سر راهم یکی از همکارها با من داشت خوش و بش می کرد که سر و کله ی یکی از گربه ها پیدا شد ، از جیبم تکه نان پنیرآلودی برایش انداختم و مشغول شد ، همکارم با دیدم صحنه گفت : " همیشه برای گربه ها توی جیبت ات چیزی پیدا می شود !؟ "
ادامه مطلب ...
یک ساعت خواب ، دو ساعت قدم زنی .... خوشبختی شاید ، همین فعالیتهای ساده است !! آرزو های دور و دراز ارزانی کسانی که می خواهند دورتر بروند ؛ همین حوالی برای من کافیست ...

