یادداشت های دادو
یادداشت های دادو

یادداشت های دادو

داستان حضرت نوح

 

امروز نوراخانیم داشت برای من و مادرم ، داستان حضرت نوح را تعریف می کرد که در مهد خانم معلم جون برایشان تعریف کرده بود ...

 

 

دقیقا لحنی که بکار می برد ، لحن یک کودک شش ساله بود و فوق العاده حال داد ، مخصوصا برخی جاهاش... 

حضرت نوح یک آدم خیلی مهربانی (!) بود ، یک روز خدا به او گفت که خواهش می کنم پبش مردم بروی و با آنها حرف بزنی و او هم گفت چشم (!) و رفت به مردم گفت که باهم مهربان باشید و روی زمین آشغال نریزید این برای کره زمین ضرر دارد (!؟) ولی آنها نامهربان بودند و به حرفهای حضرت نوح گوش ندادند و معربان نشدند و به حضرت نوح گفتند که تو داری دروغ می گویی (!) حضرت نوح پیش خدا آمد و گفت که من سعی ام را کردم ولی آنها حرفم را گوش ندادند و مهربان نشدند ... خدا گفت که من می دانم تو سعی خودت را کردی ، یک کشتی بساز و از حیوانات هم توی آن سوار کن ، دو تا ، آقا شیر و خانم شیر ،  آقا فیل و خانم فیل و ... بعد سیل آمد و همه ی نامهربانان را از بین برد !؟

یادداشت کردم تا بعدا توضیح بدهم ولی همینطوری فرستادم روی آنتن ...

 

نظرات 2 + ارسال نظر
مورچه پنج‌شنبه 30 اسفند 1403 ساعت 05:02 https://hana98r.blogsky.com/

چقدر بامزه بود

سلام پنج‌شنبه 30 اسفند 1403 ساعت 14:20

با درود
ماشالله
حالا تعریف به فارسی بود یا به زبان ترکی ؟
دختر ها همیشه خوش تعریف اند
زنده باشد

سلام
اوقاتتان مبارک و پر از خیر
اابته که ما ترکی زندگی می کنیم ، از مهد الی اللحد

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد