یادداشت های دادو
یادداشت های دادو

یادداشت های دادو

آدرس دادن

 

امروز اتفاق خاصی را شاهد بودم که بد نیست در اینجا بنویسم تا بیادگار بماند ... توی اتوبوس BRT  نشسته بودم و یکی آمد کنارم ایستاد و کمی بعد تلفنش زنگ خورد و پشت گوشی، یکی داشت آدرس می خواست ... از نوع حرف زدنش می شد فهمید که خانمش می باشد !؟ یک نفر دیگر هم کنارمان بود که او هم حواسش به او بود ... 

 

دوباره آدرس را داد و گفت : " مستقیم که رفتی یک چراغ قرمز است ، مستقیم رد می شود و بعد یک چراغ سبز است ، آن را به دست راست می پیچی ، یک ساختمان هست که رویش یک بنر سفید زده اند ، همانجاست !! " گوشی را که قطع کرد ، من یواش به او گفتم : " چراغ های آنجا تک لامپ هستند ؟ " متوجه نشد و پرسید : " منظورت چیست ؟ " نیم نگاهی کردم و دیدم آن نفر دیگر هم که شاهد ماجرا بود ، به زور خودش را نگهداشته است ... گفتم :" تو گفتی چراغ قرمز را رد شو و در چراغ سبز به راست بپیچ ! " تازه متوجه شده بود و با خنده گفت : " منظورم همان چراغ چهارراه بود ... من گفتم و او هم فهمید چی گفتم !؟ " هم من وارد شوک خنده شده بودم و هم آن نفر دیگر کنترلش را داشت از دست می داد ، خوشبختانه همان ایستگاه می خواست پیاده بشود ... یواش گفتم : " فقط یک لطفی بکن و به غیر از خانمت به کسی آدرس نده ... " وقتی پیاده شد تا چند دقیقه من و آن نفر دیگر می خندیدیم و هی صورتش را می گرفت آن طرف تا خنده اش تمام بشود و وقتی برمی گشت و چشم در چشم من می شد، باز خنده اش شروع می شد ... خلاصه اینکه یک ایستگاه زودتر پیاده شدم تا کمی پیاده بروم !


توی بازار بودم و برادر بزرگ دوستم که سنی ازش گذشته است ولی در رعایت مرزهای بی تربیتی ، هنوز به حد و حدود خاصی نرسیده است (!؟) با دیدن من گفت : " آقا شما خبر داری چرا آن خانم در دانشگاه لخت شده بود !؟ " آخر شب توی انیستا یک چیزی دیدم که کتایون ریاحی هم برایش پست گذاشته بود ولی باز نکردم و نوشته را هم نتوانستم بدلیل ریز بودن بخوانم و موکول کردم برای صبح ... برای همین گفتم : " یک تصویری دیدم ولی نمی دانم داستانش چیست ! " گفت : " در بی بی سی نشان می داد که یک دختر دانشجو توی محوطه دانشگاه لخت شد و داشت راه می رفت ! " گفتم :" همان بی بی سی ، چیزی در مورد حادثه توضیح نداد که چرا چنان شده و چنان کرده !؟ " گفت : " دقت نکردم چی می گویند ... " گفتم : " شاید گرمش شده بود !! شاید هم هوس کرده برود خارج و بهترین و ارزانترین راه همین است ... فردا هم ادعا می کند که مرا بردند بازداشتگاه و ... و کل دنیا با آغوش باز این خبر داغ رسانه ای را می پذیرند !!؟ " بعد برادر کوچکترش یواش به من گفت : " من توی انیستا خواندم و از قرار معلوم شوهرش پست گذاشته است که لطفا بازنشر نکنید ، مشکل روانی دارد و مایه آبرریزی ما شده است ! " گفتم : " اتفاقا من توی اتوبوس انیستا را باز کرده بودم تا چک بکنم ولی چیزی ندیدم ... اگر آش داغی بود حتما در آنجا غوغا می کرد ... مردم تشنه ی خبر تازه هستند !!؟


عصر می خواستم بروم نمایشگاه مبل و لوستر ... نوراخانیم طبق دوشنبه ها ، در خانه آنه اش بود و بانو در خانه کلاس خصوصی آنلاین داشت ... توی مسیر بودم که تماس گرفت و گفت : " زنگ زدند و کلاس عصر را کنسل کردند ! " گفتم : " بیا توی مسیر باهم برویم نمایشگاه ... " و بعد باتفاق هم رفتیم نمایشگاه بین المللی تبریز ( البته خیلی وقت است که بین شهری شده است ولی موقع افتتاح ، تابلو را که می نویسند انگار سرنوشتش را روی پیشانی اش حک می کنند !! ) ورودی نمایشگاه دو خانم تقریبا مسن ایستاده بودند و دست بلند کردند و آنها را هم برداشتیم ؛ از ورودی تا سالنها یک عالمه راه سربالایی هست و متاسفانه برای زمان برگزاری نمایشگاه، فکر خاصی برای آن نکرده اند ، انگار همه باید با ماشین شخصی بروند ، در حالیکه آخرین ایستگاه BRT دقیقا مقابل ورودی نمایشگاه هست !! و اغلب دانشجوها و مردم بدون ماشین، مجبور هستند این مسیر را پیاده گز بکنند ( اینهم اصطلاحی که اصفهانی ها بیشتر بکار می برند ! ) موقعی که نشستند یکی از خانم پیرها گفت : " دیروز توی تلویزیون ( منظورش ماهواره ) عراق را نشان می داد که یک جشنی بود و یک بزن بزنی بود ... آن وقت ما فکر می کنیم آنجا همه شان عزادار هستند !؟ " گفتم :« آن شبکه خصوصی است و می رود و از آنجاها که برایش آب و نان دارد عکس و فیلم می گذارد ... توی باغ ها و سفره خانه های تهران و همین تبریز هم بروید تا صبح بساط بزن و بزن و بریز و بپاش برپاست (!) ولی تلویزیون چون دولتی است ، اغلب عزاداری و قرآن نشان می دهد(!؟) » کمی بعد، آنها را ، ابتدای ورودی سالنها پیاده کردیم و رفتیم دنبال جای پارک ...

چیز خاص و طراحی خاصی نبود ، البته شاید هم حق دارند همان طرح های روتین همیشگی را با قیمت بالاتر عرضه کرده بودند و میان آنهمه غرفه ، محصولات یکی پسند ما واقع شد ، البته نه اینکه بخواهیم بخریم !؟ رفته بودم تا ببینم طرح مناسبی می بینم تا بیایم و در وقت بیکاری اجرا بکنم ( برای یک ست ، اگر چهل درصد قیمت مصالح باشد ، شصت درصد دستمزد درنظر می گیرند !؟ نجارهای قدیم با دوچرخه سر کار می رفتند حالا با شاسی بلند می روند !؟)

هوا ابری بود و کمی هم باران می زد ... در بازگشت به خانه قرار بود از یک جایی چند تکه چوب که سفارش برش داده بودم را تحویل بگیریم، ابتدا سر راه نوراخانیم را از خانه مادربانو برداشتیم و بعد رفتیم تا محل آن کارگاه ، اتوبان تبریز سهند را چند سال است راه اندازی کرده اند و هنوز راههای ورودی و خروجی و ... را مشخص نکرده اند ولی دوربین های اخذ عوارض را همزمان با آسفالت ریزی اتوبان، راه اندازی کرده اند !؟ یک شهرک کوچک صنعتی در آنطرف اتوبان کسایی هست که ورودی اش ازاتوبان شهر سهند است و پیدا کردن ورودی برای ماشین های باری ناآشنا و مراجعین ، آنهم وسط اتوبان ، نیاز به دقت در حد ایست کامل را دارد !! خلاصه اینکه هم هوا بارانی بود و هم بانوراخانیم حرف می زدم و ... ورودی را رد کردیم و مجبور شدیم تا به شهرک اندیشه برویم و از کنار گورستان " وادی رحمت " دوباره به اتوبان کسایی و تقاطع اتوبان سهند برسیم ... یک روباه از جلوی ماشین به سمت مزارها فرار کرد ... قطعات سفارشی را گرفتیم و به خانه آمدیم ... 

توی خانه، بانو که تازه کتاب قلعه و قلندر را تمام کرده است و هنوز در فاز کتاب خوانی قرار دارد ، از من خواست تا یکی از کتاب های " کریشنا مورتی  " را معرفی بکنم تا از قفسه بردارد و بخواند ... 

گفتم :" تو از من می خواهی یکی از بچه هایم را از بقیه جدا بکنم ، همه ی بچه ها برای مادر خوب هستند " و بعد اشاره کردم به داستان لک لک که روباه آمده بود زیر درخت که این درخت مال من است و یا باید اجاره بدهی یا قطعش می کنم و لک لک مردد مانده بود که برای اجاره آشیانه اش کدام بچه را بیاندازد پائین !!؟ ( این داستان ها را پدر بزرگ مادری ام تعریف می کرد  ) بانو با گفتن حرفهایم یاد روباه افتاد و گفت : " توی راه هم که روباه دیدیم و می گویند دیدن روباه خوش یمن است !! " گفتم : " البته توی قبرستان دیدیم و خوش یمنی اش همین می شود که یکی از کسانی که دوستش نداریم ، بمیرد ! اگر در نمایشگاه می دیدیم شاید یک آشنایی پیدا می شد و برایمان یک دست مبل تازه می خرید !؟ " گفت : " توی نمایشگاه روباه کجا بود !؟ " گفتم : " مگر ندیدی !؟ صاحب غرفه ها که برای فریب مشتری ، تیپ زده بودند خود روباه بودند !! "

 

نظرات 1 + ارسال نظر
سلام سه‌شنبه 15 آبان 1403 ساعت 08:26

با درود
من هم کلی به آدرس دادن او آقا خندیدم و البته از جمله ای که شما بهش گفتید
البته آدرس دادن من هم به خلق الله بهتر از اون آقا نیست
نمایشگاه
می شود پیشنهاد بدهید مثل بهشت زهرا ی تهران وسیله نقل و انتقال برقی بگذارند
قصه ی روباه هم خوب بود
من نشینده بودم

سلام
آدرس دادن خوب است ولی نیاز به اطلاعات مکفی دارد و برای خودش تخصصی محسوب می شود...
به کی !؟ به کسی که زیر سی سال دارد و با رانت و سفارش مدیر شده و برای اینکه کم نیاورد ، خودش را همقد خدا می داند !؟
قصه های روباه در کشور ما ، چون منطبق بر رفتارهای اجتماعی و فرهنگی مردم می باشد ، همیشه در بورس هستند ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد