یادداشت های دادو
یادداشت های دادو

یادداشت های دادو

خواب خوش

 

بقول آن خواننده قدیمی:

خواب خوشی وقت سحر ، دیدم و یادم نرود

روی تو با دیده ی تر ، دیدم و یادم نرود !

 

 

دیشب بعد از چند روزی که پی در پی در کار کفن و دفن بودم و گذرم فقط از این وادی رحمت به آن روضه رضوان بود و البته امروز و فردا هم می تواند ادامه داشته باشد ... خسته و کوفته از ایستادن و نشستن و البته تاثیر مستقیم هوای بسیار سردی که مخصوصا دیروز دعصر در بستان آباد متحمل شدم ، حوالی ساعت 11 شب بود که همگام با نوراخانیم من هم خوابیدم ... 

دو فقره خواب دیدم که هردو خوب بودند ؛ اولی خوابی بود که چهره ی خاصی در خواب نبود ولی از قرار معلوم پشت برخی صداها ، پدربزرگ مادری ام حضور داشت و از من می خواست آنچه داشتم می نوشتم را ادامه بدهم و من بیدار که شدم یادم افتاد که تصمیم داشتم مطلبی در مورد یکی از خاطرات قشنگ و عجیب اش بنویسم و برای همین از امروز دوباره در صدر برنامه ها قرار گرفت !؟ البته وسط برنامه ها قرار بگیرد امیدی به ادامه دادنش هست و خود در صدر بودن مانع از اقدام می شود ... مثل همین برنامه های اقتصادی که در صدر اولویت های همیشه در زمین مانده ی دولت ها می باشد !!

و خواب بعدی نزدیک های صبح سراغم آمد و باتفاق آن دیگر دادو و فوتورافچی رفته بودیم ددر ؛ آنهم با ماشین جدید آن دیگر دادو که ددر با آن خوشد با ضریب 2 محاسبه می شود !؟ چیزهیا جسته و گریخته ای بیادم مانده است و یکیش اینکه این فوتورافچی هی پیاده می شد و کوره راهها و بیراهه ها را نگاه می کرد و می گفت که ماشین رد می شود و برای هر حرفش یک چیزی می گفتیم و می خندیدیم !! یک جایی که بیشتر مثل عکس های جدیدی که از هرمز و قشم و جنوب می گذارند ، بود !؟ یک کلاه پشمی خیلی شیک و البته سیاه رنگ پیدا کردم که شبیه کلاه های ترکمنی بود و روی سرمان گذاشته و عکس می گرفتیم و باهمان کلاه وارد رستورانی شدیم و یک زوج جوان آمدند و گیر دادند که این کلاه مال ما هست و دیروز گم اش کرده ایم !! دراینجا یک اصطلاحی باید بکارببرم که آنهم معادل فارسی اش از نوع سخت ترجمه است ؛ " اوزوموزه گیردیلر !" ( معادل ساده اش می شود ، توی رویمان فرو رفتند ! ) و ما هم کمی کش دادیم و سند و مدرک خواستیم و حتی دوستم به من گفت : " حالا ما چیزی گفتیم ، خودمان بودیم برای کلاه مان سند داشتیم !؟ " خلاصه اینکه تو دل برو نبودند !! چند دقیقه بعد یکماشینی بیرون توقف کرد و چند نفری وارد رستوران شدند و آنها هم دوستان ما بودند ؛ جالب اینکه همه قیافه ها و آدمها متعلق به بیست سال پیش بودند و فقط آمیکوی دوستم متعلق به سال جاری بود !؟ انگار توی یک عکس سیاه و سفید ، یکی کت رنگی پوشیده باشد !!؟ با دیدن کلاه دختردوستم گفت : " اِِِِاااا ... این اینجا چکار می کند ؟ ما فکر کردیم که افتاده و گم شده است !؟ اتفاقا آن را برای تو خریده بودیم و یک عالمه غصه اش را خوردیم ..." من نگاه کردم و دیدم آن زوج جوان نیستند ... موقع بیرون آمد صاحب رستوران به من گفت : " آنها اهل اینجا هستند و کارشان همین است و به همین روش از این و آن وسایل می گیرند !! " خلاصه اینکه ، روی هم رفته خواب خوشگلی بود و تنها عیب اش این بود که کلاه همانجا ماند !؟

 

نظرات 1 + ارسال نظر
سلام پنج‌شنبه 20 دی 1403 ساعت 11:46

با درود
خواب که نبود
فیلم سینمایی بود
این روز ها منهم خواب زیاد می بینم
ولی اکثرش یادم نمی آید و یا قسمتی از آن به خاطرم می ماند

سلام
من زیاد خواب می بینم و یک دلخوشی دایمی ست ... منهم اکثرا با باز کردن چشم هایم خواب را گم می کنم ولی برخی به چیزهای خاصی اشاره دارند و یادم می ماند

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد