امروز هم به رسم جمعه ها ، چون برنامه ددر نداشتیم ، برای صبحانه به خانه مادرم آمدیم و دورهم بودیم ...
کسانیکه والدین سن بالا دارند ، که تنها زندگی می کنند باید حواسشان باشد که آنها اغلب به فرزندان خود در مورد غذا خوردن یک نیمچه دروغی می گویند و اینکه هر وقت از آنها بپرسید که غذا خورده ای ؟ جواب خواهند داد بله
من چند روز از هفته ، زنگ می زنم به مادرم و می پرسم که ناهار چی داری تا بیایم باهم بخوریم و با یک تیر دو نشانه می زنم !؟
بعد از صبحانه ، کمی نشستیم و شلوغی کردیم و بعد نوراخانیم بهمراه بانو رفتند به تمرین موسیقی و کنسرت جمعی شان !؟ و من هم به یکی از دوستان زنگ زدم تا امانتی ام را بیاورد ... یکی از همکاران که باغی دارد ، یک نایلون سیب و به برای من کنار گذاشته و به این دوستم داده بود تا به من برساند ...
این قرار و مدار ، بهانه ای شد تا کمی باهم دور بزنیم و دوباره رفتیم به جمعه بازار تبریز که چند وقتی هست در قسمتی از پارک بزرگ آذربایجان و بصورت خیلی خودجوش و بی نظم برگزار می شود ، البته اگر قرار باشد شهرداری بخواهدساماندهی بکند هم هویتش را از دست می دهد و هم اعتبارش را ....
طبق معمول از اولین بساط مشغول تماشا شدیم و رفتیم تا انتها و برگشتیم ... در این میان با چند نفر از بازنشستگان قدیمی هم برخورد کردم و بدک نبود ، از جنس همان بساط ها بودند !! در بساط ها همه چیز پیدا می شد و جالبتر اینکه بساطها غالبا درهم بود ، یعنی از وسایل دست دوم گرفته تا لوازم ماشین و گاه ابزار ساختمانی و ... یک بلبشوی خاصی هم بود و خیلی شلوغ بود !
توی یک بساط ، دو عدد کاغذ چسبانده بودند ، لباس ها هر کدام ۵هزارتومان و دیگری کفش ها هر جفت ۵ هزار تومان !!؟ نوشتم تا حساب و کتاب بساط مشخص شود ...مطمئنا مسئولین شهری از این طرفها نمی آیند و با یک انگ معتاد و دزد و ... همه ی اینها را در یک پوشه بی ارزش کنار می گذارند (!!) ولی اینها ماحصل مدیریت ناکارآمد و غلط و ... جامع شهری و اقتصادی همان حضرات می باشند که بعد از چهل و پنج سال مبارزه با فقر و عدالت گستری ، فعلا در این سطح قابل رویت است !!
البته بساط میوه فروش ها و خشکبار فروشها و مرغ و ماهی فروشها هم وجود داشت ... هر کس هر چیزی پیدا کرده بود برای فروش آورده بود ... یکی هم داشت کفتر می فروخت و کمی دورتر مرغ و خروس زنده هم بود ... شاید بساط ها مورد خاص و نو نداشت ، شاید بساط چی ها کمی بیش از حد بی ادب بودند و چند شاید دیگر (!؟) ولی یک جورایی می شد حس کرد که انصاف و صداقت داشتند بمراتب بیشتر از مغازه های داخل شهر !؟
توی یک بساط چند تا کتاب هم بود ، دیدن عناوین کتاب در آن بساط جای تامل داشت ، اینکه چگونه می شود که آن کتاب ها به بساط دستفروش راه پیدا بکند ...
بعد از چهل و پنج سال مبارزه با فقر و عدالت گستری، هنوز عده ای اینها را می فروشد و عده ای می خرد ...
آیا این کتاب ها و این عناوین هم مثل سایر اقلام روی بساط ، کهنه و از مد افتاده شده اند !؟
دو ساعتی در آنجا بودیم و حس خوبی گرفتیم ، چند دیدار کهنه را هم تازه کردیم ... ولی هنوز خاطره ی آن بساط و آن کتابها ، ته ذهنم دارد درد می کند !
با درود
سایه ی مادر مستدام
عجب واقعا کسی هست بخرد و بپوشد ؟
آدم غصه اش می گیرد
سلام
یعنی آن بالانشین ها آدم نیستند که درد ما و دیگران را نمی دانند ... چه مشغولیتی دارند که به این مشمول الذمه گی می ارزد !؟