ادامه مطلب ...