یکی دو روز پیش بود که برادربزرگم تماس گرفت و قرار گذاشت تا بهمراه دخترش ( عروس خانم ) و آقای داماد باشم برای خریدهای آقای داماد ... البته وقتی گفت که نمی داند چه کسی و کسانی از طرف داماد حضور خواهند داشت ، کمی برقم پریدچون برای برخی همراهی ها اصلا مساعد نبودم (!؟) ولی بعدا تماس گرفتند و قرار شد که من و دایی عروس با آنها باشیم !!
صبح حوالی ساعت 11 قرار را گذاشتیم و ابتدای کار رفتیم برای خرید کت و شلوار آقای داماد ... قبل از اینکه از خانه خارج بشوم ، بانو داشت برای من توضیح می داد که چه چیهایی را باید مدنظر داشته باشم و طبق اصول چه جیزی باید خریده شود و ... !؟
نه اینکه من خودم ازاین قواعد بی خبر بوده باشم (!؟) ولی مطمئنا با بی میلی تمام آنها را رعایت می کنم !؟ اینکه ما با تمدنی چند هزار ساله ، آنقدر بدبخت شده ایم که طبق استانداردهای دیگران باید لباس بپوشیم (!) به تنهایی تمام پیروزی های هزاران سال گذشته را جبران می کند !؟ ما ( البته برخی از ایران پرستان دو آتشه که مقابل مقبره کورش سجده می کنند !! ) اغلب به چند دیوار نگاره در تخت جمشید و نقش رستم و ... می نازیم و ازاینکه سردار ( امپراطور روم ) جلوی اسب سردار ( شاه ایران ) زانو زده است مفتخر می شویم !؟ در حالیکه با کت شلواری که آنها برایمان تدارک دیده اند !! و با رعایت مراسمی که آنها برایمان استاندارد کرده اند !! رفتار می کنیم تا با شخصیت تر دیده شویم !! ازاینکه مقاماتمان به زبان آنها حرف می زنند احساس شوق و شعف به ما دست می دهد و قبول کرده ایم که آنها زبان دنیا هستند !؟ من منکر اینکه آداب چی هستند و چقدر ضروری هستند نیستم ولی اینکه آداب دیگران برایمان چه اندازه مهم باشد ، برایم تولید حساسیت می کند !!؟
اگر ما نتوانیم استاندارد داشته باشیم ، باید از استانداردهای دیگران استفاده بکنیم که اوج وابستگی و عدم استقلال محسوب می شود ... متاسفانه برخی فکر می کنند اگر کت شلوار بپوشند و روی فرش قرمز بروند و خانم هایشان لباس های کوتاه و کوتاهتر بپوشند و ... آنها هم مترقی می شوند ولی حداقل باندازه مولوی ششصد سال پیش هم هم نمی فهمند که گفته بود : چون که صد آمد نود هم پیش ماست ... و کت شلوار و زبان انگلیسی و برهنگی و ... صد فرهنگ غرب نیستند بلکه همان پله های اول تا پنجم هستند و صد آنها در تکنولوژی و صنعت و ... قرا ردارد !؟ و با رسیدن به پله پنجم ، نمی توانید ادعای رسیدن به صد را بکنید ... آنها این جدول فرهنگی را معکوس ترسیم کرده اند تا کشورهای بیچاره و بدبخت و البته تن پرور که درآمد بزرگانش نه از راه تلاش که اغلب از راه قاچاق و دزدی است !! با رفتن روی چند پله اول ، توهم توسعه و ترقی به آنها دست بدهد و روی همان بنشینند تا عمرشان در نهایت خوشبختی و توهم به سر آید !!؟
خلاصه اینکه رفتیم و با تماشای اجناس چند فروشگاه شروع کردیم ... خوشبختانه آقای داماد خوش اندام بود و خرید کردن برای هیکل های قناس و ناتراز خیلی سخت است !؟ ولی آدمهای خوش هیکل که اغلب هم استاندارد هستند ، با گفتن همان سایز کارشان راه می افتد و می ماند فرعیات قضیه !؟ بالاخره از فروشگاههای بزرگ به یک مغازه کوچک رسیدیم که با همان کوچکی اش تنوع بالایی از مارک های خارجی ( البته اغلب تولید داخل !) داشت و یک فروشنده که خیلی هم خوش صحبت بود و سعی داشت کنترل را خودش در دست داشته باشد و البته مرا با پدر عروس اشتباه گرفته بود و هی حاج آقا می کرد ... کلنجار برای فرم و شکل و ... حدود دو ساعت وقت گرفت و در این میان گهگاهی هم فروشنده پیشنهاد می داد برای کت شلوارهای رنگی و اینکه اخیرا خیلی ها به جای کت شلوار مشکی که استاندارد دامادی های معاصر ماست ، از کت شلوارهای آبی نفتی و یشمی و ... برمی دارند و من هم نشسته بودم تا براحتی حرف بزند و نمونه بر تن داماد بپوشاند و بالاخره همان مشکی را برداشتیم ... ما نه مد گذار هستیم و نه مد برانداز !؟ جزو همان پنجاه درصد جامعه هستیم که بر اساس جریان جلو می رویم و گهگاه به سمت و سوی حرکت مان فحش می دهیم !! چهل و چند درصد هم بدلایلی که فقر عمده ترین آنهاست ، اصلا حول و حوش مد و آداب و ... نمی روند !!؟
بعد از انتخاب کت شلوار و ملحقات ریزو درشت اش ... رفتیم برای خرید کفش آقای داماد ... یکی دو جای خوشنام را دید زدیم و داماد ساده پوش و در عین حال خیلی حساس ، بالاخره در یک فروشگاه بین دو جفت کفش مردد مانده بود و من نشسته بودم تا براحتی از تماشا لذت ببرد و وقتی داشت آنچه نمی باید را انتخاب می کرد (!؟) گفتم : " البته می توانی آن را هم برداری ولی برای مواقع دیگر بپوشی ، چون الزاما بهمراه این لباس ها و این مراسم ناچارا باید این نوع کفش را انتخاب بکنی ! " و بعد به دایی عروس که اتفاقا با دختر خاله ام ازدواج کرده و میانه مان خوب است گفتم : " می دانی چقدر سخت است که آدابی را دوست نداشته باشی ولی بواسطه اجبار اجتماعی و مراعات جوانبی که برایت مهم نیستند ولی برای دیگرانی مهم هستند ، آن آداب را به دیگران دیکته بکنی !؟
بعد از خرید کفش ، باتفاق هم رفتیم تا ناهار خرید را در یکی از قدیمی ترین چلوکبابی های تبریز بخوریم ، بهرحال در محوطه بازار تبریز بودیم و از وقت ناهار هم گذشته بود ... جلوی غذاخوری حاج علی یک صف طویل از مهمان های منتظر خالی شدن میز در رستوران وجود داشت که در نوع خود جالب بود ، یک عکسی هم از آنها گرفتم ... و کمی پائین تر در چلوکبابی محمدی ناهار خوردیم ... خرید دامادی پر است از لحظاتی که تبدیل شدن شان به خاطره زور زیادی نمی طلبد ! و بعد رفتیم برای خرید حلقه برای آقای داماد و البته با اینکه می دانستند چه چیزی می خواهند ، یک ساعتی جلوی ویترین های دیگر وقت تلف کردند و بعد باتفاق رفتیم و یک قهوه در کافه یمن قهوه سی در حیاط بازار امیر خوردیم و بعد رفتیم بازار امیرکبیر و داماد که دوست نداشت طلا بگیرد ، یک حلقه پلاتین برداشت و تا بروند و اندازه را درست بکنند و ... من نشستم و با آقای طلا فروش کمی حرف زدیم !! از قرار معلوم اینکه می گویند هر که بامش بیش برفش بیش تر (!؟) در مورد جریان تهدید اسرائیل برای زدن ایران و صنف طلافروشان بهترتر صدق می کند !؟ چون این روزها ترس ازحمله اسرائیل و ممتعاقب آن ترس از حضور غارتگران محلی برای این قبیل ساختمان ها و مغازه ها ، دردل این صنف باندازه کافی جا خوش کرده است و نه دلشان می آید طلاهایشان در مغازه بماند و نه می توانند به خانه ببرند ؛ چون دزدان بدتر از اسرائیل در شهر زیاد هستند !!؟ بهرحال هر کسی ترس خودش را دارد ...
وقتی با مراسمات من درآوردی ، مردم را مجبور به پرداخت هزینه های سنگین می کنند تا مثلا فلان آداب را بجا بیاورند ، باید منتظر باشند تا این پول های بادآورده را یک عده ای با استانداردهای فکری متفاوت ؛ که ما به آنها ، اصطلاحا دزد می گوئیم ، از چنگ شان بیرون بیاورد !! دیروقت شده بود و خرید ساعت را چون مقوله اش با این خرید ها فرق می کند ، به زمان دیگری موکول کردیم ...