دیروز خبر رسید یکی از دوستان همنورد و مربی کوه و یکی از مودب ترین های کوه ، بعد از چند سال درگیری با بیماری ، فوت شده است و امروز آماده شدم بروم سر خاک ...
ضحاک را شنیده ایم که هزار سال عمر کرد ، ابعاد در اسطوره با ریاضیات ارتباطی ندارد بلکه با هیجان شنونده کار دارد ... و بعضی جاها این همان فرق شور و شعور است !؟
بالاخره کلی خاطره ، امروز ، مرا درگیر کردند و از خواب و خوراک و کارم ماندم (!؟) ولی خیلی شیرین بودند ... دانته در کتاب جهنم می نویسد : « هیچ چیز دردناکتر از بیاد آوردن روزهای خوشی در زمان سیه روزی نیست ! » انگار در طبقه ای از جهنم مردمانی در میان شکنجه و آتش به یاد روزهای خوششان می افتادند و آسایش و رفاه (؟) وقتی خاطرات شیرین مرا اذیت نمی کنند پس روزگارم از نوع سیه روزی نیست ؟!!؟ زنده باد دانته !
من این خاطرات را از سالهای دور می نویسم ؛ چون دوستی مرا به یاد دوران بازی پینگ پونگ انداخت و شاید برخی تاریخ ها را پس و پیش بنویسم برای همین تا حد ممکن عدد نمی دهم !؟ بماند بیادگار ...
یکی از دلخوشی های من جواب دادن به سوالات نوراخانیم می باشد که البته یهوئی هم پرسیده می شوند !؟ مثلا دیروز داشت مشق می نوشت ؛ با همان مشقاتی که برای اکثر بچه ها یکسان می باشد و بیکباره گفت : " بابا ... لعنتی یعنی چه !؟ "