خیلی ها فکر می کنند که حال خوب در جای دیگری هست و یک عده آن را استخراج کرده و یا تولید می کنند و بین مردم پخش می کنند ؛ البته بهترین راه برای حمله به دولت ها این است که بدبختی ملت ها را مستقیما به دولت ربط بدهند !! و بعد بروند و از ملت بخواهند تا با خیال راحت و هر جور دوست دارند زندگی بکنند ( و غالبا خلاف قوانین و عرف جامعه !؟ ) و تمام کم و کاستی ها و اشتباهات را باید دولت ها ترمیم و جبران بکنند ...
ادامه مطلب ...
دیروز در اخبار خواندم که خانم سخنگوی دولت اشاره داشتند که بیکباره ارزش پول کشور چند برابر خواهد شد و اشاره داشتند به مسئله برداشته شدن چهار صفر از واحد پول رسمی ... برخی اخبار آنقدر لوس و لوث هستند که ارزش وقت گذاشتن ندارند !؟
کریدور « زنگ زور » این روزها تبدیل به کریدور خیانت و دستاویزی برای جنگ زور شده است !؟ ارمنستان از همان ابتدای پیدایش ، بدلایل متعدد جغرافیایی و اقتصادی نتوانست روی خوش از موقعیت اجتماعی - سیاسی ببیند و در نتیجه همیشه کارهایش را با خیانت پیش برده است !؟
ادامه مطلب ...
دیروز رئیس جمهور سر راه دیدار از خانواده در ارومیه ،یک عکس خبری هم در دریاچه ارومیه گرفت و خاطرنشان کرد که بیادش هست ؛ البته دریاچه در خانه نبود !! در چهل سال گذشته همیشه در تبلیغات های انتخاباتی مختلف از این دریاچه باندازه کافی سوءاستفاده کرده بود !؟
ادامه مطلب ...
چنان قحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
چنان آسمان بر زمین شد بخیل
که لب تر نکردند زرع و نخیل
بخوشید سرچشمههای قدیم
نماند آب ، جز آب چشم یتیم
نبودی به جز آهِ بیوه زنی
اگر برشدی دودی از روزنی
چو درویشِ بی رنگ دیدم درخت
قوی بازوان سست و درمانده سخت
نه در کوه سبزی نه در باغ شخ
ملخ بوستان خورده مردم ملخ
در آن حال پیش آمدم دوستی
از او مانده بر استخوان پوستی
وگر چه به مکنت قوی حال بود
خداوندِ جاه و زر و مال بود
بدو گفتم : ای یار پاکیزه خوی
چه درماندگی پیشت آمد بگوی ؟
بغرید بر من که عقلت کجاست ؟
چو دانی و پرسی سوالت خطاست
نبینی که سختی به غایت رسید
مشقت به حدّ نهایت رسید؟
نه باران همی آید از آسمان
نه بر میرود دودِ فریاد خوان
بدو گفتم : آخر تو را باک نیست
کُشد زهر جایی که تریاک نیست
گر از نیستی دیگری شد هلاک
تو را هست ، بط را ز طوفان چه باک ؟
نگه کرد رنجیده در من فقیه
نگه کردن عالم اندر سفیه
که مرد ار چه بر ساحل است ، ای رفیق
نیاساید و دوستانش غریق
من از بینوایی نی ام روی زرد
غم بینوایان رخم زرد کرد
نخواهد که بیند خردمند ، ریش
نه بر عضو مردم ، نه بر عضو خویش
یکی اول از تندرستان منم
که ریشی ببینم بلرزد تنم
مُنغّص بود عیش آن تندرست
که باشد به پهلویِ بیمارِ سست
چو بینم که درویش مسکین نخورد
به کام اندرم لقمه زهر است و درد
یکی را به زندان درش دوستان
کجا ماندش عیش در بوستان ؟