از حوالی ساعت ۸ شب تا همین ۱۲ نیمه شب ، باران داشتیم اساسی ... از آن بارانها که شاید در ده سال کذشته بی سابقه بود !؟ مرا برد به خاطرات سالهای ۷۲-۷۳
چند سطر قانون می نویسند و برای هر سطر ، چند تبصره و استثنا می گذارند و همینطوری هست که کتاب قانون می شود چند جلد !؟ و حق و حقوق ، خیلی ساده و ابتدایی ، در پیچ و خم دادگاهها گم می شوند !؟
دیروز خبر رسید یکی از دوستان همنورد و مربی کوه و یکی از مودب ترین های کوه ، بعد از چند سال درگیری با بیماری ، فوت شده است و امروز آماده شدم بروم سر خاک ...
ضحاک را شنیده ایم که هزار سال عمر کرد ، ابعاد در اسطوره با ریاضیات ارتباطی ندارد بلکه با هیجان شنونده کار دارد ... و بعضی جاها این همان فرق شور و شعور است !؟
بالاخره کلی خاطره ، امروز ، مرا درگیر کردند و از خواب و خوراک و کارم ماندم (!؟) ولی خیلی شیرین بودند ... دانته در کتاب جهنم می نویسد : « هیچ چیز دردناکتر از بیاد آوردن روزهای خوشی در زمان سیه روزی نیست ! » انگار در طبقه ای از جهنم مردمانی در میان شکنجه و آتش به یاد روزهای خوششان می افتادند و آسایش و رفاه (؟) وقتی خاطرات شیرین مرا اذیت نمی کنند پس روزگارم از نوع سیه روزی نیست ؟!!؟ زنده باد دانته !