برای آدمی که سن اش از پنجاه رد شده است ، خیلی چیزها بظاهر ارزشمند ، تعریفشان را از دست می دهند ... و از آن جمله ، اعتقاد به دنیای پزشکی !؟
روحش شاد ، من یک سلمانی داشتم از نوع خاص اش ... اسم اش آقا اسلام بود و تقریبا همه در محله می شناختندش !؟ از بچگی که مرحوم پدر ما را می برد و به صف می نشستیم تا ما را کچل کند تا یکهفته ماقبل فوتش ، پیش او می رفتم !؟
ادامه مطلب ...
خیلی سال دورتر ، مثلا حوالی ۶۰-۶۴ ،یک خیابان متروکه و بن بست ، که حالا شلوغترین و پرترددترین خیابان شهر است ، محلی بود که عصرها برای بازی گل کوچک می رفتیم ...
دو روزی هست که پیش دوستی می روم که در مرکز شهر ، در یک پاساژ که بورس کارهای تبلیغاتی و پیش از چاپ و دیجیتال و ... هستند می روم !؟
ادامه مطلب ...
یکی تعریف کرده بود که هنوز پدرم بعد از پخش چندباره سریال " افسانه جومونگ " ، با دقت به آن نگاه کرده و هربار به " تسو " فحش می دهد !؟
ادامه مطلب ...