یادداشت های دادو
یادداشت های دادو

یادداشت های دادو

کاش دیدارها اتفاقی نباشند ...

 

تمام نوشته ی این پست در حد همین عنوان هستند ... حالا در زندگی روزمره به جایی رسیده ایم که خیلی از دیدارها اتفاقی راست و ریست می شوند !؟ نمی دانم تقصیر از کیست ؟ از ما یا از آنها ؟ فرهنگ اجتماعی این روزها بر پایه فرار از هم ساخته شده است و متاسفانه ما هنوز در خیلی زمینه ها به هم وابسته ایم ...

 

 

توی اتوبوس نشسته بودم ، و صندلی ام از آن صندلی های رو به عقب بود ، گاهی اوقات برخی پیرمردها روی این صندلی ها نمی نشینند و می گویند برعکس نشستن باعث سرگیجه شان می شود ، خدا را شکر که هنوز به آن مورد نرسیده ام ! جوان قد بالایی وارد اتوبوس شد و اتفاقا جلوی من یک صندلی هم خالی شد و آن جوان که چشمش در گوشی بود و گوشش در گرو " گوش آویز صدارسان »!؟ و کلاهش را روی سرش کشیده بود (!) مستقیم آمد و روبروی صندلی نشست ، بگذریم که دو نفر داشتند دورادور ، برای نشستن ، به هم تعارف می کردند !!

من عموما به آدمهای قدبلند به چشم مشتری نگاه می کنم و فرقی نمی کند پیرمرد باشند یا نوجوان ، مرد باشند یا زن ... قد بلند یک امتیاز خاص است که می تواند در موفقیت و محبوبیت فرد ، موثر باشد و البته که کافی نیست !! همچنان سری که توی کلاه بود ، پائین بود و توی موبایل رفته بود !؟ یکی دو ایستگاه بعد ، سرش را بلند کرد تا ببیند ایستگاه موردنظرش را رد نکرده باشد !؟ چهره اش را دیدم و او هم به من نگاه کرد ، دستم را بلند کردم و سلام دادم ، با تعجب نگاهم کرد !! گفتم : " حق با توست ، زمان زیادی گذشته است !؟ " متوجه حرفم نشد و گفت : " ببخشید ، شما را نشناختم ... " گفتم : " بابا هنوز یک هفته نشده که سه ست پیاپی ، پاس دادم و آبشار زدی و هر بار هم تشکر می کردی !؟ " بیکباره یادش افتاد و البته کمی خجل شد ... هفته قبل نفر کم داشتیم و یکی از دوستان دو نفر والیبالیست خوب آورده بود ؛ همیشه نفرات یدکی و جایگزین در تایم های ما ، بهتر از پای ثابت ها ،  از آب درمیآیند !؟

از اتوبوس پیاده شدم و چند قدمی نرفته بودم که موبایلم زنگ خورد و یک شماره ناشناس ... طبق معمول جواب می دهم ، چون تعداد کسانی که شماره شان را ذخیره نمی کنم و یا موقع تعویض گوشی ، خودخواسته پاک می کنم کم نیستند !؟ یکی از دوستان کوه و همکاران سابق کارخانه بود که باندازه یک کتاب نسبتا قطور می توانم در موردش خاطره بنویسم ... بعد از یک عالمه خوش و بش تازه خبر داد که چند ماهی هست که پاهایش ( زانوهایش ) قفل کرده اند و تقریبا زمینگیر شده است و برای اینکه یک ربع بیشتر راه برود باید واکر یا عصا داشته باشد !؟ خیلی تعجب کردم ... دراین مدت که ندیده بودمش در این باره چیزی هم نشنیده بودم ... آدمها خودشان هم به هم نرسند ، اخبارشان می رسد ؛ مخصوصا خبرهای بد و ناگوار و بیماری شان ؟! تقریبا از زمان بازنشستگی او را ندیده بودم ... با توجه به تیپ شخصیتی خاصی که داشت ، معلوم بود که سال گذشته را اغلب در تنهایی به سر برده بود و بالاخره دیده بود چاره ای نیست و خودش به من زنگ زده بود ... کمی لودگی کردم و خندیدیم و بعد قرار گذاشتم تا بزودی بهش خبر بدهم و یک صبحانه دورهمی با چند تا از دوستان داشته باشیم !!

اتفاقا طرف های عصر بود که یکی از پسرعموهایم که رابطه خیلی خوبی باهم داریم و هر از گاهی استوری می گذارد ، یک نوشته ای را در همین ارتباط استوری کرده بود که : « توی پیشنهاد دادن خلاق عمل کنید ، مثلا بگوئید می شود از این به بعد دیدنت اتفاقی نباشد ؟؟؟ »

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد