روزهای ما کم و بیش می گذرد ، برخی ساعتها خالی و برخی دقیقه ها پر (!) ، برخی اوقات بی آنکه حسی داشته باشیم و برخی اوقات پردغدغه (!) و بالاخره یک روز را تمام می کنیم
و گاهی یک هفته را رد می کنیم بدون آنکه کار خاصبی کرده باشیم و یا ردی از زمان رفته در خاطرمان مانده باشد (!؟) ولی با برنامه و یا بدون برنامه ، گاهی دقایق و ساعتها چنان پر می شوند که حجم خاطرات ساخته شده و مرور شده (!؟) بمراتب از طول روز بیشتر می شود و اینگونه است که یک روز تمام ساخته می شود ...
با توجه به اینکه من سر پر مشغله ای دارم ، روزهایم بندرت خالی رد می شوند و در هر روز یک حرکتهایی می زنم که اوقات زندگی ام حیف نشوند ... ولی دیروز روز خوبی تمام شد
دیروز صبح توی شهر بودم و به یکی دو جا سرک کشیدم و یک ساعتی هم پای یک بحث بودم که هم باید طرف حق را می گرفتم و هم حرمت یکی را نگه میداشتم و بالاخره هر دو را راضی راه انداختم !؟
حوالی ظهر بانو تماس گرفت و آمد مرکز شهر و یکساعتی باهم توی بازار گشت زدیم و کمی خرید و برای ناهار رفتیم یک جایی که من سالهاست می شناسم و جدیدا وارد فضای مجازی هم شده است و مردم همینطور سرازیر می شوند !؟ یک دکه سیب زمینی آب پز و تخم مرغ فروشی بود که حالا تبدیل به رستوران سیب زمینی کبابی و ... شده است !؟ اسمش را هم گذاشته « یرآلما لوکانتاسی » تا جذابیت اش چند برابر بشود ...
حوالی عصر با یکی از دوستان قرار گذاشتیم و رفتیم کوه بالای سر شهر ... دو ساعتی طول کشید و چند نفر را توی راه دیدیم و خوش و بشی شد و کلی خوش گذشت !!
سلام سلام
درسته. بلاخره یه روز را تمام می کنیم و چه بهتر که با رضایت برویم سراغ روز بعدی
راستی
می دانید همطاف بیشتر در بلاگ هست تا بلاگفا؟
در خوش نشین بلاگ ندیدمتان خوو
سلام

خبر نداشتم خووو ...