همانطور که در دو پست قبلی اشاره کردم ، راهی جنگلهای ارسباران شدیم ، در محدوده شهرستان سرسبز ورزقان ... و دقیقا در محدوده ای بودیم که هلی کوپتر سقوط کرده بود و تمام لحظات آن ساعت های پراز مه و باران و سرما را داشتیم حس میکردیم ... البته این بار باران خیلی کم بود و سرما نبود !؟
مه تمام کوهها و درها ها را پوشانده بود و گهگاهی فضایی بین ابرهای سیاه بالا و مه های جمه شده در دره ها برای تماشا باز می شد و لذت را چندبرابر می کرد ، دوستان برای پذیرائی سنگ تمام گذاشته بودند و برای امثال من که همیشه درگیر برنامه ریزی و مدیریت و بدو بدوهای معمول در اینگونه اردوها بودم ، دست در جیب گذاشتن و بازی کردن با کودکان و قدم زدن و عکاسی طعم خاصی داشت ... عصر فقط می توانستیم تماشا بکنیم و امکان عکس گرفتن نبود ! و تا برسیم شام بخوریم و بحث های دور آتش را جمع بکنیم ، ساعت از نیمه شب گذشته بود ... نوراخانیم هم که تجربه اولش در طبیعت بود و خوابیدن در چادر ، می گفت : " باید همه ی صداها تمام بشود تا من بخوابم ! "
اولین کار صبحگاهی ما عکس گرفتن از افرادی بود که داشتند از چادر خارج می شدند و البته خود منهم شکار شدم !! و بعد نشستیم و صبحانه را خوردیم و کم کم مردم بیدار شده و به ما ملحق می شدند و کمی بعد راه افتادیم تا کمی در جنگل قدم بزنیم و شرط هم گذاشته بودیم که بیشتر از شیب 5درجه نرویم !! چون هر خانواده ای یک بچه ی 5-6 ساله همراه داشت و برخی ها کلا آغوشی تشریف داشتند ... نوراخانیم نه تنها بغل بابا نمی آمد بلکه داشت گل و گیاه تدریس می کرد !! باریکه راهی که می رفتیم واقعا خطرناک بود و هی به سرقدم می گفتم : " این راه که گاردریل ندارد ! " سرازیری بسیار تندی که تا دره می رفت واقعا ترسناک بود ...
شیب این عکس بخاطر اینکه خود منهم در شیب ایستاده بودم معلوم نیست ولی دقیقا جاییست که عکس بالا را گرفتم ...
دوستم می گفت : " پائین رفتن ازا اینجا هر قدر هم سخت باشد ، بالا آمدنش پند برابر سخت تر است ، فکر کن هلی کوپتر آنجاست !! " همه ی حرفهای منطقه به نوعی به هلی کوپتر گره می خورد !! منهم که موهای سفیدم باندازه کافی فریبنده بود و کمتر آشناها و مخصوصا نوجوانها هی به من می گفتند : " حاج آقا ، کجایی ؟ " این عبارت در جریان سانحه و وقتی فرد امدادی به هلی کوپتر می رسد و هی با این لحن « حاج آقا کجایی ؟ » دنبال آیت الله آل هاشم می گردد معروف شد و توی فیلم ها ماندگار شد ؛ چون گفته بودند که تنها کسی که به تلفن جواب داده است آقای آل هاشم بود و امید به زنده بودن او می رفت !! ( هرچند خود جریان تماس تلفنی هم یکی از دهها سوال بی جواب و مورد مجهول این جریان عجیب بود !؟ )
دوری زدیم و چندتایی عکس گرفتیم ، بالای تپه ها آانقدر گل بود که هر آدم بی احساسی را دست به موبایل می کرد برای عکس گرفتن ... بچه ها هم که بودند و همه در گوشه ای آتلیه خانواده راه انداخته بودند ...
و فقط نور کافی نداشتیم ، و شاید موهبتی بود !؟ چون اگر نور کافی برای عکس گرفتن داشتیم ، لابد مگس و پشه و حشرات ریز و درشت هم برای استفاده از طبیعت از لانه های خود بیرون می آمدند و اوضاعمان اوضاع می شد ...
به کمپ برگشتم و ناهار را هم بعد از یک دوره والیبال پر از جیغ و داد بچه ها (!؟) خوردیم و حوالی ساعت 14 برای بازگشت به راه افتادیم و مسیر را یک هوای مه آلود چندبرابر بیشتر طی کردیم ... چشم انداز ما بیشتر از یکی دومتر نبود و زیبایی های کنار جاده ، تابلوهای بی نظیری بودند که اگر مه نبود ، چشم های ما از آنهاغافل می شد و فقط دورنماها و چشم اندازهای دور را می دیدند !!
این عکس ها در اندازه واقعی خوشگلتر هستند ولی برای اینکه پست همراه با تصویر باشد ، مجبورا کمی کوچک کردم
با درود
چه تصاویر زیبا و طبیعی
خدا رحمت کند رئیسی را زود رفت
تعداد گردشگران زیاد بودند و سرویس دهی به آنها باید سخت باشد
خواب در داخل چادر در دل طبیعت
دو سه بار تجربه اش را دارم
خیلی لذت بخش است
ظاهرا باید این جنگل جانور وحشی مثل خرس هم داشته باشد
عید ولایت و امامت هم مبارک باشد
و ما را در ردیف دوستداران ولایت قرار دهد
سلام

در دل طبیعت بودن زیبایی ها و سختی ها و خطراتش را دارد .. منطقه مخصوص پرورش و کنترل جمعیت خرس بود !
آمین
سلام
چه کیفی داره تو تابستون چنین چیزهایی رو بشه دید. خیلی خوب میکنید زیاد ددر تشریف میبرید. خوشی و شادیتون مستدام
سلام
سرقدم همان راهنما یا رهبر گروهه؟ یا معنای دقیقتری داره؟ یا کلا در اشتباهم؟
سلام

نفری که اول ستون حرکت می کند را سرقدم می گویند ، می تواند راهنما و یا مسئول گروه هم باشد و نباشد !!