انگار همین دیروز بود ، خبر فوت پدرم از طریق برادر بزرگم به من رسید ... من کارخانه بودم و سریعا به بازار رفتم ، موقع رفتن به مسجدی در بازار ، توی مغازه یکی از دوستانش نشسته بود ؛ برای کمی استراحت و همانجا قلبش از کار ایستاده بود و بعد تمام ... امروز پانزده سال از همان انگار دیروز می گذرد ، و نیمه آبان ماه برایمان یادآوری می کند از آن شبی که چقدر سرد بود !؟ آن روز در آن سال، روز عرفه بود که پدر فوت شد ! و ما هنوز اثر او را در یادمان و در ذهن مان زندگی می کنیم ...
روز خوب را نمی شود فهمید از کجا شروع می شود و به کجا ختم می شود ! گاه از حذف بی حوصله گی ها و گاه از تجمیع بی حوصله گی ها !
ادامه مطلب ...
امروز رفتم برای یک سفارش چاپی ، کاغذ بگیرم ...نوسانات بازار فوق العاده بالاست ! قیمت کاغذ و چاپ هم بتبع حضرت دلار حرکت می کند ، گاهی دلار چند روز در یک قیمت می ماند ولی بازار روال گران کردن خودش را ادامه می دهد !
یک چیزی هست بنام فشار گرانی که امروزه همه از آن حرف می زنند ، ولی کسانی هستند که واقعا گرانی را با گوشت و پوست درک می کنند! گروههای حمایتی ، روزمزدها ، مشاغل کاذب ول معطل و خانواده های مشکل دار و ...
سالهایی نوجوانی ما ، پر بود از انواع شعارهای انقلابی و البته با مفهوم و دارای ساختار قوی که هنوز هم می شود از آنها بعنوان آثار بزرگ یاد کرد و تفسیر و تشریح کرد ؛ مثلا سرود شعاری و انقلابی « والا پیام دار محمد » دلیل اش هم این بود که سراینده آن یک دوره گرد خیابانی نبود بلکه یک دوره گرد اجتماعی بود که در نهایت شخصیت فکری اش آن را سروده بود ...