دیروز صبح کمی زود بود که مادرم زنگ زد گفت : « می رفتم از بالکن باران را تماشا بکنم که افتادم روی میز و شیشه شکست و البته خودم چیزیم نشده ولی بیا و این شیشه ها راجمع کن ! »
تاریخ برای عبرت است ... باید زشتی هایش را با دقت نگاه کرد و الا مایه عبرت نمی شود !
کمی نشستم تا برای عنوان فکر بکنم و چیز خوبی پیدا بکنم ، همین عنوان خود باعث رونق کاسبی است وای چون دکه ما برای تجارت نیست ، صرفا برای زیبایی عنوان انتخاب می کنم و الا خیلی ها را می شود با « ... » پاس کرد !؟
این یک نوشته و یا بهتر باید گفت یک ترجمه از سکانس های مختلف زندگی یکی از هزاران فرد متفاوت در دنیای شوروی سابق و جامعه آرمانی کمونیست ها می باشد ، جامعه ای که هنوز هم طرفداران خاص خودش را دارد ! ( هم در داخل و هم در خارج از ایران ، مخصوصا در میان سوئدنشینها !) و بعنوان یک مطالعه آزاد در اینجا درج می شود ...
دیشب خانه مادرم بودم ، مهم نیست که فاز فکرتون چی باشه (!؟) اگر در شعاع حسی کسی که دوستتان دارد نشسته باشید ، حتی اگر توی موبایلتان باشید ، باندازه کافی هستید (!؟)