یادداشت های دادو
یادداشت های دادو

یادداشت های دادو

ظهرانه

 

امروز هم به رسم جمعه ها ، چون برنامه ددر نداشتیم ، برای صبحانه به خانه مادرم آمدیم و دورهم بودیم ... 

 

 

کسانیکه والدین سن بالا دارند ، که تنها زندگی می کنند باید حواسشان باشد که آنها اغلب به فرزندان خود در مورد غذا خوردن یک نیمچه دروغی می گویند و اینکه هر وقت از آنها بپرسید که غذا خورده ای ؟ جواب خواهند داد بله

من چند روز از هفته ، زنگ می زنم به مادرم و می پرسم که ناهار چی داری تا بیایم باهم بخوریم و با یک تیر دو نشانه می زنم !؟

بعد از صبحانه ، کمی نشستیم و شلوغی کردیم و بعد نوراخانیم بهمراه بانو رفتند به تمرین موسیقی و کنسرت جمعی شان !؟ و من هم به یکی از دوستان زنگ زدم تا امانتی ام را بیاورد ... یکی از همکاران که باغی دارد ، یک نایلون سیب و به برای من کنار گذاشته و به این دوستم داده بود تا به من برساند ...

این قرار و مدار ، بهانه ای شد تا کمی باهم دور بزنیم و دوباره رفتیم به جمعه بازار تبریز که چند وقتی هست در قسمتی از پارک بزرگ آذربایجان و بصورت خیلی خودجوش و بی نظم برگزار می شود ، البته اگر قرار باشد شهرداری بخواهد‌ساماندهی بکند هم هویتش را از دست می دهد و هم اعتبارش را ....

طبق معمول از اولین بساط مشغول تماشا شدیم و رفتیم تا انتها و برگشتیم ... در این میان با چند نفر از بازنشستگان قدیمی هم برخورد کردم و بدک نبود ، از جنس همان بساط ها بودند !! در بساط ها همه چیز پیدا می شد و جالبتر اینکه بساطها غالبا درهم بود ، یعنی از وسایل دست دوم گرفته تا لوازم ماشین و گاه ابزار ساختمانی و ... یک بلبشوی خاصی هم بود و خیلی شلوغ بود  !

توی یک بساط ، دو عدد کاغذ چسبانده بودند ، لباس ها هر کدام ۵هزارتومان و دیگری کفش ها هر جفت ۵ هزار تومان !!؟ نوشتم تا حساب و کتاب بساط مشخص شود ...مطمئنا مسئولین شهری از این طرفها نمی آیند و با یک انگ معتاد و دزد و ... همه ی اینها را در یک پوشه بی ارزش کنار می گذارند (!!) ولی اینها ماحصل مدیریت ناکارآمد و غلط و ...  جامع شهری و اقتصادی همان حضرات می باشند که بعد از چهل و پنج سال مبارزه با فقر و عدالت گستری ، فعلا در این سطح قابل رویت است !!

البته بساط میوه فروش ها و خشکبار فروشها و مرغ و ماهی فروشها هم وجود داشت ... هر کس هر چیزی پیدا کرده بود برای فروش آورده بود ... یکی هم داشت کفتر می فروخت و کمی دورتر مرغ و خروس زنده هم بود ... شاید بساط ها مورد خاص و نو نداشت ، شاید بساط چی ها کمی بیش از حد بی ادب بودند و چند شاید دیگر (!؟) ولی یک جورایی می شد حس کرد که انصاف و صداقت داشتند بمراتب بیشتر از مغازه های داخل شهر !؟

توی یک بساط چند تا کتاب هم بود ، دیدن عناوین کتاب در آن بساط جای تامل داشت ، اینکه چگونه می شود که آن کتاب ها به بساط دستفروش راه پیدا بکند ...

 

بعد از چهل و پنج سال مبارزه با فقر و  عدالت گستری، هنوز عده ای اینها را می فروشد و عده ای می خرد ...

 

آیا این کتاب ها و این عناوین هم مثل سایر اقلام روی بساط ، کهنه و از مد افتاده شده اند !؟

 

دو ساعتی در آنجا بودیم و حس خوبی گرفتیم ، چند دیدار کهنه را هم تازه کردیم ... ولی هنوز خاطره ی آن بساط و آن کتابها ، ته ذهنم دارد درد می کند !


نظرات 1 + ارسال نظر
سلام شنبه 19 آبان 1403 ساعت 10:02

با درود
سایه ی مادر مستدام
عجب واقعا کسی هست بخرد و بپوشد ؟
آدم غصه اش می گیرد

سلام
یعنی آن بالانشین ها آدم نیستند که درد ما و دیگران را نمی دانند ... چه مشغولیتی دارند که به این مشمول الذمه گی می ارزد !؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد