-
روز رنگ زرد ...
یکشنبه 19 فروردین 1397 10:53
امروز را روز شرف الشمس می گویند ، روزی که بیشتر از طلسم و نحوه ی نگارش و رونق کسب و کار جواهری ها و ... می توان به رنگ زرد رسید !! می گویند عقیق زرد ، کاغذ زرد ، پارچه ی زرد ، جوهر زرد و ... وقتی همه ی نوشته ها را کنار هم می گذاریم می بینیم آنچه در همه مشترک است رنگ زرد است !! آیا واقعا خاصیت این داستان که در این چند...
-
ددر بهاری ...
شنبه 18 فروردین 1397 09:33
چند روز پیش که دوستان خانه ی ما بودند حرفهایی زده شد در مورد اینکه جمعه ، که دیروز باشد !! ، و اجماعی حاصل نشد ... بانوان جمع به همان برنامه ی یک روزه و نیم روزه و از نوع نزدیک نظر داشتند و آقایان هم که یکی می گفت برویم کلیبر و آن دیگری می گفت برویم جائی و سه روز بمانیم !! نشان می داد که با 5+1 هم توافقی حاصل نخواهد...
-
به کجا چنین شتابان !؟
جمعه 17 فروردین 1397 10:59
خیلی خوب است که انسان بتواندبرای خود قدرت فاصله ی اختیاری مهیا بکند !! مثلا وقتی مورد و مسئله ای پیش آمد بتواند یک قدم از آن فاصله گرفته و به آن نگاه بکند!! البته که کار سختی می باشد ؛ دلبستگی ها و وابستگی ها مثل چهارمیخ انسان را گرفته اند تا تکان نخورد و ترس از تنها یی چنان در جان انسان ها رخنه کرده است که خلوت گزینی...
-
مجلد شدیم ...
پنجشنبه 16 فروردین 1397 09:38
پارسال کمی زرنگ جنبیدم و مطالب وبلاگ را منتقل کردم به برنامه ی ورد و همزمان با تعطیلات نوروز ویرایش های نهایی را انجام داده و بعد از تعطیلاتِ اولیه (!) دادم برای پرینت گرفتن و صحافی .... و دیروز رفتم و تحویل گرفتم !!
-
شرط عشق ...
چهارشنبه 15 فروردین 1397 14:03
-
می خوانیم ...
چهارشنبه 15 فروردین 1397 13:09
کله ی صبحی توی کله ام چند تا انتخاب داشتم برای شروع یک صبح خوب ولی نه تنها پیام هایم بی جواب ماندند بلکه خودم نیز کمی تنبلی کردم و همه ی آنها در مرحله ی قبل از انتخاب ماندند ... یک کمی هم فیسبوک گردی داشتم که با توجه به زمان زیادی که نرفته بودم جالب بود و عکس ها و نقاشی های زیبائی دیدم ... یک سایتی هست که متعلق به...
-
روز اول زندگی در 97
سهشنبه 14 فروردین 1397 16:39
قبل از ظهر آماده شدم تا سری به شهر بزنم و ببینم در اولین روز کاری در سال جدید تغییرات خاصی به چشمم خواهد آمد یا نه !! اولین کارم دادن غذای گربه ها بود که جلوی در منتظرم بودند ؛ انگار یک نخ نامرئی از دَرِ خانه به دُمشان بسته اند ؛ در را که با زمی کنم قبل از صدای لولای در ، صدای میوشان می آید !! اتوبوس وقتی داشتم به...
-
سفر سرپائی به جلفا
دوشنبه 13 فروردین 1397 12:42
رفتن به جلفا ، ددر دم دستی ما محسوب می شود ... یعنی دلت گرفت بدو برو جلفا !! سیاست زده شدی بدو برو جلفا !! از سیاست زده شدی بدو برو جلفا !! برای رفتن به جاهای دیگر بهانه جور نشد بدو برو جلفا !! خرید لازم شدی بدو برو جلفا !! تماشا لازم شدی بدو برو جلفا !! اصلا این جلفا یک چیز دیگر است ... خلاصه اینکه حوالی ساعت 11 بود...
-
دیده شدن !!
شنبه 11 فروردین 1397 10:04
وبلاگ نویسی در کنار همه ی مزایا و معایبش یک نکته ی ظریف دارد و آن درج خرت و پرت های فکری و رفتاری وبلاگ نویس است ... این خرت و پرت ها چیزهای بدی نیستند (!) چون متعلق به خود ما هستند ... اگر خوب هستند ، به چشم می آیند و تقویت می شوند و اگر بد هستند قائم نمی شوند ودیده می شوند * رفته ام پذیرائی و دارم دنبال شارژر می...
-
میلاد امام علی (ع) و روز پدر گرامی باد ...
جمعه 10 فروردین 1397 19:26
-
عشق و اندوه ...
جمعه 10 فروردین 1397 18:30
رابطه اندوه و عشق چیست؟ ما میدانیم که اندوه یعنی رنج بسیار، یعنی تنهایی، یعنی احساس انزوا. اندوه هر کس با اندوه دیگری کاملا متفاوت است و هر کس با احساس اندوهی که دارد جانب انزوا گزیده است. ما، نه فقط به صورت کلامی، بلکه در عمق و در احساس درونی و وجودی خود ماهیت این اندوه را می شناسیم. حال ببینیم ارتباط اندوه با عشق...
-
نوروز مبارک ...
پنجشنبه 9 فروردین 1397 15:43
سال نوی همگی مبارک ؛ ایشالا که سال خوبی در انتظارتان باشد ... بعضی ها اعتقاد دارند که سال خوب را باید خودمان بسازیم و البته که این حرف روی کاغذ خیلی خوب است و برای فوروارد کردن در فضای مجازی ولی در دنیای واقعی و در شرایط امروزی کشور ما که می رویم تا بحران را در قاب بندی متفاوت تری تعریف بکنیم (!) همان بهتر که برای...
-
آغازی بر پایان ...
شنبه 29 اسفند 1394 23:59
آخرین یادداشت امسال ، آخرین یادداشت این وبلاگ خواهد بود ... برای هر آغاز پایانی ست و هر پایان شروعی دوباره ...چند سال پیش هوس نوشتن مرا به وبلاگ داری کشاند و این کار در وبلاگ های مختلفی ادامه یافت ... یادداشت های دادو در دوره اول و چهارساله ی خود در بلاگفا بود و اتفاقی خاص آن را به تعطیلی کشاند و این وبلاگ برپا شد ،...
-
زمان گمشده !!
جمعه 28 اسفند 1394 08:04
امروز چند شنبه است ؟ چندم از کدام ماه !؟ ما زمان را بیشتر گم می کنیم تا مکان را !! دلیل آن هم مشخص تر است ؛ وزن بودن مان روی مکان محسوس تر است تا حس بودن مان درگذر زمان ... ولی ساعت را می دانم !! آنهم از نوع خیلی دقیق اش ... این روزها زمان را از روی دقیقه هایش بیشتر می شناسم تا روزها و هفته هایش !!
-
به بهانه جشن ترقه ها ...
چهارشنبه 26 اسفند 1394 09:51
دیشب را به سلامت و به خوشی گذراندیم ... وقتی بوکس می شود ورزش ، لابد ترقه منفجر کردن و بمب دستی زیر پای دیگران و روی ماشین ها انداختن هم می شود ارزش !! سنت های دیرین بجای اینکه شُسته و رُفته بعنوان نمادی از روزگاران یک قوم کهن باشند و گل سرسبد موزه های اجتماعی ، امروزه بعنوان گونی های پر از ماسه و به جای سنگر در...
-
نورِ آویزان ...
سهشنبه 25 اسفند 1394 23:18
-
تکرار اشتباهات ...
سهشنبه 25 اسفند 1394 12:29
خیلی وقت ها پیش ، آن زمان که چند تار موی سفید بر بالای پیشانی داشتم و میان آنهمه سیاهی برای خودشان خوشان خوشان بودند (!) در جواب برخی که می پرسیدند : " چرا موهای سفید شده است !؟ " جواب می دادم : " آدم وقتی اشتباهی بکند و با علم بر اشتباه بودن آن کار دوباره آن اشتباه را مرتکب بشود ، یک مویش سفید می شود...
-
مرد تنها ...
دوشنبه 24 اسفند 1394 12:36
زندگی انسان داستان خاصی دارد ، تنها می آید ولی برنامه اش را جوری نوشته اند که باید اجتماعی زندگی بکند، در تمام طول زندگی کوتاه یا بلندش ، در همه جای زندگی اش ردپایی تنهایی دیده می شود و تا روز آخر که تنها باید برود با انسان می ماند ! گاه این رد پا کم رنگ تر شده و گاه پررنگ می شود ؛ ولی آنچه مهم است این است که همیشه...
-
سال تکانی ...
دوشنبه 24 اسفند 1394 09:38
این روزها نوشتن مان نمی آید ، نه اینکه اتفاق خاصی نیافتد که لازم به یادداشت برداری نباشد ؛ شکر خدا و به لطف ابر و باد و مه و خورشید و فلک که همیشه در کارند و خلایقی که خواسته یا ناخواسته همگی سر کارند !! هر روز برای یک کتاب نوشتن حرف پیدا می شود ... تکنولوژی هم که به لطف اغیار از خدا بیخبر ، همیشه چند گام از ما جلوتر...
-
تسلیت شهادت بانوی دو عالم ...
شنبه 22 اسفند 1394 23:56
-
تصادف یک در چند هزار !!
پنجشنبه 20 اسفند 1394 23:33
دو تا ماشین بدجوری با هم تصادف کرده و راننده ی هر دو ماشین را به بیمارستان منتقل می کنند، از طرف بیمارستان به نزدیک ترین فرد راننده ها ی مصدوم زنگ می زنند که چنین اتفاقی افتاده و بستری شده و حتماً بیائید !!! پیرمرد با عجله خودش را به بیمارستان می رساند و در نهایت تعجب با صحنه ای روبرو می شود !!؟؟ در سالهای خیلی دور...
-
شامگاه خاطره ها ...
چهارشنبه 19 اسفند 1394 23:58
-
مقاطعه کاری ...
چهارشنبه 19 اسفند 1394 09:43
زندگی بقول آنچه در سریال " سالهای دور از خانه " یا همان اوشین در یادم (!!) مانده است ، « منشوری ست دوار » !!! منشور وقتی ساکن باشد می تواند از یک نور هفت رنگ تولید بکند و اگر این منشور دوار باشد زیادی رنگی رنگی می شود ... برای برخی ها زندگی یک کیفیت یکپارچه است، مانند یک فرش بزرگ که بافته می شود و می رود تا...
-
24 ساعت و کمی بیشتر ...
دوشنبه 17 اسفند 1394 17:40
حوالی ساعت 3 صبح بود که بیدار شدم !! حال نگاه کردن به موبایل را نداشتم ... حوالی ساعت 1 بود که خوابیده بودم !! قرار بود باتفاق یکی از دوستان برای خرید یک دستگاه حکاکی لیزر برویم تهران و برگردیم ... زمان زیادی نداشتیم ، هم کارگاه دوستم تعطیل می شد و هم من برای بستن پرونده ی سال 94 سرم خیلی شلوغ تشریف داشت!! قرارمان...
-
با مولانا ...
یکشنبه 16 اسفند 1394 00:22
-
قسمت ننهاده !!
شنبه 15 اسفند 1394 11:53
اولین تلفنی که سر صبحی زدند از طرف یکی از رانندگان شرکت بود ، خبر داد که چهارشنبه برای گربه ها سنگدان گرفته بود و من نبودم و توی یخچال نگهداشته است !! غرغرکنان یکی را فرستادم تا بیاورد ، از طرفی هم خوشحال بودم که سفارش نداده روزی رسیده است ... حالا چرا غرغرکنان !؟ سه شنبه به او گفته بودم اگر سر راهت دیدی یک بسته...
-
یک فنجان آرامش ...
پنجشنبه 13 اسفند 1394 23:23
-
یک صبح زیبا با زوم کافی !!
پنجشنبه 13 اسفند 1394 09:37
دیروز مرخصی رد کرده بودم ؛ البته اصلا خبر نداشتم که امروز پنچشنبه ی تعطیل کارخانه است ، مثلا خبر داشتم چه کار برجسته ای انجام می دادم !!؟ اولین دستوری که از جانب خانم مادر رسید این بود که تا اتاقم را مرتب نکرده ام بیرون نروم !! یک نگاهی به اتاق کردم و دیدم مورد خاصی به چشمم نمی آید ، یعنی همه چیز در دلخواه ترین...
-
...
چهارشنبه 12 اسفند 1394 23:23
-
یک روز از هر رقم ...
سهشنبه 11 اسفند 1394 23:53
صبح : زیاد خوب نبود ... کارخانه با آدم های هر دمبیلی ، با افکاری مرموز و رفتاری مسموم ... واقعاً سخت و زیان آوراست !! عصر : بعد از اینکه خانه رسیدم پای نت بودم تا حوالی ساعت 17 ، قرار بود ساعت 18 در سالن باشم برای والیبال ، همان جا که نشسته بودم خوابم برده بود و وقتی به صدای آیفون بیدار شدم ، ساعت 17.30 شده بود ، به...