یادداشت های دادو
یادداشت های دادو

یادداشت های دادو

خوبی از خودتونه ...

 

گاهی اوقات خدا یک نیازهایی یا کارهایی سر راه ما قرار می دهد که توان انجام آن را داریم و براحتی می توانیم صاحب حس شریف خوب بودن و یا رویهم رفته حس خوب بودن باشیم !؟

 

امروز بین کارهایم سری زدم به فروشگاههای دوچرخه و اسکوتر در اطراف چهارراه نادر ، جنب باغ گلستان ( فجر سابق !!) ... البته چند روز پیش برای همین کار آمده بودم و همه مغازه ها را MRI کرده بودم ولی چون مادربانو از روی کاتالوگ اسکپتر نوراخانیم عکس فرستاده بود و نوشته بود در فلان مغازه لوازم یدکی اس موجود است !؟ دوباره رفتم ... بقول آن فرهیخته بزرگ شک برای دانایان هست و هیچ نادانی شک نمی کند !! امروز رفتم و تازه متوجه شدم پنجاه درصد مغازه های مربوط به چرخ و اسکوتر و ... روی تابلو یک فامیلی را زده اند و تقریبا امورات این صنف دست فک و فامیل «زینی نژاد» هست ؟! دوباره چند تایی را سرک کشیدم و از ویترین معلوم بود در انبار چی دارند !؟ دست خالی برگشتم ... 

از جلوی مسجدی رد می شدم و صدای اذان بلند شد ، دو قدم رفتم و برگشتم ... پدر مرحومم می گفت :« من وقت اذان از جلوی هیچ مسجدی رد نشده ام تا در مسجد دیگری نماز بخوانم ، مگر اینکه موظف بوده باشم ... » یک روحش شادی گفتم و نماز ظهر را مهمان آن مسجد بودم ...

جلوی بیمارستان شفا ، سه تا آدرس دادم که هر کدام یک گوشه شهر بود !؟ سومی که یک کرد بود گفت :« ما سه نفر داشتیم عقلمان را روی هم می گذاشتیم تا ببینیم این آدرس ها را از کجا بپرسیم ، خدا شما را رساند !»

چند متر بالاتر یکی که لهجه اش هم شاهد بر صداقتش بود و کلی هم عرق کرده بود گفت :« من می خواهم بروم سردرود ، اگر بیست هزار تومان بدهی معطل اتوبوس نشوم ، کمرم درد می کند ... » یک پنجاهی دادم و گفتم :« برو از آن سوپری یک بطری آب هم بگیر که تا سردرود عرقت خشک بشود ... » یک دعایی هم کرد که باید مابقی پولهایم را هم بابت مابه التفاوت دعایش می دادم ...

کمی بالاتر بساط دستفروش های دور باغ گلستان بودم و یک فروشنده جوان که ظاهرش حکم هشتاد تا شلاق را داشت (!) ولی خوش مشرب بود به من گفت :« یک چیزی از این بساط بخر ، ادعا کنیم تجارت کردیم و به این دولت بدبخت مالیات بدهیم !؟ » یک سوت پلاستیکی انگلیسی توی بساطش بود ، برداشتم و گفت :« مطمئنا تا عصر مشمول مالیات می شوم ... قیافه ات نشان می دهد دست با برکتی داری !! » گفتم :« می خواهی همه بساطت را بردارم و همین حالا مشمول مالیات بشوی !؟ » خندید و گفت :« نه ... آن وقت تا عصر بیکار می مانم !!» و یاد بزرگی افتادم که گفته بود :« اگر می دانستم دل بزرگ کجا هست ، حتما دنبالش می رفتم ولی چکنم که باید تمام دنیا را زیر پا بگذارم !! »

و همسایه اش گفت :« او جوان بود و خوشگل ، ببینیم کی سراغ من پیرمرد بدقیافه می آید !؟» انصافا از آن جوان خوشگلتر بود ، یک ذره بین چشمی بود که قدیمها تعمیرکارها توی چشم می گذاشتند ، برداشتم و گفتم :« ببینم از داخل این چطور دیده میشوی !؟»  چیز خاصی توی بساطش نبود ... اینها هم با این بساط های خالی درآمدزایی دارند و هم دلخوشی لایتناهی ... آن را هم برداشتم ... دو ساعت خوش گذرانده بودم و تازه شده بود صد و سی هزار تومان !!



سر راه باید نوراخانیم را هم برمی داشتم ، سوار اتوبوس شدم ... پیامک آمد که تور مسکو و سن پطرزبورگ ۴۹/۹۰۰ ، با خودم گفتم :« با صد و سی هزار اینقدر دلخوشی ، با چهل و نه میلیون و نهصد هزار الله اکبر ... »

 

نظرات 1 + ارسال نظر
سلام یکشنبه 30 اردیبهشت 1403 ساعت 17:39

با درود
اینهمه هشدار قرمز از باد و بوران و طوفان دادند
خود رئیس مملکت گوش نداد
الان باید دنبال او و بالگرد بگردند
حتما با تجربه ای که داری نیاز هست بروی برای کمک

سلام
متاسفانه هشدار قرمز در استان جدی بود ... احتمالا قضیه همان ساعت اول تمام شده است ... دارند می پیچانند !!
این بار کلا مرا بیخبر گذاشتند و من حوالی ساعت ۶ خبر را شنیدم ، خدا را شکر که دیگر کسی نیازی به تجربه ندارد همه دنبال غنایم سیاسی هستند

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد