یادداشت های دادو
یادداشت های دادو

یادداشت های دادو

نفاق تا کجا !؟

 

یکی از مسایلی که همیشه به دست و پای رشد و ترقی یک ملت و فرهنگ می پیچد و آن را از پا انداخته و یا برای سالها در حالتی از سکون و دور باطل نگه می دارد ، نفاق و دورویی است !؟ که یکی از شاخص های مهم در بحث جامعه شناسی و روانشناسی جوامع عقب مانده ، عقب نگهداشته شده و بطور کلی جهان سوم است !!؟

  

سیاست " تفرقه بیانداز و حکومت بکن ! " برای ما جوری انتقال داده شده و تدریس شده است که انگار شیوه دشمنان خارجی یک ملت است ، در حالیکه تاریخ و بالاخص تاریخ بسیار کهن و بظاهر متمدن ما نشانه های بسیار زیادتری از حکومت های خود دارد که این سیاست را بعنوان یک رفتار مدیریتی ، که همیشه جواب داده است (!) بکار برده اند !؟ همیشه حکومت ها با یک اکثریت دروغین به کار خود استارت زده اند ؛ چرادروغین !؟ چون شاید نصف افرادی که در داخل اکثریت ها هستند ، از ترس همراهی می کنند و دلشان همراه نیست !؟ و در ادامه مسیر آنها که از سر دورویی همراهی کرده بودند سرعتشان را کم می کنند ، تا اینکه می ایستند و بدنه اصلی ، تازه هویدا می شود !؟ این مورد هم در زمان قبل از انقلاب و هم در زمان بعد از انقلاب ایران ، صدق می کند ... و حالا ریشه ی این نفا ق و دورویی ها کجاست !؟ مطمئنا دورو بودن و منافقانه عمل کردن از رفتارهایی ست که به ساختار درونی انسان ها برمیگردد و خدا هم در کاتالوگ انسان به دفعات به آن اشاره می کند ... وقتی آرزو کردن و خواستن محدودیتی ندارد و رسیدن به آرزوها و بدست آوردن خواسته ها مستلزم صرف انرژی ، حضور در صحنه های پررقابت و سنگین و سخت و دقت بالا و انضباط رفتاری و ... می باشد ، تنها میانبری که این راه سخت را کمی آسان می کند، دورویی و رفتار منافقانه است !؟ البته تعریف غیرمنصفانه طبقات و تزریق غیرعادلانه امکانات و مدیریت غلط ، باعث می شود تا این رفتارهای منافقانه یک تایید درونی بگیرند (!؟) و تبدیل به فرهنگ بشوند و حتی از واژه ای منفور به واژه ای مطلوب مهاجرت بکند و نامش بشود لیاقت و زرنگی !؟

سهم خواهی یکی از رفتارهای اجتماعی و مدنی می باشد ، در جوامع بدوی کسی از دیگری سهم نمی خواهد ، شما باندازه تلاشتان از دریا ماهی می گیرید ... یا از زمین محصول برداشت می کنید و ... ولی در جوامع متمدن تر ، که یک خزانه عمومی دردست دولت و پادشان و حکومت قرار دارد و یا شما بابت بودن در داخل سیم خاردارهای حکومتی (!) بعنوان شهروند باید مالیات بدهید تا امنیت تان تامین شود (!) و یا باید منتظر باشید تا خدمات عمومی به شما بدهند ... شکلی از اعتیاد(!) به عدالت اجتماعی و نه آن عدالت فراگیر که در بدنه همه ی شعارها استفاده می شود (!) رخ می نماید و مردم برای رسیدن به آنچه به آنها وعده داده شده و یا نسبت به آن ، احساس حق می کنند ، منتظر سهم خود هستند و طبیعتا همیشه کمی بیشتر را طلب می کنند و دولت ها و حکومت ها برای بقای خود دائما در حال دادن وعده های بیشتر برای جلب محبوبیت برای خود هستند و همین امر باعث می شود روحیه سهم خواهی در هر دوره ای افزایش پیدا بکند و وقتی این حس ارضا نشود ، راههای مختلفی برای سهم خواهی بیشتر اختراع می شود که تضییع حقوق دیگران و بالاکشیدن آن به توسط زیاده خواهان رخ می دهد !؟ و حکومت تبدیل می شود به هم پیمانی  زیاده خواهان برای گرفتن سهم بیشتر و رقابت ها تبدیل به جنگ می شود و هر چیزی می تواند بهانه ای باشد ، از خاک گرفته تا آب ، از معدن گرفته تا هوای پاک و ... حتی ملت ها به بارانی که به سرزمین ها می بارد هم رحم نمی کنند !!؟

در کشور ما هیچ حکومتی ادامه راه حکومت قبلی نبوده است و دلیل آن این بوده که حاکمان همیشه بر منابع حکومت کرده و مردم را ریزه خوار خودکرده اند و همیشه مردم چشمشان به دستان حاکم بوده تا برایشان آب و نانی بدهد !؟ سیاست خصوصی سازی و دادن قدرت تولید و دوام زندگی به مردم ، چشم آنها را از دست دولت ها می گیرد و این امر بنوعی حس قدرت خواهی و دستوردادن برای تمام امور را از دست آدم های طماع و متکبر می گیرد و دولت ها به معنی اصلی کلمه ، خدمتگزار مردم می شوند !؟ در حالیکه هیچکس برای خدمتگزاری به حکومت فکر نمی کند ... البته در مقاطعی ، برخی از سیاستمداران ، از افکار و اعمال هنرمندان و اهل دانش و اهل دین برای ساختن فضایی رویایی استفاده می کنند ولی بعد از به تخت نشستن ، ابتدا آنها را تسویه و تصفیه می کنند و بعد راه خودشان را می روند !!؟

دوره پهلوی ؛ خاصه در زمان پهلوی اول ... زیرساخت ها باید جوری تعریف می شد که ضعف های قبلی را می پوشاند و بنوعی رنگ و لعاب قاجار را هم پاک می کرد !! و البته در این راه دانش و مطالعات زیادی لازم بود که نه مردم و نه دولت در آن تبحری نداشتند و برای همین باید منافع برخی از کشورهای خارجی هم تامین می شد تا تکنیک و تاکتیک کشورداری به حاکم و نوچه هایش بیاموزند !؟ یکی از مسایل مهم در کشورداری ، شکستن مقاومت مردمی می باشد ... چون این مقاومت در هر مقطعی می توانست دولت را به زانو دربیاورد !؟ قدرت عمومی مردم ایران در مسئله مشروطه یک زنگ خطر جدی برای قاجار و حکومت بعدی بود و برای همین یکی از راههای پیشنهادی مشاورین انگلیسی و خارجی پهلوی اول ، کاستن از قدرت های محلی بود که با تعریفی متفاوت به جامعه تزریق می شد و باعث شد تا برخی از ارباب ها و قدرت های محلی کشته شوند !؟ دوم کاستن از محدودیت های طبیعی بود که مردم هر سرزمینی از آن بعنوان سنگر استفاده می کردند ؛ مثلا رودخانه ها و کوهها و ... که چاره ی آن کشیدن راه آهن و تونل ها و زدن پل ها بود (!) و صرفا برای کاستن از نفوذ مذهب و اعتمادی که مردم به مذهبیون داشتند ، مدارس جدید و افکار جدید تزریق می شد و کمی هم دعوای بین قومی  در ساختار قومیتی کشور سودی بمراتب بیشتر از هزینه ای که لازم داشت به دولت می رساند !؟ این اقدامات همگی نیاز روز جامعه بودند ولی با نیت های بداندیشانه اجرا می شدند و به قصد خدمت دهی نبودند بلکه بخاطر کاستن از مقاومت های محلی و مردمی بود !؟ و حالا ما می بینیم که عده ای سودجو وقتی می خواهند مردم را فریب بدهند به صورت فریبنده ی خدمات اشاره می کنند ولی به آنچه در پشت پرده بود اشاره ندارند !؟ همچنان چه در چندین سال قبل روی دیگر این نسخه را برای فریب اذهان عمومی بکار می بردند و خدمت را خیانت می خواندند !؟

پهلوی در محل های مذهبی و مساجد ، پارک و سینما می ساخت و امروزه برای تقابل با آن اندیشه در محل پارک و بتای تاریخی مسجد می سازند، این همان دور باطل است که دشمنان دانا برای دوستان نادان در داخل کشور می پیچند تا منافع شان برای درازمدت تامین و بی خطر بماند !؟

در جریان انقلاب مشروطه که بزرگترین حرکت اجتماعی در دویست سال معاصر بود ، حرکت های زیادی صورت گرفت و این رفتارها ازچشم ناظران سیاسی بهدقت زیر ذره بین بود !؟ مقاومت سنگین تبریز در مقابل قشون مرکزی ، چیزی نبود که حاکمان وقت و حاکمان بعد از آنها از آن غافل بمانند و مطالعاتی که صورتگرفته بود تا ببینند این قدرت ازکجا نشات گرفته که یک شهر بتواند در داخل یک کشور چنین قدرتی بدست بیاورد ... مطالعات سرزمینی و اجتماعی ، برای حاکمان بیسواد داخلی ناممکن بود ولی برای اروپائیان مثل آب خوردن بود ... 

نسخه سرد و تلخ روسی به درد حاکمان قاجاری نخورد، سرداران پیروز و فاتح در مشروطه ( ستارخان و باقرخان ) به پایتخت فراخوانده شدن و با تقدیر جانانه ای به عناوین سردارملی و سالار ملی رسیدند و بلافاصله به بهانه هایی کشته شدند (!) 

و بعد از انتقال قدرت به دوره پهلوی ، نسخه انگلیسی ها بمراتب بهتر بود ، چرا که به مراتب مزورانه تر و فریبنده تر بود (!) آنها می دانستند که ستارخان و باقرخان به تنهایی فرد خاصی نبودند و اتفاقا پیشنیه ی مقبولی هم نداشتند؛ خاصه ستارخان که دزد گردنه گیری بود و بهمراه صد سواری که داشت در خدمت خان های محلی بود و هر اعتراضی را با خشونت سرکوب می کرد ولی در برهه ای و با رهبری های مخفی که مذهبیون در پشت داستان بودند این قدرت برای مبارزه و به اسم وطن خواهی به کار گرفته شده بود ؛ مطمئنا اگر چند سال قبلتر با وعده های چشمگیرتر ، دولت مرکزی دل ستارخان را به دست آورده بود ، از کشته های تبریز ، جوی خون به راه می انداخت !؟

اولین کار ، کار کردن روی اختلاف نظر ها و اختلاف سلیقه ی افراد پشت سر ستارخان و باقرخان بود (!) این دو فرد را از هم جدا کردند و در هر دوره ای روی یکی کار کردند ... در جریان حکومت خودمختار آذربایجان ، باقرخان را مجسمه کرده و عزیز داشتند و در کتاب هایی خاطرات ستارخان را پس زدند و آن صورت واقعی اش را نشان مردم دادند !؟ و یک سال بعد که حکومت خودمختار ساقط شد ، مردم بطور اتوماتیک مجسمه مرد افتخار خود ، یعنی باقرخان را شکستند و از ستارخان هم که آبرویی نمانده بود ... 

کار دوم ، تغییر ساختار طبیعی شهر تبریز بود و با ساخت یک مسیل ( کاری که بعنوان خدمت بزرگ یاد می شود !؟ ) که بیشتر شبیه دیوراها ییک قلعه می باشد ، شهر را عملا دو قسمت کردند که با یکی دو پل به هم متصل می شد و کنترل چند پل با چند سرباز بمراتب راحتتر از کنترل شهر با یک قشون بود (!) و عملا ارتباط بین محلات شهر را قطع کردند و تبریز در صورت احتمال یک درگیری داخلی نیازی به محاصره نداشت و از وسط شهر قابل نفوذ بود (!؟) و البته در هر دوره ای یک عده چاپلوسانه و برای چندرغاز درآمد ، تعریف گفتند و طبق معمول مردم بنا به اقتضای معیشتی شان کف زدند و هورا کشیدند !؟

و حالا بعد از یکصد و بیست سال ، هنوز نام باقر خان و ستارخان در این شهر هست !؟ البته بعد از انقلاب ستارخان را پررنگ تر کرده اند و دلیل آن این بوده که ستارخان از جبهه شیخیه حمایت می شده و با فشنگ انگلیسی با روس ها می جنگید (!) و حکومت فعلی ایران هم بنوعی تابع اصول شیخیه می باشد (!) و باقرخان از طرف جبهه معتزله هدایت و رهبری می شده است و با فشنگ روسی با انگلیسی ها می جنگید !؟ جناح باقرخان یعنی چیزی که شاید بتوان جبهه اصلاحات واقعی (!) و نه اصلاح طلبان دو رو (!) را از آن دسته دانست (!؟) و جالب اینجاست که روحیه و خواست فعلی مردم بیشتر منطبق بر اصول معتزله می باشد و اگر دولت بر طبل ستارخان می زند ، مردمی که ادعای مخالفت با سیاست های فعلی دارند باید برای مقابله باقرخان را عزیز بدارند و بر طبل او بکوبند (!) ولی چون دراین راه حکومت دارد از بازی قومیتی استفاده می برد و از یک جمعیت زیاد و با مدنیت ضعیف سواری می گیرد ، مردم در هوس خدا و خرما گیج مانده اند ...

این نوشته بمناسبت حرکت سیاسی حکومت ، در دادن مجوز تئاتر ستارخان ، در وضعیت فعلی و تحریک عواطف مردمی خاص و البته بیسواد نوشته شد تا بماند بیادگار ...

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد