دیروز مهمان تشریف داشتیم و از همان ابتدای ورود و از همان استکان اول چایی و حتی چند ثانیه قبل از نشستن (!؟) حرفهای معمول شروع شد و دامنه صحبت ها هم که تقریبا چند سال نوری از فضای شناخته شده (!؟) بیشتر می باشد و اگر نوک شمشیر بطرف دولت باشد (!) هر حرفی از هر زبانی خوشتر است !!؟
یک خاطره از دایی مرحوم سوئدنشین که زیاد تکرار می کنم و تکرار هم خواهم کرد و تا چند صد سال کاربرد دارد (!) دایی مرحوم می گفت که انگلیسی ها یک مثلی دارند و می گویند : " مردم عادی ( خدا را شکر که همه ی ما غیرعادی هستیم؟!) در طول روز ، 97درصد حرفهایی که می زنند را اگر نزنند ، هیچ تاثیری در روزمره شان نمی گذارد !! " و مرحوم دایی می گفت : " مردم ایران تا 97 سالگی اگر حرفی نزنند ، چیزی از دست نمی دهند !! " سالی که این حرفها زده می شد ، اوایل انقلاب و جنگ بود و ما ، به زعم خودمان ! ، مقابل همه ی دنیا ایستاده بودیم و ادعا خیلی زیاد بود ... حالا ما در زندگی فقط یک نفر در مقابل خودمان داریم و آن خودمان می باشد !؟ برای همین در خیلی از جمع های خودمانی ، به جز تعریف خاطرات و حرفهایی که به جمع مربوط می شود ، هر حرفی بزنیم را اگر نزنیم (!) نه تنها فرقی نمی کند بلکه بسیار هم مفید هست !!
دیشب طبق معمول از کارشناسی جنگ دوردست !؟ گرفته تا مناطق آزاد نزدیک !؟ از فروش نفت !؟ تا ادعاهای دروغین دولتمرد !؟ و خلاصه از همه چیز صحبت شد... هر از گاهی هم از فلانی ( شخصیت حقیقی ! ) یادی می شد و عبارت قدیمی ها و یا آدمهای قدیم به میان می آمد ... آدمهای قدیم اصولا آدمهایی را شامل می شود که زندگی شان را می شود داستان کرد والا خیلی ها در زندگی بیشتر از سیاهی لشکر نبودند و نیستند !؟ ( یا همان کتک خور در فیلم های اکشن قدیمی !؟) ، آدمهای قدیمی لازم نیست که شغل خاص و خوبی داشته باشند ، لازم نیست که سواد آکادمیک توی چشم برویی داشته باشند ، لازم نیست که طول و عرض خاصی داشته باشند ، همانقدر که صاحب شخصیت خودشان بودند برایشان کافی بود ...
دیشب بین حرفهایم یک عبارتی ساختم که خودم هم خوشم آمد و گفتم : " همان اندازه که ما با آرزوهایمان فاصله داریم ، دولت هم با ادعاهایش فاصله دارد !؟ اصلا دولت ها برای اینکه رایِ دل مردم را بدست بیاورند !؟ یک تحقیقات میدانی می کنند و باندازه آرزوهای مردم ، شعار می دهند !؟ "
یک استوری هم توی راه ، در زمان رفتن به مهمانی گذاشتم که مقبول دوستان واقع شد ... " میگم : چرا موقع پیچیدن ، راهنما نزدی !؟ میگه : دولت گفته در مصرف برق صرفه جوئی کنید ؟! "
چند روز پیش توی خیابان داشتم می رفتم که یکی از بازنشسته های قدیمی کارخانه را دیدم ... بازنشستگی باید به قیافه آدم بخورد ، حالا در کارخانه جوان های 40 ساله را بازنشسته می کنند که نه به سختی کار ربط دارد و نه هیچ چیز دیگر الا بیعرضگی مدیران مجموعه ها در بکار گیری افراد و بی لیاقتی بازرسان و کارشناسان اداره کار و تعاون و بیمه تامین اجتماعی و ... ( یعنی اینهمه مشمول الذمه گی را مدیران ناکارآمد چگونه پاس خواهند کرد !؟ یعنی فرشته حسابرس در قیامت خط کش خواهد گذاشت و معدل بدکارترین افراد و شیطان پرستان آمریکا را حساب خواهد کرد و بعد معدل مدیران اهل ریا و صدالبته مشمول الذمه گی هایشان را حساب خواهد کرد و خواهند دید که آنها از اینها بالاتر خواهند ایستاد !؟ چون حق الناس واقعا چیز عجیبی هست !!؟
همکار بازنشسته را با ضرباتی که به شانه اش زدم متوجه خودم کردم ، انگار در عالم هپروت راه می رفت (!) ، نگاهم کرد و نشناخت ، منهم نامردی نکردم و از جایی آدرس دادم که در کمی هم اگر آن را می گفتم می شناخت (!؟) بعد از 28 سال کارکرد در ذوبریزی که شغلش بدون نیاز به هر مدرکی (!) سخت و زیان آورترین کارهاست ... صرفا بدلیل مخفی کردن موقت بخشنامه در اداره کار و کارخانه (!) با بیست و هشت روز بازنشسته شدند ، در حالیکه نه تنها باید حقوق سی و پنج روز را می گرفت که باید بابت کارکرد اضافه یک حلالیت حسابی و پرچرب از آنها می خواستند ... کمی حرف زدیم و کم کم گُل از گُلش شکفت و کم کم داشت مرا بیاد می آورد ... گفت : " اوایل بازنشستگی ، دوستان و همکاران را یکی یکی فراموش می کردم ولی در این چند سال همه را بیکباره از یاد برده ام و حتی نام فامیل هایم را هم بیاد نمی آورم !؟ " صورتش پر از غم بود ... عکس اش را خواهم گذاشت تا ببینید توی صورتش چه داستان هایی نهفته هستند ... گفتم : " مشکلات روزمره که همیشه هست و خواهد بود و از خاصیت زنده بودن می باشد ولی حس می کنم اهل و عیالت زیاد اهل نیستند ، چون شادابی آن ناحیه با دیگر شادابی ها فرق می کند !؟ " گفت : " مرد تا وقتیکه تفنگ در دست دارد ، مرد است !! تا وقتی بچه بودند و چشمشان به دستم بود حداقل احترامی داشتیم ولی حالا بزرگ شده و برای خودشان مردی شده اند و مرا ول کرده اند و سلامم را هم نمی گیرند ... خانمم هم که مُرد ، رسما مرا رها کردند و یک دختری دارم که او مرا نگه می دارد ، گاهی وقتها می گویم کاش فقط همین یک دختر را داشتم " دلش خیلی پر بود و نشتر را از خوب جایی زده بودم ... گاهی آدم لازمش می شود تا پیش یک آشنای بیغرض (!) بالا بیاورد ...
کمی که حرف زد ، سر صحبت را برگرداندم و رفتم به همان زمان های دور در کارخانه ، یکی دو سال ، با هم ، در یک کارگاه بودیم و بعد من رفتم به یک کارگاه دیگر و مسئول شدم و اگر لازمش می شد می آمد تا برایش درخواست و نامه و ... بنویسم !؟ یک عالمه از او خاطره داشتیم ... آدم خیلی یک دنده ای بود و چون سواد و قدرت کافی برای توضیح نداشت ، سرسختانه روی حرفش می ماند و مرور زمان به کمکش می آمد و ادعایش اثبات می شد و البته حق را کمی دیرتر به او می دادند !؟ یکبار داشت ذوب ریزی می کرد و کنترلر ذوب گفت که ادامه ندهد ، چون ذوب سردتر از دمای مجاز شده است ولی او ادامه داد و گفت من خودم بهتر از دوربین تو تشخیص می دهم !؟ کنترلر هم که از برخی ناحیه ها یک قدرت های مضاعفی داشت (!) رفت و برایش با آب و تاب یک گزارش مفصل نوشت ... دعوا کمی بالا گرفت و این بدبخت بیشتر از همه حرف شنید تا اینکه یکی از مدیران باسابقه کارخانه ( روحش شاد ) به داد او رسید و گفت : " زیاد هم دوربین و کنترل را جدی نگیرید ، بروید مدارک دوربین را بیاورید ببینیم آخرین بار کی کالیبره شده است !؟ مدارک آوردند و دیدند از کالیبره ششماهه دوربین دو سال گذشته است و همین برای رسوایی نویسنده گزارش ، دو وجب هم زیاد آمده بود (!) و بعد از کالبیره کردن دیدند حدود بیست درجه کمتر نشان می دهد و یعنی در آنهمه مدت رِنجِ بالا را اشتباهی درنظر می گرفتن که خودش فاجعه اش بیشتر از ردشدن از رِنجِ پائین بود !! کنترلر را مواخذه کردند و جایش را عوض کردند ؛ البته عضو انجمن اسلامی بود و رفت یک میز دیگر برای خوابیدن پیدا کرد !!؟ و تنها همان مدیر قدیمی کارخانه ، آنهم فقط توی اتاق کارگاه و پیش یکی دو نفر آمد و از این کارگر تشکر کرد و گفت : " اگر یک دندهگی تو نبود ، معلوم نبود تا چه زمانی اساس کار کارگاه با این دوربین غلط جلو می رفت !!"
هر از گاهی از آن آدمهای قدیمی را می بینم ، کم نیستند ولی زیاد در دسترس هر کسی نمی افتند ... نیم ساعت وقت چایی که باآنها در یک جا می نشستیم ، باندازه یک فیلم سینمایی چد ساعته ارزش داشت ...
با درود
بنده ی خدا یعنی این مثال درست از آب در اومد
زن همسر مرده هار می شه
مرد همسر مرده لال می شه
خدا پور اون مهندس را بیامرزد که از انجمن اسلامی نترسید
سلام

هر مرحله ای امتحانی ست ...
مهندس زرنگ بود ، به دوربین گیر داده بود والا هر کس به گاو از روبرو نزدیک شود ، شاخ می خورد !!