هلوسیا

یک سری به خانه مادرم زدم و در خانه نبود !! رفته بود خانه همسایه اش ... این از آن رفتارهاست که کم کم منقرض می شود !!؟

  

ادامه مطلب ...

وزن بودن !!

مرحوم مغفور ، شادروان ، جنت مکان ، جناب سهراب خان سپهری در اندرون شعر بلندی ، بیتی چپانده بودند که من زیاد استفاده می کنم ( روحش شاد ! ) :

ریگی از روی زمین برداریم ،

وزن بودن را احساس کنیم !

 

ادامه مطلب ...

ددر یهویی ...

از همان سالهای دور مجردی ، من با یک خاصیت خوب برای دوستانم تعریف شده بودم (!؟) همیشه دم دست بودم ... یعنی هرکسی هروقت لازم داشت ، می توانست مرا پیدا بکند !؟

 

ادامه مطلب ...

مرگ برای همسایه !!

امروز صبح خیلی زود از خانه بیرون رفته بودم ، یک سفارش عجله ای داشتم که دوستم با احترامات فائقه ، هل داده بود به من ... سفارش دهنده یک خانم کارمند بود !!؟

   ادامه مطلب ...

سوخت ...

مرد عابدی که سالهای سال به تعبد و زهد روزگار گذرانده بود ، فرزند خردسال خود را به مکتب می فرستد ... در بازگشت از مکتب کودک گریان بود و پدر جریان را می پرسد ... کودک می گوید امروز در مکتب ، استاد « بسم الله » را معنی کرد و من از عظمت و درک آن معنا ، دگرگون شدم ...

 

ادامه مطلب ...