یادداشت های دادو
یادداشت های دادو

یادداشت های دادو

جلفا ...

 

دیروز صبح دیر از خواب بیدار شدم ، روزه عربی گرفته بودم ( شاید اقتضای اقلیمی شان باشد ولی می گویند عربها در ماه رمضان شب بیدار می مانند و صبح تا لنگ ظهر می خوابند!؟) تا سحر بیدار بودم ، بیست و هفتم را برخی ها شب قدر می دانند ، البته شب انتقام هم هست و در این شب امام حسن (ع) ضربتی در قصاص خون پدر بر کله ی پوک ابن ملجم کوبید تا به درک واصل شود و به آرزوهایش نرسد ... 

 

 

طبق یک رسم قدیمی در شب بیست و هفتم ، خیلی ها برای افطاری کله پاچه می خوردند (!) من هم چند بار مهمان سفره افطار کله پاچه در سالهای دور بودم !؟ ولی چند سالی ست که خبری نیست ... حالا آلایش گوسفند ( متعلقات و حواشی ) از گوشت گرانتر شده اند و پر بیراه هم نیست ، وقتی آدم ناحسابی ها صاحب پست و مقام شده اند ، آلایش گوسفند هم از گوشت گرانتر بشود !؟

صبح ساعت ۱۱ از یک خواب به شیرینی عسل ارگانیک (!) از خواب بیدار شدم  ... من از سالهای دور ( حوالی کودکی ) چند شخصیت موازی را همراه خودم پیش می برم که داستانها و حس های خاص و جالبی دارند (!؟) این شخصیت ها خیلی بندرت در خوابم حضور پیدا می کنند و دیروز دمدمای صبح ، یکی از آنها در یک مراسم افطاری مهمان بود و اتفاقات خیلی خاص و جالبی رقم خورد و دقیقا وقتی داشت خیلی خاص تر هم می شد از خواب بیدار شدم ...

چون زمان خوابم بهم خورده است و کمی هم مقدار آن زیادتر شده است ، بعد از بیدار شدن خیلی سنگین و پکر می شوم و انگار باید بروم بیرون و کمی هوای تازه و خنک تنفس بکنم ؛ خاصه که خوابم واقعا نفسگیر بود ... قرار شد بعد از ظهرکمی ددر برویم و حال و هوای مان را فروردینی بکنیم ، دیدن شکوفه ها و درختانی که تازه دارند بیدار می شوند ، خیلی دلنشین و قشنگ است ...

از خانه زدم بیرون ، باید سری به مادرم می زدم و شاید در میانه مسیرم ، به راهپیمایی هم می رسیدم ، من از سالهای دور از راهپیمایی روز قدس خاطره های خوبی داشتم و دیدارها و قرارهای مختلفی در این روز داشتم ...  به راهپیمایی نرسیدم ولی صحنه ای دیدم که ارزش و حس این روز را منتقل کرد ... یکی دو خانواده آمده بودند تا در خیابان موازی محل راهپیمایی سوار ماشین هایشان بشوند و تعدادی کودک هفت هشت ساله داشتند که سربند فلسطین داشتند و روی صورتشان نقاشی پرچم  ... تماشایشان هم باندازه زیبایی و معصومیتشان ، زیبا بود (!؟)

در ادامه مسیر ، کلی حرص خوردم و لعن و نفرین کردم ... یک رفتار بسیار زشت در شهر مد شده است و آن اینکه روز جمعه ، ظهر ، مسجدها را می بندند ... اینکه ظهر روز جمعه نماز جماعت برگزار نمی شود را کاری ندارم ولی چرا باید مسجد را ببندند ، ماه رمضان مردم می روند برای عبادت و خواندن قرآن  و شاید مسافری در میان انبوه مسافرانی که در ملاعام و بصورت زننده ای مشغول خوردن و آشامیدن هستند ( !؟) بخواهد چند رکعت نماز بخواند ، آیا باید برود نماز جمعه (!؟) یک مسجد باز در شهری که افتخارش اولین پایتخت شیعه است پیدا نمی شود !؟ کلی لعن و نفرین نثار اموات پیشنهاد دهندکان و تاییدکنندگان این طرح فرستادم !؟ 

رفتم تا خانه مادر و هنوز ننشسته بودم که زنگ زدند و خبردادند مادربانو و برادربانو تماس گرفته اند برای رفتن به جلفا ... و منهم اوکی را دادم !؟ و بعد از اذان بود که راه افتادیم ، 


کنار اتوبان تازه تاسیس تبریز - مرند ... موتورداران و موتور بازان آمده بودند برای تفریحات ناسالم !؟


هوا عالی بود و آسمان را ابرهای نازا و بی باران پر کرده بودند ؛ مثل مسافران بی تربیت و بی بند و باری که شهر را پر کرده بودند !؟ که نه خیری دارند و نه برکتی و فقط از این جیب به آن جیب ، پول حرکت می دهند ...


چشم اندازی از قله کوه میشو در نزدیکی شهرستان مرند


 راهمان را ادامه دادیم تا جلفا ... جلفا شاید پنجاه درصد بیش از ظرفیتش مسافر داشت ، بقول خودمان آدم روی آدم راه می رفت !؟ خیابانها پر از ماشین بودند و ترافیکی که وقت و بنزین می سوزاند و همه را کلافه می کرد ... یاد مطلبی افتادم که گردشگری استان مفتخرانه مطلبی در فضای مجازی زده بود مبنی بر حضور بیش از دو و نیم میلیون مسافر ولی از زیرساخت ها و خدمات و ... خبری نبود ، اینجا آمار را سوا سوا می دهند و خدمات را درهم  !؟ بانو بهمراه مادربانو و نوراخانیم در قسمتی از راه پیاده شدند تا سری به بازار ساحلی بزنند و من بهمراه برادربانو آمدیم این سوی جلفا که کمی نسبت به قسمت بازارهای سنتی و ساحلی خلوت تر بود و کنار رود ارس نشستیم به تماشای خلوتی آنسوی رود ارس !؟ 


رود ارس و چشم اندازی از شهر جلفا و کمی دورتر قله برفی کمچی در بالای هادیشهر ... مرزی باندازه آرامش جبری و شلوغی اختیاری!؟


و اممما در اینطرف رفتارهای ناشیانه و وحشیانه و ناجور از کسانیکه فکر می کنند وقتی به قصد مسافرت از خانه بیرون می روند برای هر رفتار و هر ناهنجاری مجاز هستند !؟ هیچ چیز زیبا نبود و بهترین کار خیره ماندن به خلوت و آرامش آنسوی رود بود ... بعد از حمله تروریستی به سفارت آذربایجان در تهران ، باکو ورود زمینی مسافر را به آذربایجان و نخجوان قدغت کرده است و عطای این توریست های وحشی را به لقایشان بخشیده است و تنها به مسافران تجاری ویزا می دهد !؟

حوالی ساعت ۱۸ بود که عزم بازگشت کردیم و افطار را داخل ماشین ، مهمان لقمه های نوراخانیم بودیم و کمی بعد در جاده مرند - تبریز برای شام مهمان خودمان بودیم ... روز بدی نبود ولی انگار حال زباله گردها را داشتیم که میان اینهمه ناهنجاری و آشغال روانی ، چند ساعت خوش بدست آورده بودیم !؟ شاید تمام چهره هایی که در جلفا بودند باندازه چهار کودکی که صبح دیده بودم ، بشاشیت و سرزندگی نداشتند ، همه پکر و کلافه و انگار کار تکلیفی از نوع آزاردهنده انجام می دادند !!؟

 

نظرات 1 + ارسال نظر
سلام شنبه 9 فروردین 1404 ساعت 17:08

با درود
مازندران هم همین طور سیل جمعیت راهی شهری می شوند که آسفالت درست حسابی دارد و نه امکان پذیرایی از این همه میهمان
راهبندان های کیلومتر به خاطر اینکه ترافیک از دهانه ی قیف وارد شده و از قسمت تنگ می خواهند خارج شوند
رانندگان مازندرانی هم که عجول و قانون برایشان پشم است
جلفا این قسمت کنار رود خونه را دیده ام
البته آنزمان که من سفر کردم بیشتر نخوانی ها برای خرید مواد خوراکی اینور می آمدند

سلام
تقریبا چهارگوشه کشور در معرض بلای مهمان نوزوزی می باشد ، وقتی سنت و مدرنیته باهم جمع می شود ، بلا تولید می شود !!؟
رفت و آمد در مرز جلفا زیاد و خوب بود ولی متاسفانه اکثریتی از ما همسایه خوبی برای دیگران نیستیم ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد