یادداشت های دادو
یادداشت های دادو

یادداشت های دادو

دروغ مصلحتی ...

 

یادش بخیر خیلی سالها پیش یک استاد اخلاقی در دانشگاه داشتیم که از هر چی مقداری داشت غیر از اخلاق !؟ امام جمعه یکی از شهرهای اطراف بود و به سفارش (!) یک کلاس اخلاق برایش دست و پا کرده بودند که ذخیره سابقه اش بشود !! بعد از انقلاب ، معلم های اخلاق بیشتر به کسانی می گفتند که می آمدند توی کلاسها و حرفهای خنده دار و مضحک تعریف می کردند و یکجورایی با زبان کوچه و بازار حرف می زدند و مثلا می شدند حاج اقای خیلی با اخلاق !!؟

 

 

یک روز این استاد درپیتی که احیانا حالا بعد از گذشت بیست و چند سال تبدیل به استاد فرزانه و شاید هم پسوند آیت اله شده است (!) داشت دروغ مصلحتی را توضیح می داد و مثال می زد و یکبار هم شیطان گولش زد و سرش را طرف من گرفت و سرش را عمودی تکان داد تا یک تایید هم برای مثلی که زده از من بگیرد که خیلی رک و محکم گفتم : " بنظر من دروغ دروغ است ، مصلحتی و غیرمصلحتی ندارد ... این مثالها هم برای توجیه دروغ گفتن است و کافیست ، زبان به دروغ گفتن عادت کند کم کم مصلحت همه چیز را توجیه می کند !! " ( حالا هم نظرم همین است و اصلی ترین انحراف در انقلاب را از زمان تاسیس مجلس تشخیص مصلحت نظام می دانم !؟ ) 

خلاصه اینکه آن استاد درپیتی بخاطر یک تشابه اسمی کمی از من فاصله می گرفت و یکبار برایش حکم اعدام هم داده بودم !!؟ 

یک روز همه رفتند سر جلسه امتحان و استاد نیامد و آن زمان اساتید سوالات را همراه خود داشتند و سر جلسه امتحان می آوردند و پخش می کردند ... من هم نه تنها ارشد کلاس بودم بلکه بواسطه اینکه در دانشگاه خود کارخانه بودیم و همه مرا می شناختند و اینکه کلاس ما همه شاغل بودند و سن ما چند پله از دانشجوها بالاتر بود ، بنوعی ارشد دانشگاه هم بودم و به مشکلات کلاس های دیگر هم رسیدگی می کردم !؟ خلاصه اینکه یک ساعت معطل شدیم و استاد نیامد و کم کم زمزمه ها تبدیل به گله و داد و بیداد شد و از آموزش خبر دادند که امتحان برای یک روز دیگر ماند و حاج آقا نیستند و تماسی هم نگرفته اند و ... در میان دانشجوها کسانی بودند که از شهرستان های مجاور و صرفا  برای امتحان آمده بودند و خیلی شاکی بودند و برای همین من رفتم آموزش و چند دقیقه آنجا را روی سرم گذاشتم و هرچی دوست داشتم گفتم ... رئیس مرکز آموزش که به سر و صدای من به واحد آموزش آمده بود ضمن دلجویی از من گفت که حاج آقاست دیگر چه کارش کنیم !؟ منهم گفتم : " اگر می توانید کاری بکنید بدهید جلوی همین ساختمان دارش بزنند !!؟" و رفتم ... هفته بعد حاج آقا آمده بود دانشگاه و تازه فهمیده بود که فلان روز باید می آمد و امتحان می گرفت و خبر داده بودند که همه شاکی شده بودند و برای بچه های شهرستان خیلی بد شده بود و ... و سر آخر هم گفته بودند که فلانی هم پیشنهاد اعدام داده بود !! " چند روز بعد یک امتحان گذاشتند و رفتیم سر امتحان و همه هم قیافه گرفته بودند و خلاصه حاج آقا آمد و کمی دلقک بازی درآورد و کمی با لودگی خاص خودشان همه ی تقصیرها را گردن شیطان انداخت و همه چیز رفع شد ... ولی من نه خندیدم و نه تحویلش گرفتم ... وسط های امتحان آمد کنارم و گفت مثل اینکه این بچه سید خیلی شاکی تر از همه بوده و حکم به اعدام ما داده بود !؟ خلاصه اینکه حلالمان کنید و ...

چند روز پیش بود که ما باتفاق یکی از دوستان رفته بودیم آستارا و آبشار لاتون ... یکی دیگر از دوستان که با آن دوستم همکار هستم قضیه را توی محل کارشان شنیده بود و به خانه انتقال داده بود و خانم ایشان به خانم این یکی ایشان زنگ زده بود و برای شام همان جمعه دعوت کرده بود ( که مثلا یعنی ؟!) خانم این دوست هم گفته بود که برای شام جمعه دعوت هستیم و رد داده بود !! و پنجشنبه ما رفتیم ددر و برگشتیم و طبق معمول استوری های من سر ثانیه درمیآیند و همه خبردار شده بودند !!؟ و این جریان را دو سه روز بعد به من گفتند و منهم اظهار نظر کردم که اشتباه بدی کرده اند و می توانستند بگویند می رویم ددر ... ما مجبور نیستیم همه را همراه خودمان ببریم !! خلاصه اینکه یکی دو روز بعدتر ودر آخر هفته دیگر آن دوستم باتفاق اهل بیت رفته بودند آبشار لاتون پسر و دخترش کنار آبشار عکس گرفته بودند و استوری کرده بودند !؟ امروز با دوستی که رفته بودیم تلفنی حرف می زدیم و پای آن جریان را هم پیش کشیدم و دیدم او شاکی تر از من است و می گوید توی خانه وقتی فهمیدم که خانم چنان دروغی گفته خیلی ناراحت شدم و ... و یک خاطره او گفت و یکی من گفتم و ...

یکبار من با یکی از دوستان برای جمعه برنامه گذاشته بودیم و دوستی سررسید و گفت :" جا دارید منهم فردا با شما بیایم ؟ " چون می دانستم دوستم با آندوست زیاد همسو نیست و... گفتم : " نه جا نداریم ! " دو روز بعد که طرف تعریف برنامه مان را شنیده بود آمد سراغ من و مثلا داشت مچ مرا می گرفت ، گفت : " با کی رفته بودید ؟ " گفتم : " دو تایی ؟ " گفت : " پس چرا به من گفتی جا نداریم !؟ " گفتم : " توی ماشین جا داشتیم ولی توی حوصله مان جا نداشتیم و قرار بود دو تایی برویم و حرف خصوصی بزنیم !! " دوستم یکه خورد ولی زیاد ناراحت نشد ؛ خاصیت حرف راست همین است ولی دروغ را باید با  دروغ شد و داستانش جایی بند نمی آید !!؟

یکی دوبار هم ذکر خاطره ای شد از یک دوست که بیش از بیست سال مقیم مسکو بود و هر بار میآمد چند روز باهم بودیم و چند سالی هست که فوت شده است !! در پایان حرفهایمان گفتم : " آدم حسابی ها پنجشنبه می آید و رحمت می برند ، این اراذل اوباش هم دوشنبه می آیند و رحمت می برند !! " و کلی خندیدیم... بنده خدا خودش هم می گفت : " اگر من مُردم ، فقط خاطراتی را تعریف کنید که موجب خنده تان بشود !!؟ "

 

نظرات 2 + ارسال نظر
فاضله دوشنبه 24 اردیبهشت 1403 ساعت 13:20 http://1000-va2harf.blogsky.com

چه جالب

سلام سه‌شنبه 25 اردیبهشت 1403 ساعت 08:47

با درود
معمولا تیپ روحانی دنده ی پهن دارند و زود از میدان در نمی روند
در جلسه ی آقای محمدی شاهرودی
صحبت از امام جمعه موقت که زمین به نامش زدند و سو و صدا ایجاد کرد شد
ایشان گفتند به نظر می رسد آنور آبی ها بیشتر به این مسئله دامن زده اند
یکی برگشت گفت آقا مغلطه نکنید همه چیز واضح است
ایشان فرمودند اگر شما به این نتیجه رسیده اید
عدالت از ایشان ساقط است و پشت سرش نمی توانید نماز بخوانید
و بر شما واجب است ایشان را نهی از منکر کنید

سلام
خود امام می دانست که داستان چیه و اختلاط روحانیت با سیاست به کجا می کشد ، و اصلا اسلام برای سیاست نسخه ای ندارد !! برای همین توصیه اکید داشت به عدم تصدی پست توسط روحانیون ، ولی اینها قلبا امام را قبول نداشتند و ندارند !!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد