یادداشت های دادو
یادداشت های دادو

یادداشت های دادو

رفته بودم سر حوض ...

 

به رسم معمول در همه ی تاسوعاها و عاشوراها سری به بازار سنتی تبریز زدم تا در میان امواج سوگواری دستجات عزاداری در بازار باشم ، گم شدن در آنجا راحت تر از بقیه جاهاست و البته مشغول شدن ...

 

تاسوعای امسال تقریبا خلوتترین بازاری بود که دیدم ، بعداز جریان کرونا ، انگار خیلی ها دنبال بهانه بودند برای پوست اندازی و چقدر راحت پوست انداختند !! بهانه ای شد تا برخی ها قورباغه شان را قورت بدهند !؟ حرکت دستجات عزاداری در بازار تبریز ، قدمتی چند صد ساله دارد و در کوران حوادث مختلف ؛ مانند فشار رژیم پهلوی برای برچیده شدن این حرکت ها (!؟) مقاومت نسبتا خوبی از طرف دستجات و بازاری ها صورت گرفته بود ولی احتمالا در انتقال بین نسلی مواردی حل نشده باقی مانده بود چرا که نسل جدید دیگر برای این قبیل رفتارها روی خوش نشان نمی دهد ... برخی ها دستگاه حکومتی را در تربیت دینی و مسایل فرهنگی مقصر می دانند و با این بهانه می خواهند راحتتر شانه خالی بکنند ولی واقعیت در جای دیگری جاخوش کرده است !! بعد از انقلاب تنها نمادی که در بین دینداران سنتی بیشتر از همه رشد داشت ، دورویی و ریا بود و گستره ی آن در بین حکومتی ها و غیر حکومتی ها به یک اندازه بود ... با بالارفتن رفاه عمومی و پولدار شدن طبقات جامعه شدت این ریا بیشتر و بیشتر شد و به جایی رسید که تحمل اینهمه ریاکاری برای طبقه جوان و حساس تقریبا غیرممکن شد !؟ حالا جوان نمی پسندد که در یک جیب اش دین را داشته باشد و در جیب دیگرش دنیا را !؟ دوست دارد خودش را فریب ندهد ، و دوست دارد کمی رک باشد ، رفتار پدرانش را غلط می داند !؟ پدران و مادران هم زور تربیتی آن چنان قوی و منطقی ندارند و چون خودشان در یک سرازیری مناسب رشد کرده بودند !؟ نه منطق مواجهه با سربالایی های امروزی را دارند و نه قدرتش را و برای همین خیلی راحتتر از آنچه می شد فکر کرد با داستان دین گریزی فرزندان کنار آمده اند ...

خیلی از کسانی که در بازار می دیدم را ندیدم و چهره هایی که هر ساله می دیدم را بسیار خسته و ضعیف و شکسته تر دیدم ، با این حال هنوز خیلی ها برای اولین بار بود که به بازار می آمدند و در همان چند ده متر اول ورودم به محوطه بازار قدیمی ، به چند نفر آدرس می دادم ... هر ساله تعداد زیادی از مردم شهر برای عزاداری و تماشای عزاداری  اولین بار به بازار سنتی تبریز می آیند ؛ حالا از شهرها و روستاهای اطراف و یا از خود شهر !!

بیشتر از یکی دو ساعت در بازار نبودم ، البته یک دیدار آشنا هم یافته بودم توی یکی از حجره ها نشسته بودم ، گاهی به تماش و گاهی به صحبت مشغول بودم که نوراخانیم زنگ زد و پرسید : " کی برای گذاشتن شمع می رویم ؟ " و بعد قرار گذاشتیم و من از بازار خارج شدم ، پارسال و پیارسال که کوچکتر بود به همراهمان رفته بود و از داستان شمع گذاشتن خوشش آمده بود و امسال از چند روز قبل پیگیر بود ... خیابان ها بسیار شلوغ بود و چون روز تعطیل است و تقریبا همه آتش به اختیار رانندگی و پارک می کنند ، آن روی تربیت مردم بیشتر نمودار می شود !؟ مادرم را هم برداشته بودند تا در خانه تنها نماند و بیاید و هوایی تازه بکند ... به چند جا سر زدیم و نوراخانیم رفت شمع روشن کرد ... 


 


ما نذری برای شمع گذاشتن نداشتیم و راحتتر بودیم و فقط یک همراهی بود ولی از قدیم الایام برخی نذرهای خاصی می کنند و مجبورا باید ادامه بدهند ، مثلا برای قبولی و برآورده شدن فلان حاجت ، نذر می کردند که در چهل مسجد شمع بگذارند و روز تاسوعا راه می افتادند تا به چهل مسجد برسند !؟ البته در مسیر و محدوده ی بازار سنتی بیش از چهل مسجد وجود دارد و در محله های قدیمی هم در هر کوچه ای یک مسجد بزرگ و کوچک هست و کار سختی نیست !! ولی در شهرک های تازه تاسیس  و حومه شهر پیدا کردن چهل مسجد زیاد هم راحت نیست !؟ این روزها تفریح شمع گذاری به تفریحات مردم اضافه شده است و گاهی نه از سر نذر و تعهد و ... بلکه برای یکنوع مشارکت شیک در آن شرکت می کنند ؛ من هر سالاز چند نفر در مورد مناسبت گذاشتن شمع در تاسوعا سوال می کنم و می بینم که حتی طیف مذهبی هم زیاد خبر ندارد چه برسد به طیف رقیق شده ی جدید !!؟

کمی با ماشین دور زدیم و چند جا شمع گذاشتیم و بعد برگشتیم خانه ی مادرم و نوراخانیم هم رفت دنبال تماشای کارتون و دوباره با بانو بیرون رفتیم تا کمی هم قدم بزنیم ، دلخوشی بانو به قدم زدن درروز تاسوعاست و برعکس در روز عاشورا مایل به نشستن در خانه است !! یکی دو جا را سرک کشیدیم و بعد یهوئی یادم افتاد و برای تماشای مراسم « شاه حسین گویان » ( شاخسی ! ) وارد محدوده بازار قدیمی میوه و تره بار تبریز در میدان صاحب الامر شدیم و چند دقیقه ای به تماشا ایستادیم و بعد برگشتیم ...


دیروز امممما عاشورا بود و شهر تعطیل تر و مردم یکجور دیگرتر ... سریال هر ساله ی محرم و تاسوعا و عاشورا (!) مثل همه ی سریال های تلویزیونی همیشه شروع خوب و طوفانی دارد و کمی بعد در قسمت های میانی ، بیشتر به کش دادن می گذرد و در نهایت با یک سردرگمی خاص و در دو قسمت پایانی بناگهان تمام می شود ... روز عاشورا دقیقا چنین حالتی در شهر دیده می شود !؟ 

قبل از ظهر دوستم زنگ زد که دخترم حوصله اش سر رفته و اگر نوراخانیم را بیرون می برم خبر بدهم آنها هم بیایند و قرار گذاشتیم و بهمراه هم یکی دو ساعتی در شهر بودیم و البته به همه خوش گذشت ... 


محوطه امامزاده سیدحمزه ، جنب مقبره الشعرای تبریز


بعداز ظهر اسنپ گرفتم و به مرکز شهر رفتم و سری به بازار زدم ، یکی از دوستان قدیمی پیام داده بود و در بازار بود ، رفتم و پیدایش کردم و یک یک پیشکسوت کوهنوردی هم آنجا بود و سر صحبت را از هر جا باز می کردیم به کوه ختم می شد ... 


اینجا بازار فرش معروف به قندفروشان می باشد که چند سال است باز می کنند و برای پذیرایی ا زعزادارن ، دستجات موقع حرکت در بازار از جلوی در ورودی اینجا بطرف تیمچه مظفریه می پیچند و محلی برای رصد حرکت می باشد و اینکه کدام محله رفت و کدام محله کی می آید !؟


و کمی بعد من سراغ یکی را گرفتم و جواب داد که زیاد بیرون نمی آید و حال خوبی ندارد و من ادامه دادم که طبیعی ست و سنی از او گذشته است که جواب داد منظورت چیست !؟ او چهار سال از من کوچکتر است !!؟ باورش برایم سخت بود ، می دانستم این عزیزی که کنارم بود باید سن و سال بالایی داشته باشد بهرحال سال 1351 نشان اخلاق کوهنوردی کشور را دریافت کرده بود و با حساب دو دو تا حوالی هفتاد سال را نشان می داد ولی دیروز تاره فهمیدم که همین فرد در مرز هشتاد سالگی هست و برای خیلی جالب بود ... کمی بعد گوشی اش را درآورد تا عکسی نشانم بدهد ، سال 46 بهمراه یک نوجوان و قاطرش عکس گرفته بود که آن قاطرچی جوان ، رسول نقوی از چهره های سرشناس امروز منطقه علم کوه و از اولین صعود کننده های اورست از تیم ملی ایران بود !! عکس خیلی ساده و البته بسیار گویا بود و بعد آن یکی عکس و آن یکی عکس ... از دماوند سال 47 ، از علم کوه سال 46 ، از دنای سال 49 و ... برای هر کدام هم یکی دو سطر کوتاه خاطره از افراد توی عکس که غالبا دیگر نبودند و خاطره مربوط به آن سال ... در یک عکس در مسیر دنا مقدار زیاد استخوان روی زمین بود و گفت : " سالی که ما رفتیم قله دنا ، در حوالی گردنه بیژن یک درگیری اساسی بین ایل قشقایی و نیروهای شاه درگرفته بود و این استخوان ها مربوط به کشته های آن درگیری بزرگ بود ! " کمی بعد به او پیشنهاد دادم وقت بگذارد تا بروم و عکس هایش را با ذکر خاطراتی درباره آنها برایش کتاب بکنم ولی هنوز برایش مفهوم نبود و علاقه ای هم نشان نمی داد ( کمی هم حق داشت چون آدمهای فرصت طلب و سودجو در این وسط زیاد هستند ! ) ، سهم او از آن عکس ها مرور خاطرات بود و دلخوش بودن به یاد ایام (!) ولی در آن عکس ها چیزهای خیلی زیادی وجود داشت که برای انتقال بین نسلی ارزش حیاتی داشت ، باید در روزهای آینده راههای دیگری برای نزدیکتر شدن به او پیدا بکنم ...

اول شب دوباره بهمراه بانو ونوراخانیم در شهر بودیم و دوری زدیم و به خانه برگشتیم ، دستجات خیابانی انگار قصدی برای ترک خیابان نداشتند و هر کدام با برپائی موکب و دادن شربت و چایی ، هی داشتند داستان را کش می دادند ...

 

نظرات 4 + ارسال نظر
فاضله چهارشنبه 27 تیر 1403 ساعت 09:20 http://1000-va2harf.blogsky.com

استاد اصولاً ارتباط برقرار کردن با نسل امروز و همراهی او هنر میخواد و ساده نیست

ارتباطات بین نسلی همیشه سخت است ولی تحمل گسست بین نسلی بسیار سخت تر است ...

فاضله پنج‌شنبه 28 تیر 1403 ساعت 18:50 http://1000-va2harf.blogsky.com

درست است

سلام جمعه 29 تیر 1403 ساعت 15:20

با درود
من هم از بازار های شهرمون در ایام محرم خاطره ها دارم
مخصوصا از بازار یهودی ها
که تمام بازار را بیشتر از بقیه بازارها مثل زرگرها و کلوچه پز ها سیاه پوش می کردند و سه روز تمام کف بازار فرش پهن می کردند و مشغول عزا داری می شدند

سلام
چرا می گفتند بازار یهودی ها ؟ چه صنفی بودند ؟

سلام شنبه 30 تیر 1403 ساعت 07:04

قبل از انقلاب به این اسم شهرت داشت
بیشتر عطاری بود
بعد ها به بازار اسلامی تغییر نام یافت
شهر کرمانشاه

»منون از توضیحات مکفی ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد