دیروز توی اتوبوس ، کنار دست راننده بودم ! از وقتی من سوار شدم توی گوشی بود و حرف می زد ، تا وقتی که پیاده شدم !؟ حتی موقع رفتن پیش کنترل ـ بازرس برای زدن مهر روی برگه اش !؟
یک لیست بیرون داده بودند و عکس چند نفر را در صفحه واتساپی رانندگان اتوبوس پخش کرده بودند که مربوط به بازنشستگان این ماه بود و او با آب و تاب خاصی ، با چتد نفر ، در این مورد حرف می زد ... یک جایی برگشت و به من گفت :« سال دیگه ، این موقع من هم بازنشسته می شوم و راحت می شوم و می روم دنبال زندگی خودم ... » انگار به قله ای که باید می رسید، می رسید و حس فتح داشت !؟
توی پاساژ سراغ یکی از مشتری هایم رفتم ، یک جوان گرافیست خوش سلیقه و مودب و البته خیلی حساس به پول درآوردن و کسی که زمان را با پول می سنجد !؟ بعد از خوش و بش گفت :« نمی دانم به چه چیزی فکر می کنی ولی من به چیزی فکر می کنم که فکرش را هم نمی توانی بکنی !؟ » گفتم :« یک مورد عادی را به طرز عجیبی بیان کردی! ... این اصلا از بدیهیات است ... داری به چه چیزی فکر می کنی ؟ » گفت :« اگر یک کم پول اضافه داشتم ، شاید یک کاری می کردم ... مثلا یک سر می رفتم چین ! » گفتم :« یک کم اضافه مثلا چند میلیارد ؟ من خودم تا ۲۵۹۴ همت بالا رفته ام ولی می بینی که فرقی نکرده ام ! » گفت :« یک تکنولوژی جدید در چین برای تابلوهای تبلیغاتی هست ( و کمی در موردش توضیح داد ... ) می رفتم از آنها می آوردم و روی آن کار می کردم !؟ یک چیزی در ابعاد یک متر مربعش فلان قدر درمیآید ... » گفتم :« یک همچین چیزی را باید برای آدمهای خاص کار بکنی تا بازار قبول بکند والا روی دست ات می ماند ، آن را هم چینی ها برای دوبی و حاشیه خلیج ساخته اند که مردم شب می خوابند و روز چند پله جلو افتاده اند (!؟) نه اینجا که مردم زیر نوسانات دلار له شده اند ... » و هنوز داشت توضیح می داد که تلفن هر دوی مان زنگ خورد و هر کدام دنبال کار خودمان رفتیم ...
عصر یک سر رفتیم برای پنجشنبه ی همان جوان تازه درگذشته ی فامیل بانو ... نیم ساعتی آنحا بودم و بعد بیرون آمدم و هنوز خانم ها در طبقه پایین حضور گرم داشتند !! همان خیابان را تا انتها بالا رفتم و برگشتم و بعد پارد یک خیابان فرعی شدم ... سی و چند سال پیش یکی از فامیل های خیلی دور در همین حوالی یک آلونکی ساخته بود و همیشه خراب شدن آن خانه ها توسط شهرداری در راس اخبار خانواده بود و یکبار در همان سالها به این منطقه آمده بودم تا ببینم چگونه جایی ست !؟ آن سالها یک حاشیه ی پر حاشیه بود !! و حالا جای آن آلونک ها ، ساختمان های هفت و هشت طبقه وجود داشت !؟ یک قیافه آشنا دیدم ، یک همکار از کارگاه مجاورمان در کارخانه که خیلی سال پیش بازنشسته شده بود و حالا پایین ساختمانش تعمیرگاه لوازم خانگی و خرید و فروش لوازم دست دوم باز کرده بود !؟ سلام دادم و مرا نشناخت ، البته خیلی مشکوک نگاه کرد و یک علامت سوال گنده در چشمهایش بود ، زیاد معطلش نکردم و گفتم :« رد شدنی دیدم بوی کارگاه دیزاماتیک می آید ... » ناگهان به بیست سال عقب برگشت و انگار درست جلوی کارگاه همدیگر را می دیدیم ، حق داشت که شوکه شود ، من در آنجا چکار داشتم !؟ گفت :« خیلی برای بازنشسته شدن ، سر و دست می شکستیم ولی بهترین دوران زندگی مان بود !؟ ( یاد شور و شوق راننده اتوبوس افتادم )
دیشب در خانه مادربانو بودیم و منتظر خواهربانو که بیاید و شام بخوریم ... برادربانو در گوشی اش یک آگهی فوت باز کرده بود و برایم می خواند ؛ آگهی فوت صاحب کارخانه بزرگ اطلس پود ، با دو همسر و دوازده فرزند که یک مولتی میلیاردر خاص بود ... آگهی را اتاق بازرگانی برای برادربانو فرستاده بود ، کمی هم در مورد شرکت در مراسم اش ، روز دوشنبه آینده ، شوخی کردیم ( از مراسم کفن و دفن خبری نبود ! لابد نخواسته اند که رعیت پررو شوند !) و اینکه فرزندانش که خود صاحب نام و میلیاردرهای کوچک و بزرگی هستند و البته چند ملیتی هم تشریف دارند (!؟) فردا ، سر تقسیم باقیمانده اموال چه مشکلاتی خواهند داشت !؟ بالاخره « سیروا فی الارض » حرف و حدیث های زیادی بهمراه خواهد داشت ...
از ساعت ۴ صبح بیدار هستم ، توی موبایل می نویسم ، بیرون نم نمک برف می آید و شهر در سکوتی عجیب قرار دارد ، تا کی ساعت ۸ بشود و من بروم سر قرار والیبالی صبح جمعه ام ... هفته قبل هم برف آمد !!؟
با درود
اون راننده هم مثل راننده های اتوبوس دیگر جاها دلتنگی شون را در پشت فرمان با حرف زدن در هنگام رانندگی جبران می کنند
زیاد دلش خوش به بازنشستگی نباشد
از این شرکت بازنشسته بشود ناچار باید کار دیگری را شروع کند
یکی از همکاران بعد بازنشستگی پانزده سال می رفت به جرایر جنوب ۲۰ روز کار ده روز استراحت
بالاخره از اونجا هم بازنشسته شد
احتمالا در جای دیگری مشغول بود که در کنار خیابان خودروی زیرش کرد و فعلا در لیمارستان بستری است
ظاهرا خانواده قادر به نگه داری اش نیستند و قرار است به آسایشگاهی بسپارند
سلام
اینهمه کار می کرد برای چی !؟