عصر باید به یک مجلس ختم می رفتم برای همین زود به خانه آمدم ... دو ساعتی پای نت بودم و اصلا کاری نکردم ( البته که تخته بازی کردن کار محسوب نمی شود !! ) بعد رفتم آن یکی خانه و شام و ناهار را یکی کرده و ساعت 6 خوردم
کمی توی پذیرایی و اتاقها دور خودم چرخیدم و وقتی حوصله ام کاملا سر رفت از خانه زدم بیرون ... سر کوچه مادرم را دیدم که با زن همسایه به طرف خانه می آمد !! به همسایه می گوید : " همیشه یکی از ما دو تا خانه هستیم من که بیایم این می رود !! "
یک پیاده روی طولانی کردم و تازه صله رحم زده بود به سرم و خواستم با یکی تماس گرفته بروم ببینمش که دیدم همراهم همراهم نیست !! یادم آمد که در آپارتمان جا گذاشته ام برای همین سلانه سلانه دوباره بطرف خانه برگشتم ... موبایل را که برداشتم دوباره آمدم این خانه ، مگر وقت می گذرد ، کار بخواهم دارم ، آنهم از نوع ضروری ، مثلا چند نایلون بزرگ خرت و پرت از اینجا برده ام آپارتمان و باید آنها را سر و سامان بدهم !! ولی فعلا حال اش را ندارم ...
وقتی داشتم کلید را می چرخاندم همسایه بغلی صدایم زد ... منهم رفتم ببینم چه می گوید ... یک کاغذ داد دستم و گفت : " این چیه از لای در انداخته اند تو !!؟ " نگاه کرده و گفتم : " برای نوشتن کنتور آب آمده بودند خانه نبودید کاغذ انداخته اند که کنتور را خوانده به این شماره زنگ بزنید " در حالیکه این حرفها را می زدم متوجه هم بودم که همه ی کارها را باید خودم بکنم ، چون این همسایه ما یک خانم بالای 80 سال است !!! چند تا دعا ضمیمه ی پرونده ام کرد و پیچ گوشتی را داد دستم ... از آنطرف دختر آن یکی همسایه سر رسید ، کلی هم برای جوانی و خوشبختی او دعا کرد ، راست اش را بخواهید با اینهمه دعا که برای او کرد او باید کنتور را می خواند !!!
در چدنی کنتور را برداشتم و معلوم است که هیچ چیزی معلوم نبود !! دختر همسایه گفت :" بروم چراغ قوه بیاورم ، اینجوری دیده نمی شود !! " زن همسایه ی پا به گورمان گفت : " شاید موبایلش چراغ داشته باشد !! "
« بعضی ها وقتی دو تا جوان می خواهند بهم چراغ بدهند چوب لای چرخشان می گذارند !!!! »
موبایلم را درآوردم ، موبایل من 20 تومنی نیست که چراغ قوه داشته باشد ولی یک دوربین دارد خداپیکسل !! از همان بالای در موبایل را گرفتم ، یک انگشت حواله ی ال سی دی اش کردم تا فوکوس بکند بعد عکس گرفتم !! با اطمینان خاطر در را گذاشتم ، عکس را باز کردم ، زوم کردم و شماره را روی برگه نوشتم !!!!
شاخ می گویم ها ... خودتان هم از خواندن این مطلب تعجب کردید نگوئید نع ... !!! کمی هم به موضوع شاخ و برگ می دادم از شاخداری سرشان عین درخت چنار می شد !! گفتم : " این هم عصای دست من است دیگر !! "
سلام وبلاگ جدید مبااااااااااااااااااااارک
عجب همسایه های خوبی دارید
زن یا موبایل.. مساله این است!!
.
یه چی شبیه تعاریف شما از موبایلتان! اینجاست.
http://1aghed.blogfa.com/post-288.aspx
.
یه احساس عجیب دیگه می خوام
همونی رو که قلبم میگه می خوام
یه صبح دیگه و یه حال تازه
یه رویایی که آرامش بسازه
افتح بابه
سلام
( مدیونید فکر کنید منظورم شام خوردن بود )
ما بچه های این وب باید دسته جمعی بریم پیش این خانم همسایه بگیم :
بابا همه چی از همین چراغ دادن شروع میشه ،چرا نذاشتین دو تا جوون بهم برسن ما هم ی شام تو شاهگلی بخوریم
سلام جناب دادو
عجب نوشته جذابی بود. این دختر خانم همسایه پس این همه مدت کجا بودن؟!
یکی از ایرادهای سایه همین است دیگر ... نزدیک بودن ولی در ندید قرار گرفتن !!
« بعضی ها وقتی دو تا جوان می خواهند بهم چراغ بدهند چوب لای چرخشان می گذارند !!!! »
اینم از اون جملات نابتون بود جناب دادو بسیار خوشمان آمد (دست، سوت،جیغ، کف و هورا)
راستیـــیَتش این که اصل نوشته یادم رفته بودم و رفتم دوباره خواندم !!
در کشور ما همه چیز خیره !! می خواهی ازدواج بکنی شونصد نفر جمع می شوند و از معایبش می گویند ، بخواهی قید ازدواج را بزنی همان شونصد نفر جمع می شوند و محاسنش را می گویند !!!