( روزگاری بود و حالا از همان روبازکنی ، داستانهایی بوجود آمده است در حد پررویی !! )
از قرار معلوم صبحانه سلف سرویس بود و باید راحت عمل می کردیم ، برنامه های سلف سرویس از هر طرف که حساب بکنیم مضر هستند ... کمتر از پولی که باید بدهی اگر بخوری یک جور زور دارد و بیشتر از آن مبلغ بخوری یک ناراحتی دیگر دارد !!
روی هم رفته برنامه ی پرباری بود ... من اول از همه پیشنهاد دادم بجای اینکه هی بیائیم و از میز وسط سالن وسایل ببریم سر میز خودمان ، صندلی هایمان را بیاوریم اطراف میز اصلی بچینیم و با خیال راحت بخوریم ... چند سالی می شود که سلف سرویس بودن مرا برای خوردن بیش از حد تحریک نمی کند و همان اندازه ی معمولی خودم ، که کم هم نیست ، را رعایت می کنم !! خدا وکیلی دوستان هم خوب شروع کردند و در عرض چند دقیقه روی میز تبدیل شد به صحنه ی بعد از جنگ تاتارها !!!
خیلی هم خوش گذشت ، کلی هم گفتیم و خندیدیم
===
بعد از صبحانه که تا ظهر کشیده بود ، پارک را دوری زده و باتفاق سری به کارگاه دوستمان زدیم که در کار برش و طراحی لیزری است ؛ چند روز قبل چند طرح برای کاور سی دی برایشان داده بودم ، بهانه ای شد تا دوباره به آنجا بروم که کمی بعد دوستان قرار صبحانه ای برگشتند و من همان جا ماندم و چند طرح روی مقوا و جلد سررسید اجرا کردیم ... نقشی که روی سررسید زدیم واقعا برایم جالب بود و یک تجربه ی جدید بود .
نوش جان
البته ما هم امشب رفتیم ی رستوران با حال که مردیم از بس خوردیم