یادداشت های دادو
یادداشت های دادو

یادداشت های دادو

جمعه ...

 

برای امروز جمعه برنامه خاصی نداشتم و برای همین بد نگذشته است !؟ شما این روزها هر برنامه ای بخواهید بگذارید باید چندبار به جیب مبارک رجوع بکنید و با اینکه سخنگوی دولت و مشاور و معاون اعلام می کنند که تورم مهار شده و اوضاع دارد خوب می شود ، ولی نمی گویند تورم کجا را  !؟

 

 

برای صبحانه رفتیم پیش مادرم و نان تازه خریدم و بعد هم مقداری سرشیر تازه !؟ یکی هم آنجا بود که دولبه حرف می زد و ژست فراانقلابی داشت و می گفت : " ما هم زمانی دلمان به انقلاب خوش بود آنهم که آخرش دروغ از آب درآمد و ... " لبنیاتی هم حرفهایش را با سر تائید می کرد و یکی که پشت سر من بود بعدا به لبنیاتی گفت که من این آدم را می شناسم ، البته اگر بشود گفت آدم و کمی پشت سرش حرف زد که زیاد هم غیرمنطقی نبود ... لبنیاتی گفت : " من کاری به حرف راست و دروغ ندارم ... نیم کیلو سرشیرخواست و دادم ، اگر دو کیلو می خواست تا دم در بدرقه اش می کردم !! مردم هر جا کم بیاورند تلافی اش را سر بقال و ... درمی آورند و کری می خوانند ! من هم اغلب با سرم تائید می کنم ..." و بعد سرش را طرف من گرفت و گفت : " بد می گویم ؟ " من هم با خنده با سرم تائید کردم و همگی خندیدیم ...

موقع خوردن صبحانه حضور یک خُرمالو توجهم را جلب کرد ... این یک مورد را می شد گفت خَرمالو ! چون واقعا خیلی بزرگ بود ... همسایه از حیاط شان برای مادرم آورده بود ... من خرمالوهای بزرگ زیاد دیده ام ، مخصوصا بصورت خشک شده اش را که از ارمنستان می آوردند و هیکل خیلی درشتی داشتند ... ارمنستان مهد انواع مربا می باشد ؛ صرفا جهت اطلاع !؟ و شاید بخاطر همین همسایگی و همزیستی مسالمت آمیز در سالهای دور (!) باعث شده که تبریز جایگاه بالایی در زمینه مربا و ترشی و شیرینی داشته باشد ... این مثل را نشنیده اید و حالا می شنوید " اگر در تبریز بودید و دیدید یکی بدجور دارد نگاهتان می کند مواظب باشید ، شاید بخواهد از شما مربا درست بکند !! "

 

لیوان هم کنارش ایستاده تا قواره خَرمالو دستتان بیاید !!


کمی بعد دوستم تماس گرفت و کلیدهایش در مغازه مانده بود و از من خواست تا اگر کلیدها همراهم هستند ، بیاید و از من کلید بگیرد ... حالا دیگر نزدیک بودم و خبر دادم که خودم کلیدها را می آورم و کمی بعد راه افتادم ... 

از قرار معلوم خبری بود !؟ چون تعداد زیادی از جوانان با لباس بسیجی را دیدم که بطرف مصلی می رفتند ... و کمی بعدتر اتوبوس های زیادی که مقابل استانداری و فرمانداری بودند ... و کمی بالاتر در خیابان منتهی به مصلی تبریز ، صف اتوبوس ها که احتمالا از شهرهای اطراف نیرو آورده بودند ... احتمالا مانور بسیج بود !! نه بنری دیدم و نه خبری شنیدم  ...

یکی هم داشت سرش را تکان می داد و به من گفت : " خدا این جوانان را شعور بدهد !؟ " گفتم : " توی هر مملکتی از هر رقم آدم نیاز است تا چرخ کشور بچرخد ... ما هم به وقتش جوان بودیم و باندازه کافی بیشعور ! " در ادامه گفت : " یعنی اگر جنگ بشود اینها می روند !؟ " گفتم : " از کجا می دانی که باید بروند ، شایدهمینجا رخ بدهد و دیگران بخواهند بیایند ... این قبیل حرفها را باید در زمان خودش زد !؟ "

کارهایم که تمام شد ، سر راهم ، به سفارش مادرم ،  مقداری میوه گرفتم و بازارچه میوه سنتی " سامان میدانی " ( میدان کاه فروشان قدیم ) مثل همه ی روزهای جمعه غلغله بود ... من گاهی نگاه کرده ام و دیده ام که وقتی کسی جلوی طبق نیست ، رهگذران فقط قیمت می پرسند ولی وقتی می بینند یک یا دو نفر دارند میوه سوا می کنند (!؟) بدون اینکه قیمت بپرسند دنبال نایلون می گردند تا آنها هم سوا بکنند !! در این مورد باندازه یک تحقیق دانشگاهی ، کار کرده ام ... مردی چند سبد انگور گذاشته بود و کسی هم کنارش نبود ، رفتم و گفتم : " نایلون هایت را دم دست بگذار ، حالا مردم می آیند ... " یک جور نابلدی نگاهم کرد ، تقصیری نداشت ، مشتری از خودش کاربلدتر بود !!؟ یکی دو خوشه که توی نایلون گذاشتم ، چند نفر ریختند سر بساط انگور ... باور کنید برای حساب کردن خریدم، نفر سوم شده بودم !!؟ موقع گرفتن کارتم گفت : " تعارف نمی کنم هاااا تو مهمان من باش !؟ " گفتم : " دفعه بعد اگر دیدی کارت ندادم ، دنبالم داد نزن که پولت مانده !!؟ "

در راه بازگشت به خانه ، مرا زیر پل آبرسان پیاده کردند و نوراخانیم بهمراه بانو رفتند کلاس موسیقی ... نوراخانیم قرار بود امروز برود و یک تمرین تیمی بکنند ،هم بلز اش را برداشته بود و هم فلوت اش را !! از چند روز قبل هم به فکر این است که اگر بهمراه دوستانش رفتند و کنسرت دادند ، مادرش و آنه اش برایش دسته گل بزرگ بگیرند !!؟ خدا را شکر در این موارد روی من زیاد حساب باز نمی کند و می داند که ددی اگر احساساتی بشود ، گل را با گلدانش پرت می کند !!؟

روی پل یک بنر بزرگ تبلیغاتی با اسم خود فرد ، خیلی توی چشم و توی ذوق بود ... گاهی وقتها بهتر است آدم ، خواه یا ناخواه برود و ده هزار تومان بدهد و پس و پیش و یا کل فامیلی اش را عوض بکند (!؟) حتی می تواند ، در صورت داشتن تعصب روی اسم اش !! ، کمی زیادتر هزینه بکند و از یک فرهنگ به یک فرهنگ دیگر مهاجرت بکند ...

 

 

ما یک استادی داشتیم که خیلی پرادعا تشریف داشت !! و اصلا هم کوتاه نمی آمد ... یک موردش را بگویم حساب کار دستتان می آید ... برای ما رسم فنی تدریس می کرد و بعدها فهمیدیم که استاد تجربی است و مدرک رسمی اش هم فوق دیپلم مرکز آموزش کارخانه ماشین سازی است !؟ ( که این فوق دیپلم به وقتش از مدرک فوق دیپلم دانشگاه تهران بالاتر بود ! ) یکبار توی کلاس ، در ضمن تعریف های متعددی که داشت گفت که در ساخت ایستگاه فضایی میر من چند تا پیشنهاد داده بودم !!؟ 

این استاد که حالا خیلی پیر شده است !! در ادامه اسم قشنگ و فامیلی ژیگولش یک پسوند توی ذوقی داشت !؟ یکی از دانشجوها ، نمی دانم از کجا !؟ ( این موارد اغلب از دوستان نزدیک آدم نشت می کند !؟ ) این پسوند را دانسته بود و چون استاد او را از نمره انداخته بود ، توی سالن با همان پسوندش او را صدا کرد و اتفاقا چون هیچکس ملتفت نبود که چه کسی را صدا می زند ، با شلیک خنده دانشجویان همراه شد و خلاصه اینکه آن استاد دیگر برای تدریس نیامد !! این را نوشتم که بدانید چرا گفتم اگر با اسم و فامیل مشکل دارید ، بروید و مقداری هزینه کنید و پاک کنید و عوض کنید (!؟) و اگر با فرهنگ مشکل دارید بروید جای دیگر زندگی بکنید !؟

آمدم سه تا عکس بگذارم ، اندازه خطبه های نمازجمعه حرف زدم ...

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد